TGViewer
خاپورَه خاپورَه @khapuorah · 2.08K subscribers
Post #315 4.06K
کوکو یا آبگوشت؟

✍ سی و پنج سال پیش که پرستار بخش فوریت‌ها بودم، همکاری داشتم که حالا نامش را نگویم بهتر است. آدم عجیب و غریبی بود؛ یک روز پرانگیزه و انرژی، و روز دیگر خسته و خموده. بعضی روزها یک‌تنه به همه بیماران رسیدگی می‌کرد و بعضی روزها از انجام کارهای خودش هم عاجز بود. آمد و رفتش هم بگیر و نگیر داشت. گاهی دیر می‌آمد. گاهی اصلاً نمی‌آمد. بعضی روزها هم زودتر از وقت قانونی در بخش حاضر می‌شد!
✍ به کارهایش عادت کرده بودیم. یک بار، بدون آن‌که اطلاع بدهد، ساعت نُه صبح آمد. یک ساعت و نیم دیرتر. بخش شلوغ بود. زیر آوار کار مانده بودیم. سه مریض مسمومیت داشتیم که باید مرتب شست‌وشوی معده می‌شدند. دو بیمار با سکته حاد قلبی که باید به بخش مراقبت‌های ویژه می‌رفتند. خانمی را با اِدِم حاد ریه پذیرش داده بودیم و هنوز وضعیتش پایدار نشده بود. هیچ‌کس دستش بیکار نبود. طوری شده بود که خانم همتی، سرپرستار اورژانس، خودش آمده بود کمک. ما آش و لاش بودیم و همکارمان تازه نفس. انصافا خوش درخشید و زود بخش را سر و سامان دادیم.
✍ وقتی سرمان خلوت شد و توانستیم اندکی بنشینیم، خانم همتی با گلایه و گران‌سری پرسید؛ « امروز چرا دیر آمدی؟ این بار خاله چه کسی مرده بود؟ کلید کجا را گم کرده بودی؟ دیشب کجا مهمان بودی؟ مهمان داشتی و تا دیر وقت نرفتند؟ بچه مدرسه‌ای که نداری؟ داستان امروز را نگفتی؟» همکارمان با خنده و خوشرویی گفت؛ «بابای بهار برای ناهار هوس آبگوشت کرده بود. مجبور شدم بمانم و آبگوشت را بار بگذارم.» یکی از همکاران پرسید « ماندی، آبگوشت را آماده کردی و آمدی؟» همکارمان با نَه کشیده‌ای گفت؛ « نه! گوشت و نخود و سیب‌زمینی و نمک و لیمو و گوجه را ریخته‌ام داخل زودپز و گذاشته‌ام روی گاز تا آرام‌آرام بپزد و جا بیفتد! نمی‌دانی وقتی آبگوشت با شعله کم و آرام‌آرام می‌پزد، چه رنگ و مزه محشری به خودش می‌گیرد!»
✍ مدتی گذشت و همکار عزیز ما، بی‌آن‌که از قبل اطلاع بدهد، در شیفت حاضر نشد و حتا تلفنی هم نزد که امروز تشریف‌فرما نمی‌شود! وقتی یک پرستار در بخش حاضر نمی‌شود و نیروی جایگزین هم ندارد، دیگر همکاران مجبورند کارها و مسئولیت‌های او را بین خود سرشکن کنند. اورژانس‌ها همیشه شلوغ و شلخته هستند. همیشه، تا بخواهی، کار و گرفتاری هست. نامش با خودش است فوریت! نفسمان بند آمد و رُسمان کشیده شد تا توانستیم شیفت را جمع‌وجور کنیم. فردا که همکارمان آمد، روی دنده راست بود. همه جا سر می‌کشید. به همه کمک می‌کرد. به جبران روزی که نیامده بود، کارها را از دست دیگران می‌قاپید. حین کار، آقای رشیدزاده پرسید؛ « دیروز غیبت داشتی؟ خیر بود؟ نکند دفعه قبل آبگوشت خوب و خورا نشده و بابای بهار راضی نبوده و دیروز مانده‌ای، به جبران مافات، دوباره آبگوشت بار گذاشته‌ای؟» همکارمان، در حالی که کپسول آدالاتی را با سرسوزن سوراخ می‌کرد، گفت؛ «نه، آقا رضا.» رضا نام کوچک آقای رشیدزاده بود. «این بار بابای بهار هوس کوکو کرده بود. پختن کوکو مثل درست کردن آبگوشت نیست که گوشت و سیب‌زمینی و نخود و لیمو را بریزی داخل قابلمه و درش را ببندی و بروی دنبال کارَت و آبگوشت خودش آرام‌آرام بپزد و جا بیفتد. کوکو طوری است که باید بالای سرش بمانی. برایش وقت بگذاری. عرق بریزی. دستمال به پیشانی و پیش‌بند به سینه ببندی. حق نداری رهایش کنی. باید بمانی و باشی و از این رو به آن رویش کنی. باید حواست به کم و زیاد روغنش باشد. اگر زود بَرَش داری، خام و ناخواستنی می‌شود. اگر دیر برش گردانی، سوخته و سیاه.» برای همین بود که گرفتار شدم.مجبور شدم همه روز را مرخصی بگیرم.
✍ آن روزهای خامی و خندانی به حرف‌ها و توجیه‌های همکارانم می‌خندیدم؛ فکر می‌کردم برای فریب خودشان یا کسی مثل خانم همتی داستان سر هم می‌کنند. بعدها که روزگار زیر پایم آتش‌ها روشن کرد و شعله‌ها را گاهی بلند و گاهی کوتاه گرفت و من به قدر کافی در تاوِه زندگی برشته و بریان شدم، دیدم و تجربه کردم که حرف‌های همکارانم پر بیراه نیستند. زندگی همیشه آبگوشت نیست که رهایش کنی تا خودش به عمل آید و آماده شود؛ گاهی کوکو است؛ باید بالای سرش بمانی، برایش وقت بگذاری، عرق بریزی و عذاب بکشی تا خورا و خوشمزه شود.

@Khapuorah
#ماشااکبری
  • 👏 50
  • ❤ 19
  • 👍 15
  • 😁 1
More from @khapuorah
  1. Oct 2, 2026🔘 نمی‌دانم شما هم این احساس را دارید یا فقط منم که خَرِ خیال بَرَم داشته و فکر می‌کنم روی…
  2. Sep 23, 2026🔘 هر گامی که برمی‌دارند گوری می‌کَنَند. هر گردشی که می‌کُنند گودالی می‌سازند. دستشان برهو…
  3. Sep 21, 2026بافَه‌های بی بَردْ. 🔘هوشنگ دوازده سالش بود که دایه دنیا دستش را بر قبضه داس گذاشت و بچه ن…
  4. Sep 16, 2026بیلاو‌ْهایِ سیاست! 🔘 شاوَه اصلا آدم زرع و زمین نبود. شصت و چند سال عمرش همه‌ با دام و در…
  5. Sep 14, 2026عزیزم، از خدا پنهان نیست از تو هم نباشد مدتهاست که نِفتِ ناکارِ خوکِ خیال در پهلویم نشسته…
  6. Sep 12, 2026🔘 مَنجولَه، یابویِ پیر همسایه که سَقَط شد پیش از آن که لاشه‌اش باد کند و شغال‌ها پوزه در…
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →