صداهــــــــــــــــــــــا و سکــــــــــــــــوتها
🔘 سالها پیش که هنوز جان و جهشی در من بود و جسم و جثهام یاری میکرد و زنبیل زندگی هنوز از ذوق و زیبایی خالی نشده بود رفته بودم دنبال موسیقی. در کلاسهای آموزش یکی از اساتید سنتور نامنویسی کرده بودم. یادگیری موسیقی دقیقن مثل یادگیری خواندن و نوشتن است. اوّل از هر چیز باید الفبا را یاد بگیری. وقتی که الفبا و علایم را یاد گرفتی نوبت به ساختن کلمه و جمله از آن الفبا و علایم میرسد. در موسیقی هم باید نُتها و نشانهها را یاد بگیری و بعد آن نتها و نشانهها را به آهنگ و آوا و ریتم و رِنگ تبدیل کنی. یادگیری نت و نتخوانی و سلفوژ و تعیین مضراب و تعریف کلیدها و ارزشگذاری نتهای سیاه و سفید و چنگ و دو لاچنگ و سکوت دو سه ماه طول میکشد. بعد از آن دو سه ماه ممکن است استاد اجازه دهد نتها و نشانهها را به هم بچسبانی و با نتها و نشانهها کلمه بسازی و کلمهها را در جمله به کار ببری.
🔘بعد از سه ماه دُو، می، رِ کردن استاد به این نتیجه رسید که من نتها و نشانهها را شناختهام و میتوانم موسیقی را بخوانم و بنویسم. استاد درسِ زرد ملیجه را که یکی از آهنگهای قدیمی شمالی است و گویا از روی صدای نوعی پرنده ساخته شده است برای تمرین خواندن و نوشتن پیشنهاد کرد. کلاس یک روز در هفته و بعدازظهرهای سهشنبه برگزار میشد. مثل یک دانش آموز کلاس اوّل که با لکنت و لرزش کلمهها را هجی میکند و هر حرف را چند بار تقطیع و ترکیب میکند من هم کُند و کال نتها و نشانهها را روی خط میزان پیدا میکردم و میخواندم و با وسواس مضراب را روی نت مورد نظر میکوبیدم. تمام هفته را به تمرین و تکرار گذراندم. به قول آموزگارها آنقدر روش آزمون و خطا را تکرار کردم که کمکم دستم راه افتاد و زبانم روانتر شد. نتها را زود پیدا میکردم و مضرابها را با دقت و درست همان جا که باید فرود بیاید محکم و موثر میکوبیدم.
🔘 سهشنبه آمد و وقت حساب پس دادن. درس را بر اساس آنچه که استاد گفته و من یاد گرفته و تمرین کرده بودم طبق اصول آموزش اجرا کردم. کارم که تمام شد از استاد پرسیدم چطور بود؟ گفت، نتها را که اشتباه نخواندی، سیمهای زرد و سفید را قاطی نکردی، مضرابهایت ضعیف اما قابل قبول بودند، میزانها را هم رعایت کردی. همه چیز درست و به جا بود. گفتم اگر همه قواعد را رعایت کردهام چرا آن زیبایی و گوشنوازی و لطافت در اجرای من نیست؟ استاد دستی به شانهام زد و گفت، پس خودت هم متوجه شدی که شیرین و دلپسند نیست؟ میدانی چرا؟ چون سکوتها را رعایت نمیکنی. ارزش سکوتها یادت رفته! فقط به نتهای سیاه و سفید و چنگ و دو لاچنگ فکر میکنی. سکوتها را که نادیده میگیری نرمی و نوشینی آهنگ را به هم میریزی. سکوتها بخشی از الفبای موسیقی هستند. کنار گذاشتن آنها موسیقی را از زیبایی و ظرافت میاندازد. مثل زبانی که یک یا دو حرفش را کنار گذاشته باشی. جملات چنین زبانی رسا و راحت نخواهد بود. سِرّ کارِ سرکار در سکوتها است!
🔘زندگی هم مانند موسیقی مجموعهای از نُتها و نشانههاست. همه نتها با هم و در کنار هم ملودی زندگی را میسازند. نتها فقط سیاهها و سفیدها و چنگها نیستند. سکوتها هم هستند. هستند و مهم هستند. سکوتها همان قدر در دلنوازی آهنگ نقش دارند که سیاهها و سفیدها. اگر سکوتها نباشند اهنگها اوج و فرودشان را از دست میدهند. در ملودی زندگی گاهی احساس میکنیم با آن که همه استانداردها را رعایت کرده و هر نت و نشانه را در جای خود قرار داده،ایم اما آهنگِ زندگی خوب و خوشایند نیست! آن دلنشینی و دلنوازی که انتظار داریم به گوشمان نمیآید. این دلنانوازی به خاطر آن است که صدای سکوتها را نمیشنویم. به سکوتها بی اعتنایی میکنیم. لحظههای بی اتفاق، روزهای رها شدگی، شبهای بیحوصلگی، سکوتهای لابلای نتهای رِنگ زندگی هستند. صدای این سکوتها را هم بشنویم. ارزش آنها را هم ببینیم و در ضرباهنگ زیستن بشماریم.
زرد ملیجه وقتی نوشین و نوازشگر روح است که سکوتهایش را هم بشنویم. زندگی فقط صدا نیست، بخش بزرگی از زیبایی زندگی در سکوتهای آن است.
@Khapuorah
#ماشااکبری
Post #309
4.68K
- ❤ 30
- 👏 24
- 👍 7