TGViewer
خاپورَه خاپورَه @khapuorah · 2.08K subscribers
Post #312 3.13K
😳 زمانه، نسبت به چند دهه پیش، بسیار تغییر کرده است. دنیا نه تغییر، که کاملاً زیر و رو شده است. زن و مردهای امروزی با زن و مردهای چهل سال پیش زمین تا آسمان تفاوت کرده‌اند. آن سال‌ها، زن‌ها با مردها تفاوت چشمگیری نداشتند. وقتی خیربانو و خِشِلو با هم می‌نشستند و چای عصرانه‌شان را از لبهٔ نعلبکی سر می‌کشیدند، به‌سختی می‌شد تشخیص داد کدامشان مرد است و کدامشان زن؛ هر دو خشک و خشن و خسته. ترک‌های پاشنهٔ پای خیربانو مانند زمین آب‌نخورده، دهان باز کرده بود. سرِ چانه و پشتِ لب هر دو مو داشت، برای خشلو اما کمی بیشتر! ابروهای پُرپشت و نامرتب خیربانو شرق تا غربِ صورتش را پوشانده بودند. هر دو دست‌هایی داشتند زمخت‌ و زبر و زحمتکش! پنجاه سال پیش سر و سیمای زن‌ها طوری بود که من فکر می‌کردم آدم‌ها همه جنس مذکر هستند. شکل و شمایل نود درصد آدم‌ها به جنس مؤنث نمی‌آمد!
😳 اوّلین کسی که دست به کار مؤنث سازی از مذکرها شد ترنج خانم بود. اوّلین کسی هم که با شمایل مُذکر رفت نزد ترنج‌خانم و با شکل و شیوه مؤنث برگشت، زن‌عمو بود. پدربزرگ، وقتی شنید، قشقرقی به پا کرد آن سرش ناپیدا. زن‌عمو یک هفته، قهر کرد و رفت نزد خانواده‌اش. قبل از آن هم، البته، پدربزرگ و زن‌عمو سر همین حواشی زنانه سرِ شاخ شده بودند. گناه کبیرهٔ زن‌عمو این بود که صابون گذاشته بود داخل چمدان لباس‌هایش. گردنبند میخک آویزان کرده بود به گردنش. تا پیش از آن، همه ساوْ و سیفل زن‌هایی که می‌شناختم، گذاشتن حنا به موهایشان بود و مالیدن «خاآ»۱ و «خُومَه‌تُو»۲ به دست و پایشان.
😳 زن‌عمو خط‌شکنی کرد. ساوَه و سَروَن را کنار گذاشت و روسری سرش کرد. باریک کردن ابروها و بند انداختن به صورت را هم زن‌عمو مُد کرد! پدربزرگ وقتی، زن‌عمو را با ابروهای هلالی و موهای آلاگارسونی دید، با غُرّ و غیظ گفت: «مِناکَر نِه ری، سُو مَچو خُویْن وِرازَه مَمالی ئِه لؤِ لِچْ.»۳ منظور پدربزرگ از «خونِ وراز»، ماتیک بود که نمی‌دانم از کی و کجا شنیده بود از خون ماسیدهٔ خوک ساخته می‌شود.
😳 پدربزرگ به در می‌گفت تا دروازه بشنود؛ اما دروازه خودش را به کری زده بود. قصد پدربزرگ تیز کردن و تهییج عمو بود؛ بندهٔ خدا خبر نداشت که پای ثابت عادات و آداب آرایش زن‌عمو، خودِ عموست! عمو هم، البته، حق داشت با کار و کردار زن‌عمو مخالفتی نکند. وقتی می‌شد با کمی راست‌وریس و فن‌وفیس، جوادِ نتراشیدهٔ ناخواستنی را به جمیلهٔ تراشیده و خواستنی تبدیل کرد، چرا مخالفت؟ پدربزرگ و عمو بر سر سنگینی و رنگینی اختلاف اساسی داشتند. پدربزرگ می‌گفت «رنگینی وَه سنگینی نِماوْ.»۴ عمو، اما، معتقد بود رنگینی، سنگینی می‌آورد.
😳 طولی نکشید که مرض آرایش، مثل مشمشه، افتاد بین زن‌ها. مشتری‌های ترنج‌خانم روزبه‌روز بیشتر شدند. کار از دست پدربزرگ در رفت. هرچه بیشتر اَخم و تَخْم می‌کرد، دنیای پیرامونش بیشتر به بزک‌ دوزک خود مشغول می‌شد. خبر آمد که ترنج‌ خانم یک چارپایه گذاشت داخل طارمی خانه‌اش، آینه‌ای به دیوار روبه‌رو زده و اوّلین آرایشگاه زنانه را راه انداخته. آرایش، بین زن‌ها و مردها فاصله انداخت. کار ترنج خانم فقط به امورات صورت و سبیل زن‌ها محدود نشد. چیزی به صورت فرنگیس مالیده بود که پوست صورتش دو پرده روشن‌تر شده بود! برای کبری کچل موهایی درست کرد به سیاهی قیر و بلندای خیزران. با دوده چشم‌های کور و کوچک ملوس را به قدر یک پیاله چینی درشت کرد. لباسی تن ملیحهٔ پت‌وپهن کرد و ملیحه باریک و به‌اندازه شد. زن‌عمو گفت ملیحه گِنْ پوشیده!
😳 کار زیباسازی زن‌ها چنان گسترده و فراگیر شد که خیربانو هم به ناچار راهی خانه ترنج خانم شد. زن عمو گفت، خودِ خِشِلو، خیربانو را برای رفتن نزد ترنج‌خانم تشویق کرده است. یک روز، خیربانو برای بردن حاجتی نزد مادربزرگ آمده بود. دیگر خبری از آن ابروهای پهن و پیوسته نبود. سبیل‌های پشت لبش را انگار باد برده بود.  موهای زشت و زبر روی چانه‌اش را نداشت. پدربزرگ که متوجه تغییرات خیربانو شد، گفت: «خیره، خیره.»۵ خیربانو در جواب گفت: «خِشِلو خوشَه ماتی.»¹۶ پدربزرگ، با خشم، گفت: «ئَه که خیر نُوینی خِشِلو.»۷
😳 هر بندی که ترنج می‌انداخت مرزهای زنی و مردی را پر رنگ‌تر می‌کرد. آن چارپایه چوبی تنها صندلی آرایش نبود. سکوی آینده آدم‌ها بود. نه دیروز قابل ستایش است و نه امروز لایق نکوهش. این تنها زن‌ها نبودند که برای زن شدن پا پیش گذاشتند و پیه هر شرّ و ناشری را به جان خریدند. خواستن و خواهش مردان، موتور محرّکه تغییرات زنانه شد. اگر خِشِلو خوشش نمی‌آمد، دست‌های خیربانو به همان زبری و زمختی گذشته می‌ماندند و ریش‌های تُنُک روی چانه‌اش حالا سفید شده بودند!

پ.ن
۱. تخم‌مرغ
۲. چربی شیر
۳. رهنما ندارد؛ فردا می‌رود خون خوک به لبش می‌مالد!
۴. زیبایی به متانت نمی‌شود!
۵. خیر است، خیربانو؟
۶. خِشِلو دوست دارد.
۷. خیر نبینی، خِشِلو.
@Khapuorah

#ماشااکبری
  • ❤ 27
  • 👏 16
  • 😁 11
  • 👍 1
  • 😢 1
  • 😭 1
More from @khapuorah
  1. Oct 2, 2026🔘 نمی‌دانم شما هم این احساس را دارید یا فقط منم که خَرِ خیال بَرَم داشته و فکر می‌کنم روی…
  2. Sep 23, 2026🔘 هر گامی که برمی‌دارند گوری می‌کَنَند. هر گردشی که می‌کُنند گودالی می‌سازند. دستشان برهو…
  3. Sep 21, 2026بافَه‌های بی بَردْ. 🔘هوشنگ دوازده سالش بود که دایه دنیا دستش را بر قبضه داس گذاشت و بچه ن…
  4. Sep 16, 2026بیلاو‌ْهایِ سیاست! 🔘 شاوَه اصلا آدم زرع و زمین نبود. شصت و چند سال عمرش همه‌ با دام و در…
  5. Sep 14, 2026عزیزم، از خدا پنهان نیست از تو هم نباشد مدتهاست که نِفتِ ناکارِ خوکِ خیال در پهلویم نشسته…
  6. Sep 12, 2026🔘 مَنجولَه، یابویِ پیر همسایه که سَقَط شد پیش از آن که لاشه‌اش باد کند و شغال‌ها پوزه در…
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →