TGViewer
خاپورَه خاپورَه @khapuorah · 2.08K subscribers
Post #320 5.13K
✍ پاپیلَه برای رسیدن به مقام مدیرعاملی دور دنیا را دوید و میانِ ملاجِ خودش را جوید. هر راهی را رفت و هر چاهی را دید و چاره‌ای را چشید تا رسید به آقای مهندس جهانپاک. جهانپاک پسر عموی مادرِ پاپیله کارمندِ بلندپایه‌ وزارتخانه بود. با وزیر و وکیل نشست و برخاست داشت. خرش خوب می‌رفت. خواسته‌اش خاص اجابت می‌شد. پاپیله شال و کلاه کرد و برای دیدن جهانپاک راهی تهران شد.
✍ نمی‌دانم پاپیله چه وِردی در گوش جهانپاک خواند و چه شعری برایش سرود که مهندس راضی شد برای مدیرعامل شدنش رو بیندازد و پا پیش بگذارد. هر توطئه و ترفندی که بود پاپیله با حکم مدیرعاملی شرکت تعاونی نَصرِ آزادگان از تهران برگشت! نصر آزادگان سرمایه‌های کم و کوچک روستاییان را جمع می‌کرد و در واقع کارش این بود که از قطره‌ها را به هم برساند و از آن‌ها دریا بسازد. از دولت ارزان می‌خرید و به قیمت تعاونی به مردم می‌فروخت. برنج، قند، شکر، تاید، روغن، گلیم، یخچال، تلویزیون، رادیو، پارچه، پوشاک و کفش و هر آنچه که مورد نیاز یک جامعه انسانی مصرف کننده است. پاپیله خودش را امین دولت و ملت می‌دانست!
✍  پاپیله در مقام مدیرعاملی تا دلتان بخواهد خاصه‌خرجی و گشاده دستی کرد. دست از سر حساب و کتاب برداشت! اصول سهمیه و سرانه را کنار گذاشت. ناکیلَه پسر عمویش پنج کیلو سهمیه شکر داشت اما پاپیله برایش ده کیلو روی ترازو می‌گذاشت. برای پسر خاله‌اش که نصف کیسه‌ای برنج گسترش حقش بود یک کیسه کامل بار قاطر می‌کرد! دستورالعمل شرکت گفته بود هر خانوار روستایی یک چراغ توری، پاپیله اما به هر نفر از خانواده خواهرش یک چراغ توری داد.
✍ پاپیله به هیچ کس نه نمی‌گفت. فروش به غیر اعصای شرکت قدغن بود اما هیچ کس دست خالی از نزد پاپیله برنمی‌گشت. جنسی را می‌فروخت به قیمت سیصد تومان. مشتری می‌گفت فقط صد و هفتاد تومن دارم. نمی‌خواهم، نمی‌خرم اما بلندنظری و مناعت طبع پاپیله مگر اجازه می‌داد؟ بِبَر. دفعه دیگر بیاور. هر وقت داشتی بده. یارو هم می‌بُرد و می‌خورد و پاپیله هم از یاد می‌برد به کی نقد فروخته و به کی نسیه!
✍ قبول که پاپیله مدیرعامل بود و سرش شلوغ و دستش بند و ذهنش درگیرِ فی و فاکتور اما مگر مدیرها و مسئول‌ها دل ندارند و دوست داشتن سرشان نمی‌شود؟ دل پاپیله پیش دخترخاله گیر بود. هر فرصتی که دست می‌داد پاپیله سری به خاله می‌زد، هم وظیفه قوم و خویشی بجا می‌آورد هم از دیدار خاله‌زاده روح و روان را تر و تازه می‌کرد. پاپیله دست خالی که نمی‌رفت، هر بار یک لنگه قند، یک حلب بزرگ روغن، یک کیسه برنج گسترش، یک قواره پارچه چادری زیروتِن و یک رادیو ضبط آیوا از انبار شرکت بار وانت می‌کرد و با خود سوغات می‌برد.
✍ یک سال از مدیرعاملی پاپیله نگذشته بود که انبار شرکت خالی شد. ته قفسه‌ها درآمد. پاپیله می‌دید نه جنسی در انبار مانده و نه پولی به صندوق آمده. قلم و دفتر آورد و نشست به حساب و کتاب. ورودی و خروجی انبار را چک کرد. دفتر بستکاری و بدهکاری را جمع بست. هرچه جمع و منها و ضرب و تقسیم کرد حساب‌ها جور درنمی‌آمد. کم آورده بود. به زبان حسابداری شرکت ورشکست شده بود! مردم سهم و سرانه‌شان را می‌خواستند کالایی در انبار نبود. طلبکارها طلبشان را می‌خواستند پولی در صندوق شرکت نبود.
✍ پاپیله به بهانه انبارگردانی شرکت را بست و شبانه راهی دفتر جهانپاک شد. جناب مهندس! زحمت این کار از اوّل با خودت بوده. الان هم ریش و قیچی دست خودت. هر طور شده رفع و رجوعش کن. دایی! دردت میان هر دو چشمم، پای آبرویم در میان است. جنسی برایم نمانده پولی هم دستم نیست. هفتصد هزار تومن کم آورده‌ام. اوّل خودت، دوّم هم خودت! نجاتم بده! فکر کن مرده‌ام، زنده‌ام کن. مهندس جهانپاک صندلی را کمی جلو کشید و به قدر پنج دقیقه درِگوشی با پاپیله حرف زد. کسی نمی‌داند جهانپاک چه گفت و پاپیله چه شنید. تنها خداست که بر اسرار و اعمال بندگانش آگاه است.
✍ یک هفته بعد از ملاقات پاپیله و جهانپاک، یک شب های و هوار پاپیله برخاست که آی مردم بشتابید شرکت تعاونی سوخت! هر کس آشیر و آویزه‌ای داشت دستش گرفت و به جنگ شعله‌ها رفت. مردم آتش را خاموش و خاکسترها را جمع کردند. دو روز بعد بازرس‌ها آمدند. پاپیله با اشک و اندوه سیاهه اجناسی که در انبار نبودند! اما سوخته بودند را به آنها نشان داد. شصت کیسه برنج، چهل و یک حلب روغن، هشت توپ پارچه، شش یخچال فیلوِر، سی و هشت تلویزیون بِلِر، شانزده رادیو، یازده دست ظرف چینی چهل و هشت تیکه، بیست و یک دست کاپشن مردانه را صورتجلسه کردند که به علت آتش سوزی ناشی از نشت مواد نفتی در انبار شرکت از بین رفته است!
نمیدانم چرا هر وقت انباری، اداره‌ای، شرکتی آتش میگیرد یاد پاپیله و جهانپاک می‌افتم و اینکه چرا همیشه اتصالی سیم‌های برق علت آتش‌سوزی‌ است و هیچگاه امضای فلانی یا سفارش کیکانی یا حرفهای درِگوشی بهمانی را سبب آتش سوزی صورتجلسه نمیکنند!
@Khapuorah
#ماشااکبری
  • 👏 49
  • ❤ 10
  • 👍 9
  • 👌 8
  • 🔥 5
More from @khapuorah
  1. Oct 2, 2026🔘 نمی‌دانم شما هم این احساس را دارید یا فقط منم که خَرِ خیال بَرَم داشته و فکر می‌کنم روی…
  2. Sep 23, 2026🔘 هر گامی که برمی‌دارند گوری می‌کَنَند. هر گردشی که می‌کُنند گودالی می‌سازند. دستشان برهو…
  3. Sep 21, 2026بافَه‌های بی بَردْ. 🔘هوشنگ دوازده سالش بود که دایه دنیا دستش را بر قبضه داس گذاشت و بچه ن…
  4. Sep 16, 2026بیلاو‌ْهایِ سیاست! 🔘 شاوَه اصلا آدم زرع و زمین نبود. شصت و چند سال عمرش همه‌ با دام و در…
  5. Sep 14, 2026عزیزم، از خدا پنهان نیست از تو هم نباشد مدتهاست که نِفتِ ناکارِ خوکِ خیال در پهلویم نشسته…
  6. Sep 12, 2026🔘 مَنجولَه، یابویِ پیر همسایه که سَقَط شد پیش از آن که لاشه‌اش باد کند و شغال‌ها پوزه در…
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →