✍ ترس، دشمن مهیبی است. دستهایی دارد به درازی دنیا. مشتهایش به سنگینی سرب است. توبرهاش ته و تمامی ندارد. همهچیز را میبلعد. مکینه مدام. مثل مار، چنبره میزند بر روح. مثل بهمنِ برف، راهها را میبندد. مانند زالو، خونها را میمکد.آدم را به یک مومیایی متحرک تبدیل میکند.
✍ بچگیهای ما پر از ترس و تاریکی بود. خانه ما نزدیک درّه عمیقی به نام «کُنارکُو» بود. این نام را از سه درخت کُناری که در شیب درّه ریشه داشتند گرفته بودند. در دهانه درّه، سنگهای رسوبی روی هم تلنبار شده بودند. سنگها، از دور، گویی اشباح و ارواحی بودند که در هم میپیچیدند. بعضی، مثل آدم، سر پا ایستاده بودند. برخی، مانند گرگ، «چُخَن»۱ زده بودند! از دور، به نظر میآمد جمعیتی از جِنها دور هم جمع شدهاند و بِرّ و بِرّ نگاه میکنند و نقشههای ناجور میکشند. تعریفهایی که از «مِلاکَت»۲ شنیده بودم، با شکل و شمایل هیولاهای دهانه درّه کُنارکُو مطابقت داشت.
✍ گذشتن از کنار درّه، با وجود آن سرهای گِردِ بیگوش و صورتهای نامعلوم و چشمهای وقیح، کابوس کودکی من بود. آن اشباح موهوم و ارواح مهیب، سالهای سال مرا ترساندند. رنجم دادند. روزم را سیاه و شبم را تباه کردند. برای روبهرو نشدن با جِن و ملاکَتهای دهانه کُنارکو، مجبور میشدم راهم را کج و مسیرم را دور کنم. زهرهام آب میشد، وقتی میگفتند، برو «دُم شهولی.»۳. روزی که چشمم به آن مجسمههای مهیب میافتاد، شب خوابهای آشفته میدیدم. شبها خوابم پر میشد از اشکال و اشباحی که نه حیوان بودند و نه آدم.
✍ ترس از اشباح عجیب و غریب درّه کُنارکو، مثل خوره، گوشت تنم را میخورد. آرامشم آب شده بود. عمرم با عذاب عجین. جرأت نمیکردم از تباهیِ ترس با کسی حرف بزنم. شنیده بودم هر کس پشت سر جِنها حرف بزند یا راز مِلاکَتها را اینجا و آنجا بازگو کند، جِنها شب میآیند بالای سرش و در خواب، نشیمنگاهشان را روی دهانش میگذارند و کاری میکنند که آدم در خواب خفه شود! شبها از ترس، صورتم را روی بالش میگذاشتم و میخوابیدم! خواب که نه؛ کابوس و کراهت!
✍ واهمه وهم تباهم کرده بود. جسمم فروکاسته و جانم فرسوده بود. ترس، مثل زنجیر و زالِنَه، به دست و پایم پیچیده بود. برای هر کاری باید دهها مکث و ملاحظه میکردم. رنگ از رؤیاهایم رفته بود. نان را با ترس میخوردم. آب را با آزار مینوشیدم. هر روز از یادآوری اشباح و ارواح، در خودم فرو میریختم. دیگر چیزی از من سر پا نمانده بود. وحشت، ویرانم کرده بود. تسخیر شده بودم. تسلیمِ تمام!
✍ اگر خواب، برادر مرگ است، ترس خودِ خودِ مرگ است. آدم ترسو زنده است، اما زندگی نمیکند. نفسِ آدم ترسو مُمِدِ حیاتش هست، اما مفرّحِ ذاتش نه! ترس، جان را میدزدد و جسم را رها میکند. مرگ حق است، اما فقط یک بار، نه هر روز. مرگِ مستمر، ناحق است. شایسته نیست که امر ناحق را گردن گذاشت.
✍ هفت سالم شده بود. در این هفت سال، هفتاد هزار بار آن موهومات سرد و سنگی دلم را خالی و تنم را خسته کرده بودند. جانم از ترس به لبم رسیده بود. رسیده بودم به آخرین پرتگاه پریشانی. تَهِ پریشانی، بیپروایی است! دیگر ماندن در آن ورطه وحشت ممکن نبود! زندگی که همهاش زانو به زانوی ترس نشستن نیست! رفتم روی پله غیظ و غضب. یقه خودم را گرفتم، چشم بستم و دهان باز کردم به ناسزا. «مرد ناحسابی! آیا این زندگی به این همه بزدلی میارزد؟ تا کی میخواهی هر روز بمیری؟ مرگ یک بار، شیون یک بار. این مصیبت مداوم را تمام کن! یک بار حق داری بمیری؛ بمیر!»
✍ روز زمستانی سردی بود، من اما گُرّ گرفته بودم. صدای طپش قلبم را میشنیدم. پاهایم میلرزیدند. کف دستم عرق کرده بود. چشمهایم را بستم. راه افتادم، رو به مجسمههای موهومِ سنگی. رفتم به جنگ جنها. پیوسته به خودم نهیب میزدم: «چشمهایت را باز نکن. ترس را نبین. نترس! برو به سوی ترسها. بِرَّم به سمت رنجها. یک گام دیگر. دو گام دیگر. برو تا تهِ ترس. برو و بِرَس به ریشه رنج. ترس را در آغوش بگیر. چشم در چشمش بدوز.وقتی که پیشانی به پیشانی شدی چشمهایت را باز کن!» رسیده بودم به دهانه درّه. پیشانی به پیشانی ترس چشم گشودم. دور و برم پر بود از سنگهای رسوبی ساده. نه مردازمایی بود، نه ملاکتی. آن سرهای گردِ چروکِ بیگوش، قلوهسنگهای جامدِ بیجانِ بیآزاری بودند. افتادم به جان سنگها. با هر لگد ترسی از من به ته درّه سقوط میکرد!
✍ ترس، تا زمانی قدرت دارد که دیده شود. ترس را اگر نادیده بگیری، تحقیرش کنی تمام میشود. با گریختن،ترسها بزرگتر میشوند. هر چه از تابوها و ترسها فاصله بگیری، موهومتر و موحشتر به نظر میرسند. برای نجات باید به جان ترسهایمان بیفتیم!
پ.ن:
۱. روی دُم و پا نشستن سگ و گرگ.
۲. جِن؛ موجود خیالی.
۳. نام محلی بر ساحل سیمره.
@Khapuorah
#ماشااکبری
Post #310
4.38K
- 👏 17
- ❤ 15
- 👍 5
- 🔥 1