وبلاگ تلگرامی حسین شهرابی
hosseinshahrabi@gmail.com
Post #151
2.13K
4 از 5 #شانهبینی
بدون احتسابِ ادعای خاقانی بر تسلطش بر علمِ شانه، مشهورترین شخصِ شانهبین در تاریخِ ایران که فعلاً یافتهام دستبرقضا او هم شاعر است، اما بیشوکم ناشناخته: مُصاحبِ نایینی. مصاحب شاعری بوده معاصرِ شاه سلیمان صفوی (سدهی 11 قمری) که اکثرِ تذکرهها گفتهاند رمّالی میدانسته. اما یکی دو منبع (مثل ریاض العارفینِ آفتاب رای لکهنوی، ج2 ص210) نوشتهاند «رمال و شانهبین» بوده. شهرتِ مختصرش را در ادبیاتِ فارسی بیشتر مدیونِ قصیدهای هَزلی و اروتیک است که (به قولِ ادیبانِ فارسیدانِ هندوستان) در زمینِ یک قصیدهی معروفِ سوزنی سمرقندی سروده و سکسِ خود را با دختری شرح داده: به کوچهای گذرم بود چون نسیمِ سحر / فتاده در رهِ من عکسِ ماهی از منظر... الی آخر. صورتِ کاملِ شعر در تذکرهی سخنورانِ یزد (ج1 ص280 به بعد) آمده. از زندگیِ او چیزی نمانده جز همین چهل پنجاه بیت و شغلِ عجیبش. یک شاعرِ فارسیسرای هندوستانی، به نامِ انسان مرادآبادی، هم گویا شانهبینی بلد بوده؛ هرچند احتمالاً نوعِ هندیاش (نگاه کنید به مدخلِ اسمش در دانشنامۀ ادبیات فارسی جلد شبهقاره). بهجز این دو نفر، از نامِ یکی دیگر هم باخبریم: یکی از شاطرهای [یعنی پیک یا جلودارِ] عبیدخان ازبک که نامش «حسن» بوده «در فنِ شانهبینی ماهر بود»؛ عبیدخان از او میخواهد در شانه ببیند عاقبتِ جنگِ او با شاه اسماعیل چه میشود و او هم میگوید که بهتر است فعلاً بزند به چاک. (عالمآرای شاه اسماعیل؛ صفحهاش را توی یادداشتهایم یادم رفته بوده بنویسم. شرمنده.)
بعضی فرهنگهای فارسی نوشتهاند که مغولها به ساحر و فالگیر «قام» میگفتهاند. گویا شانهبینی از کارهای مهمِ قامها بوده. یک شاهد از جامع التواریخ در ابتدای متن آوردم که میگفت قامها به شانه نظر کردند و فلان و بهمان. یکی هم در مجمل التواریخ و القصص (ص103) نوشته شده که: «جماعتی از آن چینیان به علم در شانهی گوسفند نگریدند و فال و زَجر [=تفأل با پروازِ پرندگان] بگرفتند ... ایشان را قام خواندندی.» نویسندهی جهانگشای جوینی میگوید قامها از مردمِ ایغور بودهاند (ج1 ص43 چاپ لیدن)، اما اشارهای به شانهبینی ندارد. شاید منظورِ نویسندهی اول از چین همین ترکستانِ قدیم و اویغورستان بوده، نه چین در معنای امروزیاش. البته چینیها هم اهلِ جادو با شانه بودهاند. اطلاعاتم فعلاً کافی نیست.
کلمهی «شاریل» هم در چند متنِ فارسی هست که نویسندهی د.ب.ا را به غلط انداخته و خیال کرده شاریل نامِ فنِ شانهبینی نزدِ مغولهاست. گویا حدسِ بیاساسی است یا حداقل من فعلاً نشانی از صحتِ این حرف ندیدهام. «شاریل» واژهای مغولی است اما ریشهی کلمه سنسکریت است و معنایش میشود «یادگارِ مقدس». بهطور خاص به استخوانها یا دندانهای بازمانده از بودا میگویند. در جامع التواریخ (ج2 ص1028) نوشته که هفتم ربیعالاول سال 687 قمری، استخوانِ شاریلِ «شِگَموُنی بُرخان» را پیش غازانخان آوردند (گویا غازان آن زمان بودایی بود و هنوز مسلمان نشده بود)؛ او هم به این مناسبت دستور میدهد جشن و سرورِ مفصلی در ایران برپا کنند. نویسنده میگوید «نزدِ بتپرستان [=بوداییان] چنان است که چون شِگَموُنی بُرخان را میسوختند، پیشِ دلِ او استخوانی شفّاف مانندِ مهره [بود که] نسوخت؛ و آن را شاریل خوانند. و زعمِ ایشان آن است که هر کس که به مرتبهی بزرگ رسیده باشد مانند شِگَموُنی بُرخان، چون او را بسوزانند شاریلِ او نسوزد.» این «شگمونی» همان [بودای] «شامکونی/شاکمونی» (به انگلیسی: Buddha Shakyamuni) در بعضی دیگر از متنهای فارسی است (مثل تاریخ بناکتی یا مجالس علاءالدولهی سمنانی). بُرخان هم در مغولی و ترکیِ قدیم بهمعنای «بودا» و «حضرت بودا» است.
[حضورِ دندانِ مقدسِ بودا در ایران باعث شد یادِ ماجرای دندانِ بودا در رمانِ نغمههای زمین دوردستِ آرتور سی کلارک بیفتم (ترجمهی چاپشده در ایران با اسم: «عملیات آخر، تالاسا»). بااینکه ماجرای مهمی در آن رمان نبود، لطافتِ بهیادماندنیِ غریبی داشت. کسی یادش هست؟ از سرنوشتِ آن استخوانِ بودا در ایران که به غازانخان هدیه داده بودند چیزی پیدا نکردم. احتمالاً گم شده یا به مغولستان و جاهای دیگر بردهاند. ایرانیها یدِ طولایی در بهدستآوردنِ اینجور یادگارهای مقدس از دینهای مختلف داشتهاند. یک بار در قرن هفتم میلادی در جنگ با رومیها اورشلیم را غارت کردند و صلیبِ راستینِ مسیح را دزدیدند و به ایران آوردند. یک بار هم ابوطاهر قرمطی (که ایرانیتبار بود) بعد از چپاولِ مکه و سوزاندنِ کعبه و حاجیکُشیِ بیامان، حجر الاسود را شکست و با خود به پایتختش برد.]
@PersianSFF
ادامه در ⬇️
بدون احتسابِ ادعای خاقانی بر تسلطش بر علمِ شانه، مشهورترین شخصِ شانهبین در تاریخِ ایران که فعلاً یافتهام دستبرقضا او هم شاعر است، اما بیشوکم ناشناخته: مُصاحبِ نایینی. مصاحب شاعری بوده معاصرِ شاه سلیمان صفوی (سدهی 11 قمری) که اکثرِ تذکرهها گفتهاند رمّالی میدانسته. اما یکی دو منبع (مثل ریاض العارفینِ آفتاب رای لکهنوی، ج2 ص210) نوشتهاند «رمال و شانهبین» بوده. شهرتِ مختصرش را در ادبیاتِ فارسی بیشتر مدیونِ قصیدهای هَزلی و اروتیک است که (به قولِ ادیبانِ فارسیدانِ هندوستان) در زمینِ یک قصیدهی معروفِ سوزنی سمرقندی سروده و سکسِ خود را با دختری شرح داده: به کوچهای گذرم بود چون نسیمِ سحر / فتاده در رهِ من عکسِ ماهی از منظر... الی آخر. صورتِ کاملِ شعر در تذکرهی سخنورانِ یزد (ج1 ص280 به بعد) آمده. از زندگیِ او چیزی نمانده جز همین چهل پنجاه بیت و شغلِ عجیبش. یک شاعرِ فارسیسرای هندوستانی، به نامِ انسان مرادآبادی، هم گویا شانهبینی بلد بوده؛ هرچند احتمالاً نوعِ هندیاش (نگاه کنید به مدخلِ اسمش در دانشنامۀ ادبیات فارسی جلد شبهقاره). بهجز این دو نفر، از نامِ یکی دیگر هم باخبریم: یکی از شاطرهای [یعنی پیک یا جلودارِ] عبیدخان ازبک که نامش «حسن» بوده «در فنِ شانهبینی ماهر بود»؛ عبیدخان از او میخواهد در شانه ببیند عاقبتِ جنگِ او با شاه اسماعیل چه میشود و او هم میگوید که بهتر است فعلاً بزند به چاک. (عالمآرای شاه اسماعیل؛ صفحهاش را توی یادداشتهایم یادم رفته بوده بنویسم. شرمنده.)
بعضی فرهنگهای فارسی نوشتهاند که مغولها به ساحر و فالگیر «قام» میگفتهاند. گویا شانهبینی از کارهای مهمِ قامها بوده. یک شاهد از جامع التواریخ در ابتدای متن آوردم که میگفت قامها به شانه نظر کردند و فلان و بهمان. یکی هم در مجمل التواریخ و القصص (ص103) نوشته شده که: «جماعتی از آن چینیان به علم در شانهی گوسفند نگریدند و فال و زَجر [=تفأل با پروازِ پرندگان] بگرفتند ... ایشان را قام خواندندی.» نویسندهی جهانگشای جوینی میگوید قامها از مردمِ ایغور بودهاند (ج1 ص43 چاپ لیدن)، اما اشارهای به شانهبینی ندارد. شاید منظورِ نویسندهی اول از چین همین ترکستانِ قدیم و اویغورستان بوده، نه چین در معنای امروزیاش. البته چینیها هم اهلِ جادو با شانه بودهاند. اطلاعاتم فعلاً کافی نیست.
کلمهی «شاریل» هم در چند متنِ فارسی هست که نویسندهی د.ب.ا را به غلط انداخته و خیال کرده شاریل نامِ فنِ شانهبینی نزدِ مغولهاست. گویا حدسِ بیاساسی است یا حداقل من فعلاً نشانی از صحتِ این حرف ندیدهام. «شاریل» واژهای مغولی است اما ریشهی کلمه سنسکریت است و معنایش میشود «یادگارِ مقدس». بهطور خاص به استخوانها یا دندانهای بازمانده از بودا میگویند. در جامع التواریخ (ج2 ص1028) نوشته که هفتم ربیعالاول سال 687 قمری، استخوانِ شاریلِ «شِگَموُنی بُرخان» را پیش غازانخان آوردند (گویا غازان آن زمان بودایی بود و هنوز مسلمان نشده بود)؛ او هم به این مناسبت دستور میدهد جشن و سرورِ مفصلی در ایران برپا کنند. نویسنده میگوید «نزدِ بتپرستان [=بوداییان] چنان است که چون شِگَموُنی بُرخان را میسوختند، پیشِ دلِ او استخوانی شفّاف مانندِ مهره [بود که] نسوخت؛ و آن را شاریل خوانند. و زعمِ ایشان آن است که هر کس که به مرتبهی بزرگ رسیده باشد مانند شِگَموُنی بُرخان، چون او را بسوزانند شاریلِ او نسوزد.» این «شگمونی» همان [بودای] «شامکونی/شاکمونی» (به انگلیسی: Buddha Shakyamuni) در بعضی دیگر از متنهای فارسی است (مثل تاریخ بناکتی یا مجالس علاءالدولهی سمنانی). بُرخان هم در مغولی و ترکیِ قدیم بهمعنای «بودا» و «حضرت بودا» است.
[حضورِ دندانِ مقدسِ بودا در ایران باعث شد یادِ ماجرای دندانِ بودا در رمانِ نغمههای زمین دوردستِ آرتور سی کلارک بیفتم (ترجمهی چاپشده در ایران با اسم: «عملیات آخر، تالاسا»). بااینکه ماجرای مهمی در آن رمان نبود، لطافتِ بهیادماندنیِ غریبی داشت. کسی یادش هست؟ از سرنوشتِ آن استخوانِ بودا در ایران که به غازانخان هدیه داده بودند چیزی پیدا نکردم. احتمالاً گم شده یا به مغولستان و جاهای دیگر بردهاند. ایرانیها یدِ طولایی در بهدستآوردنِ اینجور یادگارهای مقدس از دینهای مختلف داشتهاند. یک بار در قرن هفتم میلادی در جنگ با رومیها اورشلیم را غارت کردند و صلیبِ راستینِ مسیح را دزدیدند و به ایران آوردند. یک بار هم ابوطاهر قرمطی (که ایرانیتبار بود) بعد از چپاولِ مکه و سوزاندنِ کعبه و حاجیکُشیِ بیامان، حجر الاسود را شکست و با خود به پایتختش برد.]
@PersianSFF
ادامه در ⬇️
- ❤ 18
- 👍 4
