[ادامهی مطلب قبل ⬆️]
مصطفی اسکویی هم که از مشاهیرِ تئاترِ ایران است سال 1346 فیلمی نوشت و ساخت به اسمِ زنِ خونآشام که نه فیلمِ چندان خوبی بود و نه موفقیتِ چندانی به دست آورد. ولی نکته اینجاست که در کتابی که خودِ اسکویی به اسمِ سیری در تاریخِ تئاترِ ایران نوشت و ابتدایش سرگذشتِ رزومهمانندی منتشر کرد، نوشته که فیلم مال سال 1342 است و نامش هم وامپیر بوده. باید از اهلِ سینما پرسوجو کنم که ببینم دلیلِ این اختلاف چیست؛ شاید ربطی به زمانِ توزیعِ فیلم در سینماها دارد و اسمی که خودش انتخاب کرده بوده ولی برای اکران عوض شده.
برگردیم سرِ بحثِ وامپیر و دراکولا. کسمایی در مقدمهی کتابِ دراکیولا مینویسد که وقتی کتاب داشته برای چاپ آماده میشده، سینماهای ایران برای بارِ دوم یا سوم فیلمِ آن را نمایش میدادهاند. اما نمیدانم کدام نسخه را. سینهفیل هم نیستم متأسفانه. حدس میزنم نسخهی آلمانیِ فیلم بوده: Vampyr. اگر کسی اطلاعاتِ دقیق دارد لطفاً بگوید.
گویا همان سالها، لابد از طریق سینما، نیما یوشیجِ کبیر هم با مفهومِ خونآشام و وامپیر آشنا میشود و در تاریخ سومِ اسفند ١٣١٩ که انگار در تهران بوده، شعری میسراید به اسمِ «وامپیر». شعر از بیخ و بُن سیاسی است؛ آنقدر سیاسی است که انگار شاعر آن را همین پارسال برای ج.ا سروده.
تصویرِ نیما از وامپیر کمی عجیب است: حاکمی در حالِ ساندیدن از مردمانِ زار و نزار و ستمدیده، در کنار مشتی چاکرمآب که منتظرِ تفقّدِ وامپیر و سود بردن از نوکریشان هستند. شعر خالی از تصویرهایی نیست که برای فانتزیدوستها جالب باشد. عبارتِ محبوبِ من از این شعر «استخوانشمارِ جهنم» است. چه تصویرِ زیبایی.
شعرِ کوتاهی است:
وامپیر
وامپیر ایستاده بر زِبَرِ بارگاهِ خود،
بسته بهسوی دستهدستهی مردم نگاهِ خود،
فکری دراز میکند.
او از نمای زندگیِ بندگان شاد است.
شاد است از گذشتنِ خُرد و بزرگ،
این نیمهجانشده-به-ستمْ بیزبانِ چند
که میدهند سان
در پیشِ چشمِ او،
که میکَنَند جان،
تا او جدا ز هر غم و زحمت
خسبد چو مار برِ سر گنجینههای خود
شاد است تا ببیند مردم ز هولِ او
لرزان بایستاده، فروبرده سر به جَیْب
تا او چو گرگِ گُرْسِنه زیشان جَوَد گلو.
شاد است از گذشتنِ صدها اسیرها
بسیار نوجوانِ توانای ما ولیک
خامان که قادرند
تا بارهای زحمتِ او را ز روی مِیل
بر دوشِ خود کشند.
آن استخوانشمارِ جهنم
بر جانِ زندگان بِفْتاده
در خانمانِ ما
دستِ ستم گشاده.
شاد است با زبونیِ صدها زنان
که همچنان
خیلِ اسیر
بر پایْ ایستاده.
مردان که همطرازِ غلامان
سوده جبین به خاک
نوزادگان که بر لبشان
یکسر ثنای اوست.
اطرافیان که بر تنشان
رنگ از قبای توست
جنگآوران که جان به کفِ خود نهادهاند
تا جان فدا کنند به پای ایستادهاند.
سوداگران
کز بهرِ سیم و زر
سرشان خمیده است
هر چیز در برابر وامپیرِ سودمند
میگذرد
مرغِ گلوشکافتهی زرد
در این جهانِ درد
پیش خیالِ او
پر میزند.
او بوی خون ز همه سو
میآیدش به بینی
هر جای را ببیند
خرم به دلنشینی
لکن بهناگهان
وامپیرِ پیر
رَنجَد ز اندُهِ خود وُ بیمار میشود
در جمعِ مردمان یک شادیِ نهفتهی مرموز
بیدار میشود
میریزد از دو بال یکی جغدِ پیر پَر
وامپیر زرد مانده گرفته به دست سر
افسوس میخورَد
زیرا خیال میرود این روزِ آخر است
کآن جانور به بندگیِ خلق ناظر است.
@PersianSFF
Post #146
2.79K
- 👍 24
- ❤ 8