گورشِکاوَنه، کفنآهَنج، نَبّاش
#وحشت #متون_کهن
مردِ مسافری به شهری میرسد و چون کسی را در آن شهر نمیشناخته تا شب را در خانهی او صبح کند، به قبرستانِ شهر میرود و تصمیم میگیرد در گنبدی از گنبدهای آن گورخانه بخوابد. هنوز خواب به چشمش نیامده که احساس میکند جانوری در آن حوالی میجنبد از سگ بزرگتر. حدس میزند که گرگ باشد اما وقتی حرکاتِ او را زیر نظر میگیرد یقین میکند که حیوانِ درنده نیست. تعقیبش میکند تا آنکه جانورِ گرگنما واردِ گنبدی میشود و قبری را میشکافد. مسافر به او نزدیکتر شده تا بهتر تماشا کند. جانور تا او را میبیند به او حمله میکند؛ اما مسافر با شمشیرش پنجهی او را از مچ میبُرد. جانور مینالد و ناگهان میگوید: «لعنت بر تو باد که مرا بکشتی.» بعد بهسرعت میگریزد. مرد دواندوان به دنبالش میرود تا آنکه جانور به خانهای میرسد و واردش میشود.
مسافر روی درِ آن خانه علامتی میزند تا فردا صبح به آنجا برگردد و ماجرا را پی بگیرد. سپس به گورخانه برمیگردد تا پنجهی بریدهی حیوان را وارسی کند. وقتی آن را برمیدارد، میبیند که لایهی روییاش دستوانه است. (دستوانه: دستکش یا ساعدبندِ لباسِ رزم.) دستوانه را کنار میزند و میبیند پنجهی داخلش نقشهای حنا دارد و انگشتریِ زرینی هم بر یکی از انگشتهایش است. خلاصه آنکه دستی زنانه است «در غایتِ لطف و نازکی و نرمی». غمگین میشود که چنین کاری کرده.
بامداد، به شهر برمیگردد و به آن خانه میرود؛ اما میبیند که جمعی از مردم آنجا هستند. پرسوجو میکند و میفهمد که خانهی قاضیالقضاتِ شهر است. هر طور شده خودش را به قاضی میرسانَد و میگوید که باید در خلوت با او حرف بزند. قاضی او را به اتاقی میبرد. مرد پنجهی بریده را پیش روی او میگذارد و میگوید که «این کف را میشناسی؟» قاضی میگوید نمیشناسد، اما آن انگشتر به انگشتریِ دخترش شبیه است. مسافر ماوَقَع را تعریف میکند.
قاضی میگوید که مسافر پیش او بماند تا با هم غذایی بخورند. سپس میگوید زنش هم بیاید و بعد به زنش میگوید که دخترش را هم بیاورد. زن امتناع میکند. مرد به تهدیدِ جدایی زن را مجبور میکند که دخترشان را صدا کند. دختر میآید «چون ماهِ شبِ چهارده در غایتِ حُسن و جمال که جنسِ او در نیکویی کمتر دیده [بود]».
قاضی به دخترش میگوید که غذا بخورد. دختر با دستِ راست مشغولِ خوردن میشود و دستِ چپش را پنهان نگه میدارد. قاضی میگوید دستِ چپت را نشان بده. دختر میگوید زخم شده و حالا هم مرهمی گذاشته و آن را بسته. قاضی اصرار میکند و مادر از دخترش دفاع میکند. اما بالاخره زار میزند و میگوید که دخترک «دوش، بعد از نیمشب بیامد و مرا بیدار کرد و گفت مرا دریاب والاّ بیمِ آن است که هلاک شوم. دستم بریدهاند و خون میرود.»
مادر روغنِ زیتون میجوشانَد و دستِ بریده را داغ میکند و میبندد. بعد از زیرِ زبانِ دخترک میکشد که چه اتفاقی افتاده. اینجاست که ماجرا جالب میشود. دختر تعریف میکند:
«چند سال است تا مرا هوسِ نَبّاشی [=کفندزدی] به دل افتاد. کنیزک را بفرمودم تا پوستِ بزی با موی حاصل کرد و دستوانهای آهنین بر شکلِ دستوانههای بازداران که از پوست دوزند بساختند. و من به روز معلوم کرده بودم که که را وفات رسیده است و کجا دفن کردهاند. و به شب، چون مردمان بخفتندی، برخاستمی و آن پوست درپوشیدمی و آن دستوانهی آهنین در دست کردمی و به چهار دست و پای چون سِباع و بَهائم [=جانورانِ درنده و وحشی] میرفتمی. اگر کسی در شارع [=خیابان] یا از بام مرا بدیدی، شک نکردی که بَهیمهای [=جانورِ وحشی] است. آنگاه بدان گورِ نو رفتمی و بشکافتمی و کفن برگرفتمی و با خود در اندرونِ پوست نهادمی و با خانه آمدمی. اکنون قُربِ [=حدودِ] سیصد کفن جمع شده است. و نه آنکه مرا این کفنها به کار میآمد یا از کردنِ آن فعل لذتی مییافتم.»
سپس مادر میگوید که دختر دیشب قول داده و سوگند خورده که دیگر هرگز چنین گناهی مرتکب نشود. پدر از مسافر درخواست میکند که این راز را «از پرده بیرون مَیَفکن». کمی صحبت میکنند و قرار میشود که دختر و مسافر با هم ازدواج کنند.
1از2 [ادامه در پست/فرستهی بعدی⬇️]
Post #139
1.98K
- ❤ 17
- 👍 5
- 🤯 3