2 از 5 #شانهبینی
یکی از قدیمیترین اشارههایی که به فارسی دربارهی شانهبینی دیدهام در شعرِ خاقانی است و به نظرم نکتهی جالبی از آن به دست میآید: در شانهی گوسفندِ گردون / من حُکم بِهْ از زنان ببینم. گویا خاقانی میگوید که (دستکم در قرن 6 و در منطقهی اَران و شروان) زنان در این نوع جادو مهارت داشتهاند؛ او هم برای اغراق در داناییاش میگوید که نهفقط شانهبینی را از آنها بهتر بلد است بلکه با استخوانِ «گوسفندِ گردون»، یعنی صورت فلکیِ حَمَل/بره (برجِ اولِ دایرةالبروج)، این کار را میکند. عجب تصویرِ خیالانگیزی. [طبق بعضی نسخههای دیوانِ خاقانی، بهجای «زنان» نوشته «شبان». من همان «زنان» را بیشتر میپسندم که مصححِ دیوان هم انتخاب کرده. داستانِ پشتِ شعر زیباتر میشود. سوای آن، در منابعِ زیادی از مهارت یا رواجِ انواعِ فنهای تفأل و آیندهبینی در میان زنان صحبت میشود. هرچند «شبان» تناسبِ معناییِ شعرپسندانهای برقرار میکند و در بعضی منابع، مثلِ نزهتنامهی علایی |ق5| هم نوشته که «خداوندانِ گوسپند»، یعنی چوپانها، شانهبینی میکنند.] تصویرِ شانهبینی با رَمههای آسمانِ شب (یعنی صورتهای فلکیِ حَمَل و جَدْیْ)، هم یکی دو مرتبهی دیگر در شعرِ خاقانی آمده و هم در شعرِ دیگری در ریاض الفردوس خانی که چند بند قبلتر جملهای از آن نقل کردم: ز بهرِ فتوحش همه ماه و سال / زحل دیده در شانهی جَدْیْ فال. در این شعر، زحل (که پیرِ نحسِ آسمان است) با استخوانِ شانهی صورتفلکیِ جَدی/بزغاله (که برجِ دهمِ دایرةالبروج است) برای چنگیزخان از غیب خبرِ پیروزیهایش را میدهد.
علامه قزوینی در یادداشتهایش (ج10، ص209) نوشته که چادرنشینهای قومِ افغان، یعنی چادرنشینانِ پشتون، در فنِ شانهبینی مهارت دارند و این حرف را هم به استنادِ شعری از امیرخسرو دِهلَوی (قرن هفتم هجری) گفته: به مِحنَت شانه را از گوشت خالی کن که تا بینی / یکی آیینهی غیب و شَوی مجنون و حیرانش // نه از بز کمتر است انسان و عارف کمتر از افغان / ببین در شانهی بز تا چه میبینند افغانش. شاید هم استنادِ علامه فقط به این شعر نبوده و اشارههای دیگری را هم در نظر داشته. مثلاً در عالمآرای شاه اسماعیل (ص474) از «شانهبینانِ بَدَخشان» حرف زده میشود (البته بدخشانیها پشتو نیستند): «زنهـار اَلْف زنهـار که این اراده نکنی ... زیراکه از منجمانِ ترکسـتان و شانهبینانِ بدخشان شـنیدهام که دولتِ دودمانِ صاحبقرانی از پرتوِ اوجاقِ شـیخ صفی بلندمرتبه خواهد شد.» [اَلْف: هزار]. یا در عالمآرای صفوی (ص190) نوشته (با کمی دستکاری در متن): «شاهیبیگ نیکْ شانهبینی داشت. گفت: ببین که ستارهی ما از وَبال بیرون آمده یا نَه که همان قرار نماییم. شانهبین گفت: خانَم [=خانِ من]، عنان برگردان که بابَر/بابُر از پیشِ تو خواهد گریخت و تو از عقب خواهی رفت و سمرقند را هم درمیآوری. پس اتالغ گفت: با بیستهزار کس سمرقند را نگرفتم؛ با سههزار کس چون خواهم گرفت؟ شاهیبیگ خان گفت: سخنِ شانهبین حق است. و عنان برگردانید و جنگِ مردانه کرد. پس بابر شکست خورد.» [وَبال یا پتیاره در احکامِ نجوم تقریباً به این معناست که کوکب در برجِ خانهی خودش نیست بلکه در خانهی مقابلش است و این حالت را نحس حساب میکردهاند.] در توزَکِ جهانگیری (ص26) به یک شانهبینِ هَزاره اشاره میشود؛ صد البته میدانیم هزارهها هم پشتو نیستند. منابعِ دیگری هم اشارههایی به رونقِ شانهبینی در حدود و ثغورِ افغانستانِ امروز و آسیای میانه و شبهقارهی هند دارند. نکتهی جالب اینجاست که تقریباً هرچه شانهبینی در کتابهای مربوط به آن نواحی دیدهام به قشونکشیها ارتباط داشته. گویا معقول است که تصور کنیم در آن مناطق این جادو برای امورِ سپاهیگری مهم بوده.
برگردیم به شعرِ امیرخسرو دهلوی و این سؤالِ احتمالی در ذهنِ خواننده که: «شانهی گوسفند» چه ربطی به «آیینهی غیب» دارد و چرا شاعر اصلاً چنین تناسبِ معناییِ عجیبی ساخته؟ دلیلش این است: اینطور که علامه قزوینی از شرحِ (قطبالدین؟) شیرازی بر کلیّاتِ ابنسینا نقل کرده، گویا «محلِ استخراجِ خطوطِ [آیندهبینی] را از شانه، آیینه و آیینهگاه گویند.» خاقانیِ کبیر در شعرِ دیگری در وصفِ شمشیرِ ممدوحش میگوید: در شانهی دستِ ظفر آیینهی غیبی / هم آینه، هم صیقلِ شمشیرِ قضایی. (دیوان، ص436) نامِ این آیینهگاه را بعدها در اکثرِ متونِ شانهبینیِ فارسی «کوه» مینویسند. در یکی دو متنِ تصحیحشدهای هم که دیدهام، مصححها همین کلمهی «کوه» را نوشتهاند. اما من تهِ دلم احساس میکنم این کلمه باید «گَوِه» یا به قولِ امروزی «گُوِه» باشد به خاطرِ شکلِ آن تکه از استخوان. (در نسخههای خطیِ قدیمی اکثراً گاف را بهشکل کاف و بدون سرکش مینوشتهاند و اِعرابگذاری هم نمیکردهاند.) این حدسم فعلاً سند و شاهدی ندارد.
@PersianSFF
ادامه در ⬇️
Post #149
1.54K
- ❤ 17
- 👍 3