2از2 [ادامهی مطلب ⬆️]
اما معلوم میشود که دختر فقط برای پنهانکاری به این ازدواج تن داده و دلش با مردِ مسافر صاف نشده. بااینهمه، مرد او را دوست دارد و هر کاری میکند تا دلِ دختر با او نرم شود. بیهوده است. یک شب که مرد خواب است ناگهان سنگینیِ عجیبی بر سینهاش احساس میکند. بیدار که میشود میبیند دختر بر سینهی او نشسته و هر دو سرِ زانوهایش را بر دستهای او گذاشته و اُستُره [=تیغِ سرتراشی] بر گلوی او گذاشته. «آن آهوچشمِ شیردل چون گرگی درّنده قصدِ آن کرده که چون گوسفند سرم بازبُرَد.»
مرد اولش سعی میکند دلِ او را به دست بیاورد و آرامَش کند. بیفایده است. بعد میگوید که او را نکشد و فقط قصاص کند، یعنی یک دستش را قطع کند. باز هم فایدهای ندارد. دختر از این که مردی بیسروپا دستش را بریده و بهزور با او ازدواج کرده خشمگین است. سرانجام مرد میگوید که «تو را طلاق دادم.» بعد سوگند میخورَد که «این سِرّ با هیچکس نگویم و همین لحظه از این شهر بروم.»
دختر رضایت میدهد و از سینهی مرد بلند میشود. اما بلافاصله برای مرد عشوهگری میکند و میخواهد با او بخوابد و میگوید که این کارش شوخی بوده. مرد میگوید «میانِ ما وصلت دیگر ممکن نیست.» دختر میگوید حالا خیالش راحت شده که او راست میگوید، اما «اگر از این ولایت بیرون نروی از دستِ من جان نَبَری.» آنوقت صد دینارِ زر جلوِ مرد میاندازد و میگوید خرجِ راهش باشد! فقط «طلاقنامهای بنویس و به من دِه.»
[پایان داستان]
داستانی که خواندید مالِ کتابی است به اسم فرج بعد از شدت که در قرنِ هفتمِ هجری از متنی عربی (قرن چهارم) به فارسی ترجمه شده. (چاپ بنیاد فرهنگ ایران، ج2، صفحهی 889 به بعد)
ا***ا
از بدنامترین انواعِ دزدها در ایران و منطقهی اطرافمان کفندزدها یا کفنکشها بودند. لابد پیشهی پرطرفداری هم بوده، چون بهجز این دو اسم حداقل سه اسمِ دیگر هم داشته: گورشِکاوَنه (یعنی شکافندهی گور)، کفنآهَنج (یعنی کفنگیر)، نَبّاش (که کلمهای عربی است).
اما شکاونهای که در این داستان میبینیم حیرتانگیز است. یکی از بهترین نمونههای داستانپردازی و شخصیتپردازی است که در متونِ قدیمِ فارسی دیدهام. اولاً همین که این گورشکاونه زنی جوان و زیباست اتفاقِ عجیبی در دنیای مردانهی داستانهای قدیمی به حساب میآید. (البته آخرِ داستان نویسنده نتیجهگیریهای زنستیزانهی مزخرفی میکند که اهمیت ندارد.) رفتارِ این کفندزد هم عجیب است. پوستینِ گرگمانند میپوشد و دستکشی آهنی دست میکند که کارِ گورکنی برایش راحت شود. چاردستوپا خودش را به گورها میرسانَد. از این کفندزدی قصدش این نیست که پولی به دست بیاورد؛ دستبرقضا از خانوادهای دولتمند است. فقط میخواهد کفنها را جمع کند و پیش خودش نگه دارد. مو به تنِ آدم سیخ میشود که چنین چیزی هزار سال پیش نوشته شده. از آن عجیبتر رفتارِ دختر با مردی است که بهرغم آگاهی از سابقهاش با او ازدواج کرده و عاشقش است. هرگز او را نمیبخشد که چنین کاری کرده و نگاهش به او تحقیرآمیز است، چون با معیارهای او فردی بیسروپاست. سرآخر هم قصدِ جانِ مرد را میکند، اما جانش را به او میبخشد (خودش را نه). به مرد هم دستور میدهد که گورش را گم کند و برود و در نهایتِ تحقیر پولی هم به او میدهد.
من که داستاننویس نیستم، اما مطمئنم از این شخصیت و این حکایت میشود قصهی وحشت یا حتی فانتزیِ معرکهای درآورد.
@PersianSFF
Post #140
2.5K
- ❤ 28
- 👍 13
- 🤯 7