یادداشتها و شعرها
«به خاطر سنگفرشی که مرا به تو میرساند
نه به خاطر شاهراههای دوردست»
__ احمد شاملو
@sedigh_63
ابتدای کانال:
https://t.me/sedigh_63/9
Post #8859
706
داروخانهٔ سعدی (۴)
شانزده.
خدا را در «رحمت بیحساب» و «نعمت بیدریغ»اش تجربه میکند. میبیند که عطا و بخشش او میان دوست و دشمن فرق نمیگذارد و رزقبخشیِ او مشروط به کیش و اعتقادی خاص نیست:
«باران رحمت بیحسابش همه را رسیده و خوان نعمت بیدریغش همه جا کشیده. پردهٔ ناموس بندگان به گناه فاحش نَدَرَد و وظیفهٔ روزی به خطای منکر نبُرَد.»(دیباچهٔ گلستان)
اگر با پدر جنگ جوید کسی
پدر بیگمان خشم گیرد بسی
وگر خویش راضی نباشد ز خویش
چو بیگانگانش براند ز پیش
وگر بنده چابک نباشد به کار
عزیزش ندارد خداوندگار
وگر بر رفیقان نباشی شفیق
به فرسنگ بگریزد از تو رفیق
وگر ترک خدمت کند لشکری
شود شاه لشکرکش از وی بری
ولیکن خداوند بالا و پست
به عصیان درِ رزق بر کس نبست
(دیباچهٔ بوستان)
یا الگو گرفتن از خطاپوشی و عطابخشی خداوند، تعلیم میدهد:
جوانمرد و خوشخوی و بخشنده باش
چو حق بر تو پاشد تو بر خلق پاش
هفده.
میبیند که تا چه اندازه امیال و کششهای نفس، مانع درک و پذیرش حقائقاند. اغراض و مطامع آدمی درک و معرفت او را مخدوش میکنند و از مشاهدهٔ واقعیت بازمیدارند. غبار میانگیزند و چشمانداز را تیره میکنند:
حقایقْ سرایی است آراسته
هوا و هوس گَردِ برخاسته
نبینی که جایی که برخاست گرد
نبیند نظر گرچه بیناست مرد!
▫️
سیلابِ نیستی را سر در وجود من ده
کز خاکدان هستی بر دل غبار دارم
توجه میدهد که خودبینی پردهای از پندار فراروی آدمی میکشد که نمیگذارد دیگران را چنان که باید ببیند:
نبیند مدعی جز خویشتن را
که دارد پردهٔ پندار در پیش
دیدنِ جامع، دیدنِ درست، دیدنِ حقیقت چیزها، نیازمند فرارفتن از خویشتن است. نیازمند فروتنی است:
همه را دیده به رویت نگران است و لیکن
خودپرستان ز حقیقت نشناسند هوا را
محبت راستین نیز با فروتنی و فراروی از خود ممکن میشود:
عاشقی راست نیاید به تکبّر سعدی
چون سعادت نبوَد کوشش بسیار چه سود
▫️
سعدی ز خود برون شو گر مرد راه عشقی
کان کس رسید در وی کز خود قدم برون زد
حال که هم معرفت و هم عشق از مسیر فروتنی و ترک نفس حاصل میشود، صلاح کار را در مشق بینوایی و خاکباشی میبیند:
ما صلاح خویشتن در بینوایی دیدهایم
هر کسی گو مصلحت بینند کار خویش را
▫️
ای برادر، چو خاک خواهی شد
خاک شو، پیش از آن که خاک شوی
▫️
گرت چشم خدابینی ببخشند
نبینی هیچ کس، عاجزتر از خویش
فروتنی و ترک هستی فایدهٔ دیگری هم دارد: مقاوم شدن در برابر نکوهشها، زخم زبانها و داوریهای ناصواب دیگران:
سعدی چو ترک هستی گفتی ز خلق رَستی
از سنگ غم نباشد بعد از شکسته جامی
▫️
با مدعی بگوی که ما خود شکستهایم
محتاج نیست پنجه که با ما درافکنی
هجده.
گر چه او همواره به کوشیدنِ امیدوارانه ترغیب میکند:
به راه بادیه رفتن بِه از نشستنِ باطل
که گر مُراد نیایم به قدرِ وُسع بکوشم
▫️
مرا تا پای میپوید، طریق وصل میجوید
بِهِل گر عقل میگوید: زهی سودای بیحاصل!
اما نیک میداند که گاه آدمی خود را در برابر سرنوشت یا ارادهای آنسویی، درمانده مییابد. آنجا که با دیوار سخت واقعیت روبهرو میشویم و به بیچارگی خود پی میبریم، چاره چیست؟ چاره به گفتهٔ او، پذیرش رضایتمندانه است:
رضا به حُکم قضا اختیار کن سعدی
که شرط نیست که با زورمند بستیزند
▫️
سعدیا تسلیم فرمان شو که نیست
چارهٔ عاشق بهجز بیچارگی
▫️
چو روزگار نسازد ستیزه نتوان بُرد
ضرورت است که با روزگار درسازی
به باور او میوهٔ درخت رضایت، آزادی است:
رضا به حُکمِ قضا اختیار کن سعدی
که هرکه بندهٔ فرمان حق شد آزاد است
〰 صدّیق قطبی
@sedigh_63
شانزده.
خدا را در «رحمت بیحساب» و «نعمت بیدریغ»اش تجربه میکند. میبیند که عطا و بخشش او میان دوست و دشمن فرق نمیگذارد و رزقبخشیِ او مشروط به کیش و اعتقادی خاص نیست:
«باران رحمت بیحسابش همه را رسیده و خوان نعمت بیدریغش همه جا کشیده. پردهٔ ناموس بندگان به گناه فاحش نَدَرَد و وظیفهٔ روزی به خطای منکر نبُرَد.»(دیباچهٔ گلستان)
اگر با پدر جنگ جوید کسی
پدر بیگمان خشم گیرد بسی
وگر خویش راضی نباشد ز خویش
چو بیگانگانش براند ز پیش
وگر بنده چابک نباشد به کار
عزیزش ندارد خداوندگار
وگر بر رفیقان نباشی شفیق
به فرسنگ بگریزد از تو رفیق
وگر ترک خدمت کند لشکری
شود شاه لشکرکش از وی بری
ولیکن خداوند بالا و پست
به عصیان درِ رزق بر کس نبست
(دیباچهٔ بوستان)
یا الگو گرفتن از خطاپوشی و عطابخشی خداوند، تعلیم میدهد:
جوانمرد و خوشخوی و بخشنده باش
چو حق بر تو پاشد تو بر خلق پاش
هفده.
میبیند که تا چه اندازه امیال و کششهای نفس، مانع درک و پذیرش حقائقاند. اغراض و مطامع آدمی درک و معرفت او را مخدوش میکنند و از مشاهدهٔ واقعیت بازمیدارند. غبار میانگیزند و چشمانداز را تیره میکنند:
حقایقْ سرایی است آراسته
هوا و هوس گَردِ برخاسته
نبینی که جایی که برخاست گرد
نبیند نظر گرچه بیناست مرد!
▫️
سیلابِ نیستی را سر در وجود من ده
کز خاکدان هستی بر دل غبار دارم
توجه میدهد که خودبینی پردهای از پندار فراروی آدمی میکشد که نمیگذارد دیگران را چنان که باید ببیند:
نبیند مدعی جز خویشتن را
که دارد پردهٔ پندار در پیش
دیدنِ جامع، دیدنِ درست، دیدنِ حقیقت چیزها، نیازمند فرارفتن از خویشتن است. نیازمند فروتنی است:
همه را دیده به رویت نگران است و لیکن
خودپرستان ز حقیقت نشناسند هوا را
محبت راستین نیز با فروتنی و فراروی از خود ممکن میشود:
عاشقی راست نیاید به تکبّر سعدی
چون سعادت نبوَد کوشش بسیار چه سود
▫️
سعدی ز خود برون شو گر مرد راه عشقی
کان کس رسید در وی کز خود قدم برون زد
حال که هم معرفت و هم عشق از مسیر فروتنی و ترک نفس حاصل میشود، صلاح کار را در مشق بینوایی و خاکباشی میبیند:
ما صلاح خویشتن در بینوایی دیدهایم
هر کسی گو مصلحت بینند کار خویش را
▫️
ای برادر، چو خاک خواهی شد
خاک شو، پیش از آن که خاک شوی
▫️
گرت چشم خدابینی ببخشند
نبینی هیچ کس، عاجزتر از خویش
فروتنی و ترک هستی فایدهٔ دیگری هم دارد: مقاوم شدن در برابر نکوهشها، زخم زبانها و داوریهای ناصواب دیگران:
سعدی چو ترک هستی گفتی ز خلق رَستی
از سنگ غم نباشد بعد از شکسته جامی
▫️
با مدعی بگوی که ما خود شکستهایم
محتاج نیست پنجه که با ما درافکنی
هجده.
گر چه او همواره به کوشیدنِ امیدوارانه ترغیب میکند:
به راه بادیه رفتن بِه از نشستنِ باطل
که گر مُراد نیایم به قدرِ وُسع بکوشم
▫️
مرا تا پای میپوید، طریق وصل میجوید
بِهِل گر عقل میگوید: زهی سودای بیحاصل!
اما نیک میداند که گاه آدمی خود را در برابر سرنوشت یا ارادهای آنسویی، درمانده مییابد. آنجا که با دیوار سخت واقعیت روبهرو میشویم و به بیچارگی خود پی میبریم، چاره چیست؟ چاره به گفتهٔ او، پذیرش رضایتمندانه است:
رضا به حُکم قضا اختیار کن سعدی
که شرط نیست که با زورمند بستیزند
▫️
سعدیا تسلیم فرمان شو که نیست
چارهٔ عاشق بهجز بیچارگی
▫️
چو روزگار نسازد ستیزه نتوان بُرد
ضرورت است که با روزگار درسازی
به باور او میوهٔ درخت رضایت، آزادی است:
رضا به حُکمِ قضا اختیار کن سعدی
که هرکه بندهٔ فرمان حق شد آزاد است
〰 صدّیق قطبی
@sedigh_63