TGViewer
Channel Public Channel
عقل آبی | صدّیق قطبی

عقل آبی | صدّیق قطبی

@sedigh_63

یادداشت‌ها و شعرها

«به خاطر سنگ‌فرشی که مرا به تو می‌رساند
نه به خاطر شاه‌راه‌های دوردست»
__ احمد شاملو

@sedigh_63


ابتدای کانال:
https://t.me/sedigh_63/9
Subscribers
10.9K
Photos
1.8K
Videos
622
Links
737
Recent Posts 20 shown
Post #8859 706
داروخانهٔ سعدی (۴)

شانزده.

خدا را در «رحمت بی‌حساب» و «نعمت بی‌دریغ»اش تجربه می‌کند. می‌بیند که عطا و بخشش او میان دوست و دشمن فرق نمی‌گذارد و رزق‌بخشیِ او مشروط به کیش و اعتقادی خاص نیست:

«باران رحمت بی‌حسابش همه را رسیده و خوان نعمت بی‌دریغش همه جا کشیده. پرده‌ٔ ناموس بندگان به گناه فاحش نَدَرَد و وظیفه‌ٔ روزی به خطای منکر نبُرَد.»(دیباچهٔ گلستان)

اگر با پدر جنگ جوید کسی
پدر بی‌گمان خشم گیرد بسی
وگر خویش راضی نباشد ز خویش
چو بیگانگانش براند ز پیش
وگر بنده چابک نباشد به کار
عزیزش ندارد خداوندگار
وگر بر رفیقان نباشی شفیق
به فرسنگ بگریزد از تو رفیق
وگر ترک خدمت کند لشکری
شود شاه لشکرکش از وی بری
ولیکن خداوند بالا و پست
به عصیان درِ رزق بر کس نبست
(دیباچهٔ بوستان)

یا الگو گرفتن از خطاپوشی و عطابخشی خداوند، تعلیم می‌دهد:

جوانمرد و خوش‌خوی و بخشنده باش
چو حق بر تو پاشد تو بر خلق پاش

هفده.
می‌بیند که تا چه اندازه امیال و کشش‌های نفس، مانع درک و پذیرش حقائق‌اند. اغراض و مطامع آدمی درک و معرفت او را مخدوش می‌کنند و از مشاهدهٔ واقعیت بازمی‌دارند. غبار می‌انگیزند و چشم‌انداز را تیره می‌کنند:

حقایقْ سرایی است آراسته
هوا و هوس گَردِ برخاسته
نبینی که جایی که برخاست گرد
نبیند نظر گرچه بیناست مرد!
▫️
سیلابِ نیستی را سر در وجود من ده
کز خاکدان هستی بر دل غبار دارم

توجه می‌دهد که خودبینی پرده‌ای از پندار فراروی آدمی می‌کشد که نمی‌گذارد دیگران را چنان که باید ببیند:

نبیند مدعی جز خویشتن را
که دارد پردهٔ پندار در پیش

دیدنِ جامع، دیدنِ درست، دیدنِ حقیقت چیزها، نیازمند فرارفتن از خویشتن است. نیازمند فروتنی است:

همه را دیده به رویت نگران است و لیکن
خودپرستان ز حقیقت نشناسند هوا را

محبت راستین نیز با فروتنی و فراروی از خود ممکن می‌شود:

عاشقی راست نیاید به تکبّر سعدی
چون سعادت نبوَد کوشش بسیار چه سود
▫️
سعدی ز خود برون شو گر مرد راه عشقی
کان کس رسید در وی کز خود قدم برون زد

حال که هم معرفت و هم عشق از مسیر فروتنی و ترک نفس حاصل می‌شود، صلاح کار را در مشق‌ بی‌نوایی و خاک‌باشی می‌بیند:

ما صلاح خویشتن در بی‌نوایی دیده‌ایم
هر کسی گو مصلحت بینند کار خویش را
▫️
ای برادر، چو خاک خواهی شد
خاک شو، پیش از آن که خاک شوی
▫️
گرت چشم خدابینی ببخشند
نبینی هیچ کس، عاجزتر از خویش

فروتنی و ترک هستی فایدهٔ دیگری هم دارد: مقاوم شدن در برابر نکوهش‌ها، زخم زبان‌ها و داوری‌های ناصواب دیگران:

سعدی چو ترک هستی گفتی ز خلق رَستی
از سنگ غم نباشد بعد از شکسته جامی
▫️
با مدعی بگوی که ما خود شکسته‌ایم
محتاج نیست پنجه که با ما درافکنی


هجده.

گر چه او همواره به کوشیدنِ امیدوارانه ترغیب می‌کند:

به راه بادیه رفتن بِه از نشستنِ باطل
که گر مُراد نیایم به قدرِ وُسع بکوشم
▫️
مرا تا پای می‌پوید، طریق‌ وصل می‌جوید
بِهِل گر عقل می‌گوید: زهی سودای بی‌حاصل!

اما نیک می‌داند که گاه آدمی خود را در برابر سرنوشت یا اراده‌ای آن‌سویی، درمانده می‌یابد. آنجا که با دیوار سخت واقعیت روبه‌رو می‌شویم و به بی‌چارگی خود پی می‌بریم، چاره چیست؟ چاره به گفتهٔ او، پذیرش رضایتمندانه است:

رضا به حُکم قضا اختیار کن سعدی
که شرط نیست که با زورمند بستیزند
▫️
سعدیا تسلیم فرمان شو که نیست
چارهٔ عاشق به‌جز بیچارگی
▫️
چو روزگار نسازد ستیزه نتوان بُرد
ضرورت است که با روزگار درسازی

به باور او میوهٔ درخت رضایت، آزادی است:

رضا به حُکمِ قضا اختیار کن سعدی
که هرکه بندهٔ فرمان حق شد آزاد است



〰 صدّیق قطبی
@sedigh_63
Post #8858 1.13K
داروخانهٔ سعدی (۳)

یازده.
در نگاه سعدی بزرگ‌ترین‌ رقیب خداپرستی خودپرستی است. چاره را نیز در توجهی عاشقانه به بیرون از خود می‌داند: خود را بر من آشکار کن، تا به برکتِ دیدارت، از خودپرستی‌ بیاسایم:

ای بت صاحبدلان مشاهده بنمای
تا تو ببینیم و خویشتن نپرستیم

صیدِ تو شدن خجسته است، چرا که به رهایی از خویش می‌انجامد:

به پای خویشتن آیند عاشقان به کمندت
که هر که را تو بگیری ز خویشتن برهانی
▫️
دل هوشمند باید که به دلبری سپاری
که چو قبله‌ایت باشد بهْ از آن که خود پرستی
▫️
سعدیا چون بت شکستی خود مباش
خودپرستی کمتر از اصنام نیست

خودپرستان، پیله گِرد خود می‌تنند. عاشقان اما پروانه‌وار پیلهٔ خود را ترک می‌کنند:

عاشقی بر خویشتن؟ چون پیله گِردِ خویش‌ تن
ور نه‌‌ بر خود عاشقی، جانباز چون پروانه باش

دوازده.
به عُجب و تکبّر نگریستن، در بسیاری مواقع ناشی از این است که به داوری خود اطمینانی بیش از اندازه داریم. و دیگر اینکه وضع و حال آدمی را ثابت می‌انگاریم. دیگران در آنچه به چشم ما می‌آیند، خلاصه‌ نمی‌شوند. و از سویی، فرجام کار نیز از چشم ما پوشیده است. سعدی به این دو ملاحظه، ما را به فروتنی و مهربانی دعوت می‌کند:

به عین عُجب و تکبر نگه به خلق مکن
که دوستان خدا ممکن‌اند در اوباش
کمال نفس خردمندِ نیکبخت آن است
که سر گران نکند بر قلندر قلّاش
مقام صالح و فاجر هنوز پیدا نیست
نظر به حسن معاد است نی به حسن معاش
▫️
کسی را که نزدیک ظنّت بَد اوست
چه دانی که صاحب ولایت خود اوست؟
▫️
در کم ز خویشتن، به حقارت نگه مکن
گر بهتری به مال، به گوهر برابری


سیزده.
فراغتِ دلخواه، خاطرِ مجموع و رهایی از پراکنده‌کاری و پراکنده‌‌دلی ثمرهٔ دیدار و محبت است. دیدار و محبتی چنان که همهٔ نیروهای درونی را متحد می‌کند و یک جهت و یک‌ سو می‌سازد. وحشی بافقی گفته است: «به سودای تو مشغولم، ز غوغای جهان فارغ». فراغتی که ناشی از اشتغالی تمام‌وکمال و اعتنایی عمیق به امر والا است. اشتغالِ فراغت‌بخش، اشتغالِ به دوست:

هیچم از دنیی و عُقبیٰ نبَرَد گوشهٔ خاطر
که به دیدار تو شغل است و فراغ از دو جهانم
▫️
غلام دولت آنم که پای‌بند یکی‌ست
به جانبی متعلق شد از هزار بِرَست
▫️
گر دوست واقف است که بر من چه می‌رود
باک از جفای دشمن و جور رقیب نیست
▫️
به سودای جانان ز جان مُشتغل
به ذکرِ حبیب از جهان مشتغِل
▫️
مشتغل توام چنان کز همه چیز غایبم
مُفتَکِر توام چنان کز همه خلق غافلم

چهارده.
بازرگانیِ پُرسود بدون پذیرش خطر، ممکن نیست. گوهر، در راه‌های سراسر امن و بی‌خطر به دست نمی‌آید. در دریاهاست. و البته سفر به دریا با خطرهای ناشناخته و حوادث غافلگیرکننده همراه است:

سود بازرگان دریا بی‌خطر ممکن نگردد
هر که مقصودش تو باشی تا نفَس دارد بکوشد
▫️
گوهر قیمتی از کام نهنگان آرَند
هر که او را غمِ جان‌ است به دریا نرود
▫️
سعدی‌ به لب دریا دُردانه کجا یابی؟
در کام نهنگان رو گر می‌طلبی کامی
▫️
عاقلان از بلا بپرهیزند
مذهب عاشقان دگر باشد
▫️
به دریا در، منافع بی‌شمار است
و گر خواهی سلامت، بر کنار است

پانزده.
کسی که بیمناک جان است، جان را از کف می‌دهد. زنده، کسی است که زندگی‌ را ایثار می‌کند:

زنده کدام است بر هوشیار؟
آن که بمیرد به سر کوی یار
▫️
عاشقان را کُشته می‌بینند خلق
بشنو از سعدی که جان‌پرورده‌اند
▫️
عاشقان کشتگان معشوق‌اند
هر که زنده‌ست در خطر باشد



〰 صدّیق قطبی
@sedigh_63
Post #8857 1.42K
داروخانهٔ سعدی (۲)

شش.

ارزش بینایی به تماشای چهرهٔ یار است. نظارهٔ جهان هم ارج و اعتباری اگر دارد از آن‌روست که به دیدار دوست بینجامد، به تماشای آن معنای دل‌افروز:

دیده را فایده آن است که دلبر بیند
ور نبیند چه بوَد فایده بینایی را؟
▫️
چو روی دوست نبینی، جهان ندیدن بِه
شب فراق، مَنِه شمع پیش بالینم

دیده به دیدار دوست گشودن، زندگی‌ را لطیف‌تر از بهشت می‌کند:

درِ چشم بامدادان به بهشت برگشودن
نه چنان لطیف باشد که به دوست برگشایی

از پای تا به سر، چشم باید بود و گوش، و او را نظاره کرد:

تا رفتنش ببینم و گفتنْش بشنوم
از پای تا به سر همه سمع و بصر شدم

هفت.

راه رهایی از غم‌های پراکنده، عافیت‌طلبی نیست، بلکه دل نهادن به غمی والا و شایسته است. آنان که دل به غم عشق می‌دهند، از غم‌های پراکنده و جان‌فرسا می‌رهند:

المِنّةُ لِلّه که دلم صید غمی شد
کز خوردنِ غم‌های پراکنده بِرَستم
▫️
غم عشق آمد و غم‌های دگر پاک ببُرد
سوزنی باید کز پای برآرَد خاری
▫️
گرت چون من غم عشقی زمانه پیش آرَد
دگر غم همه عالم به هیچ نشماری
▫️
بند همه غم‌های جهان بر دل من بود
در بند تو افتادم و از جمله برَستم


هشت.

دنیا با همهٔ رنگ‌های دلفریبش، ارزش آزردن دلی را ندارد. مراعات و پاس داشتن دل، بر هر امر دنیوی اولویت دارد:

دنیا نیرزد آنکه پریشان کنی دلی
زنهار بد مکن که نکردست عاقلی
▫️
به جان زنده دلان سعدیا که ملک وجود
نیرزد آنکه وجودی ز خود بیازاری
▫️
اگر ممالک روی زمین به دست آری
و از آسمان برُبایی کلاه جبّاری
وگر خزائن قارون و مُلک جم داری
نیرزد آنکه وجودی ز خود بیازاری
▫️
عاقبت از ما غبار ماند زنهار
تا ز تو بر خاطری غبار نماند

نُه.
آدمیت در گروِ درک هم‌بستگی‌هاست. شرف آدمی‌ به این است که به غم هم‌نوعان اعتنا کند و بر جراحتِ دیگران، رحمت آورد:

تو کز محنت دیگران بی‌غمی
نشاید که نامت نهند آدمی
▫️
دانی که آه سوختگان را اثر بود
مگذار ناله‌ای که برآید ز سینه‌ای
▫️
خویشتن را خیر خواهی خیرخواه خلق باش
زآنکه هرگز بد نباشد نفس نیک‌اندیش را
آدمیتْ رحم بر بیچارگان آوردن است
کآدمی را تن بلرزد چون ببیند ریش را


ده.

مرتبه‌ای از عقل، خودبین، محاسبه‌گر و عافیت‌اندیش است. اما خردمندانه‌تر عشقی است که پهلو به جنون می‌زند. عقل محاسبه‌گر و خودبین، فرسایش می‌آورد و از چابکی و شور و شکفتن محروم می‌کند. از عقل خوشه‌چین و طمّاع به سوی عقل بخشنده و پاک‌باز باید رفت:

سعدیا نزدیک رای عاشقان
خلقْ مجنونند و مجنونْ عاقل است
▫️
ز عقل اندیشه‌ها زاید که مردم را بفرساید
گرت آسودگی باید برو عاشق شو ای عاقل
مرا تا پای می‌پوید طریق وصل می‌جوید
بهل تا عقل می‌گوید زهی سودای بی‌حاصل
▫️
عاقلان خوشه‌چین از سر لیلی غافلند
این کرامت نیست جز مجنون خرمن‌سوز را
▫️
عاقل، متفکر بود و مصلحت‌اندیش
در مذهب عشق آی و از این جمله بِرَستی



〰 صدّیق قطبی
@sedigh_63
Post #8856 3.05K
داروخانهٔ سعدی (۱)

یک.

مالکِ خود را همیشه غصه گدازد
مِلکِ پر‌ی‌پیکری شدیم و بِرَستیم
(سعدی)

وقتی خود را مالک خود بدانیم، از غصه می‌گدازیم. وقتی مِلک و مملوک آن یگانهٔ زیبا بدانیم، رها و رستگار می‌شویم. «إنّا للّه»، یعنی ما متعلق‌ به اوییم. مالک خود نیستیم.
▫️
دو.

هر پای که در خانه فرورفت به گنجی
دیگر همه عمرش سر بازار نباشد
(سعدی)

گنجی هست که در اقلیم دل به دست می‌آید. کسی که به گنج درون راه یابد، از وابستگی به بازارها می‌رهد. بایزید بسطامی در معنای درویشی گفته است: «آنکه کسی را در کُنج دل خویش پای به گنجی فرو شود...»
▫️
سه.

آن کز توانگری و بزرگیّ و خواجگی
بیگانه شد، به هر که رسد، آشنای اوست
(سعدی)

کسی که از نام‌ها و جایگاه‌ها و قدرت‌های گذرا خود را فارغ ببیند، می‌تواند با همگان آشنا و نزدیک باشد. مفتون بزرگی و خواجگی و توانگری خود که باشیم، در بند جایگاه و نام‌ونشان و هوش و دانش خود که باشیم، سعادتِ «آشنایی» را از دست می‌دهیم.
▫️
چهار.

هر که نداند سپاس نعمت امروز
حیف خورد بر نصیب رحمت فردا
(سعدی)

کسی که مواهب این‌جهان را قدر نداند و با سپاس و سرور به استقبال‌شان نرود، از رحمتِ آن‌جهانی نیز محروم می‌ماند.

هر که امروز نبیند به جهان طلعت دوست
غالب آن است که فرداش نباشد دیدار
(سعدی)

زیبایی طبیعت و جنبش و رویش خاک، رحمتی این‌جهانی است:

«فَانْظُرْ إِلَى آثَارِ رَحْمَتِ اللَّهِ كَيْفَ يُحْيِي الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا»(سوره روم، آیه ۵۰)
«درنگر درین نشان‌های مهربانیِ الله که چون زنده می‌کند زمین را پسِ مرگِ آن.»(ترجمه تفسیر کشف‌الاسرار)
▫️
پنج.

جز یاد دوست هر چه کنی عمرْ ضایع است
جز سِرّ عشق هر چه بگویی بطالت است
(سعدی)

اگر زندگی به یاد دوست آغشته نباشد، و در هوای دوست سپری نشود هدر رفته است. به بطالت گذشته است:

سعدی ار عشق نبازد چه کند ملک وجود؟
حیف باشد که همه عمر به باطل برود

ذکر و یاد دوست پایانی ندارد. ملال‌انگیز هم نیست. چرا که غذای جان است. نان و آب جان:

سخن دراز کشیدیم و همچنان باقی است
که ذکر دوست نیارد به هیچ‌گونه ملال
(سعدی)

از همین‌رو، پشیمانی او از اوقاتی است که بی‌خبر از دوست گذشته است:

هر چه گفتیم جز حکایت دوست
در همه عمر از آن پشیمانیم
(سعدی)

افسوسی اگر باشد جز این نیست که چرا بیشتر در یاد او دم نزدیم. چرا بیشتر در هوای او نتپیدیم:

تا به افسوس به پایان نرود عمر عزیز
همه شب ذکر تو می‌رفت و مکرر می‌شد

سخن گفتن با او، سخن گفتنِ از او، و شناور شدن در «حکایت دوست»، معنای زندگی است.



〰 صدّیق قطبی
@sedigh_63
Post #8855 1.33K
Orchestra & Avaz I استاد شهرام ناظری ارکستر و آواز یک
چقدر این بیت سعدی‌ زیباست. راهی برای رساندن سلام و پیام خود ندارد. هیچ نشانه‌ای و هیچ دسترسی‌ای. ناگزیر، دامن نسیم صبا را می‌گیرد و پیام دل را به او می‌سپارد:

من ای صبا رهِ رفتن به کوی دوست ندانم
تو می‌روی به سلامت، سلام ما برسانی

ای صبا، ای باد خوشبخت، تو پیام من برسان. با آن بی‌نشانی و سبک‌خیزی‌ات، نامه‌برِ دل‌های درمانده باش.

سعدی از فاصله‌هایی که نمی‌شود درنوردید شکایت می‌کند. می‌گوید چه سود از این غزل‌ها، وقتی به دست دوست نمی‌رسد؟

هر غزلم نامه‌ای است صورتِ حالی در او
نامه‌نوشتن چه سود؟ چون نرسد سوی دوست

با این حال، به قول خودش «به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل»، دست به دامن نسیم صبا شدن بهتر از کاری نکردن است. دریغ‌آمیز می‌گوید:

به یادگار کسی دامن نسیم صبا
گرفته‌ایم و دریغا که باد در چنگ است

گاهی نیز به خودش، به سماجتِ امیدوارش، می‌گوید:

زنهار از این امیدِ درازت که در دل است!
هیهات از این خیالِ مُحالت که در سر است!

چگونه می‌شود سعدی را دوست نداشت؟ کسی را که از جاری کردنِ قلب خود کوتاه نمی‌آید. کسی که با بادها، چنین شیرین و دردمند، گفت‌وگوها دارد.

〰 صدّیق

.
Post #8854 1.15K
.

«در دادنْ سعادتی است که در گرفتن نیست.»
(عیسی مسیح،
به نقل از پولُس رسول در: اعمال رسولان، ۲۰: ۳۵)

«درگاه دین ما نه درگاه خرید و فروخت است، چون به بازار شوی بدان نیت شوی تا چیزی که نداری به دست آری، باز چون به درگاه ما آیی بدان آی تا هر چه داری دربازی و مفلس‌وار بازگردی.
سنّت ما در حق دوستان ما این است که دیگران دوستان خود را هر چه بدارند بدهند، ما باز چنانیم که هر چه دارند از ایشان بستانیم و هیچ چیز ندهیم.»
(مجالس عارفان: ابوسعید ابوالخیر، خواجه یوسف همدانی، عارفی ناشناخته؛ تحقیق و تصحیح: اکبر راشدی‌نیا، نشر فرهنگ معاصر، ص۱۹۸)


.
Post #8853 1.12K
.

«از سرماخوردگی‌ام همانطور مراقبت می‌کنم که از یک دوست، پنجره را بر روی رطوبت درختان کاج باز می‌کنم. در کودکی این نوع بیماری را خیلی دوست داشتم، برایم توجه بیشتر و چند اسباب‌بازی غافلگیرکننده به همراه داشت. وقتی تب هم اضافه می‌شد حالت‌های قشنگی به وجود می‌آمد: روح، چند سانتیمتر بالاتر از جسم داغ و تبدار، پرواز می‌کرد، رخوتی، متین و شاهانه از تمام اعضاء بدن می‌گذشت و نوعی کسالت، که برایم کسل‌کننده نبود. پس دنیا می‌توانست به همین سادگی باشد: شکل چهارگوشی از آسمان که، در رختخواب از پنجره دیده می‌شود. سرماخوردگی، آبله مرغان و سرخک سه پریزاد زنگ‌های تفریح‌اند: بچه‌های دیگر به کلاس درس می‌روند و تو باز هم بازی می‌کنی، حق داری چون دکتر مهربان برایت اجازهٔ خروج نوشته است: «بیمار می‌تواند حداقل به مدت سه روز، از دنیا و از زندگی غیبت کند.»

دیوانه‌وار
کریستیان بوبن
ترجمه مهوش قویمی
نشر آشیان
ص۹۱
Post #8852 1.18K
.

«مادرم نمی‌خواست چیزی بسازد یا چیزی را ثابت کند. می‌توانست ساعت‌های متمادی در بستر بماند. او به دنیا اعتقادی نداشت. مادر فقط به عشق اعتقاد داشت و وقتی آدم فقط عشق را باور داشته باشد، خلق‌وخوی سحرخیزی ندارد، در بستر می‌ماند چون عشق آنجاست. یا چون کمبود عشق احساس می‌شود.»
(دیوانه‌وار، کریستیان بوبن، ترجمه مهوش قویمی، ص۳۴)

«من سینه سرخی را دوست می‌دارم. به من خیره شده و پاهایش محکم بر شاخسار درختی جای گرفته بود. در چشمانش بارقه‌ای از مسخرگی می‌درخشید و چنین می‌نمود که به من می‌گوید: «برای چه می‌کوشی از زندگی‌ات چیزی بسازی؟‌ زندگی همین‌که می‌گذرد زیباست، بی‌دغدغه‌ٔ دلیلی، برنامه‌ای، اندیشه‌ای.» نتوانستم پاسخی به او بدهم.»
(رستاخیز، کریستین بوبن، ترجمه‌ٔ سیروس خزائلی، ص۷۲)

.
Post #8851 1.34K
در صحبتِ ابوسعید ابوالخیر (۲)

مصطفی گفت، صلّی‌ الله علیه و سلّم، هرگاه که خداوند به بنده نیکویی خواهد، نوری در دل او افگند، «إذا أرادَ اللهُ بِعبدٍ خیراً أورَدَ فی قلبه نوراً» و دلیل آن نور، آن باشد که دل را از دنیا پاک گرداند، تا دل او از دنیا سرد شود... آنگاه از خلق نیز بی‌کس شود، به دل بستهٔ هیچ چیز نباشد، و دل در هیچ کس نبندد، این نور را طلب باید کرد.

و پیغامبر، صلّی‌ الله علیه و سلّم، پیوسته دعا کردی، و از خداوند نور خواستی، گفتی: «یا رب، مرا نور ده به دل، و نور ده به ظاهر، از راستم و از چپم و زیر و زَبَرم و از پیش رویم و از پس پشتم نور ده، و در گورم نور ده، و در برخاستن از گور نور ده، تا بدان نور لطیفه‌های تو می‌بینم و می‌شناسم.»

بطلبیت این نور و چون بیابیت، عزیز داریت که آن نور بقاست...

اصل این است که گِرد این نور گردی تا بدو زنده گردی و روشن گردی، هرگز تاریک نگردی...

من توانم که تو را نورانی گردانم وز هزار هزار تاریکی و ظلمت بیرون آرم:
«اللَّهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ»(۲: ۲۵۷) منم که ولیّ دوستان خویشم، ایشان را از تاریکی‌های دنیا و اسباب دنیا پاک بیرون آرم، مگردید گِرد این دنیاداران و پرستش ایشان و مراعات ایشان، که در آن غفلت غرقه شده‌اند، و چون شما گرد ایشان گردیت شما را نیز درکشند، ایشان در آن موج‌‌گاه‌اند، غوطه می‌خورند...

و تن و دل خویش را بمفروش، و تو خود تن و دل و مال بفروخته‌ای بدو: «إِنَّ اللَّهَ اشْتَرَىٰ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنْفُسَهُمْ وَأَمْوَالَهُمْ»(۹: ۱۱۱) به کس دیگر نتوانی فروخت. و اگر بفروشی درست نبوَد، و اگر درست بوَد زیان کنی، سود نکنی.

بازرگانی با او کنیت، دل در خلق مبندیت، درو بندیت، به تن اینجا باشیت، به دل به حضرت باشیت، مردان چنین کردند و چنین می‌کنند، دست به چیزی زدند که آن را منتهی نبود، به تن با خلق و به دل ربودهٔ حق.


(مجالس عارفان: ابوسعید ابوالخیر، خواجه یوسف همدانی، عارفی ناشناخته؛ تحقیق و تصحیح: اکبر راشدی‌نیا، نشر فرهنگ معاصر، ۱۳۹۴، ص۱۲۵ تا ۱۲۸)

.
Post #8850 1.32K
در صحبتِ ابوسعید ابوالخیر (۱)

چون مار از پوست بیرون آی، این حدیث این است و بس. و این بر ناخنی باید نوشت: «اذبَح النّفْسَ والّا فلا تَشتَغِل بالتّرُّهات.»(ص۹۹)

خداوند است که دل‌های مؤمنان را مُشَرَّح کند به مسلمانی و آن نور حقّ باشد.

و «مسلمانی» آن بود که او از حدیث خلق آسوده باشد، «مُستَریح و مُستَراح»، او آسوده و خلق ازو آسوده، او را با خلق کاری نه و خلق را با او کاری نه، هر چه جزین باشد آن به زفان گویند مسلمانی است.(ص۱۰۴)

در هر چه باشد در هر وقت که باشد خداوند را فراموش نکند، و تا خود را فراموش نکنی او را یاد نتوانی داشت.(ص۱۰۵)

هر چه میان‌تهی باشد آن ظریف باشد. نبینی خَنّوری[=کوزه‌ٔ سفالی] که آکنده باشد چون انگشت برو باز زنی او را آواز خوش نباشد.
تو می‌باید که میان‌تهی باشی که نعره‌ها از تو برآید که تا عرش بشود، لکن صورت به پنداشت و منی آکنده است، پاک کن از هر چه جز اوست. غَبْنی عظیم[=زیانی بزرگ] است هر دلی که در وی جز از خدای است.(ص۱۱۱)

آری، به فضل باید نازید، و به رحمت او سر باید فراخت، نه به فضل خویش. هر گه خواهی که بنازی، به بالا برنگر، در خویشتن منگر. بدو ناز، که شاید بدو نازی. «به تو نازم که من این ره ز تو آموخته‌ام» این ره که آموزد؟ او درآموزد.(ص۱۱۴)

هیچ ضدّی تو را، و دین تو را، ورای نفس تو نیست، او را فرو باید بُرد، و زیر قدم آورد، و آتش همّت درو باید زد، و بباید سوخت، و خاکستر به باد بر باید داد، تا ازو برهی و بیاسایی.

رَسته منم، زان میان که سوخته‌ام من
خلق نرَست است و آنک رَست چو من رَست

آنگاه از پس‌ آن سوختگی، افروختگی بوَد از هر چه دون اوست، سوخته گردی به یگانگیِ او، افروخته گردی بدو. تا سوخته نگردی، افروخته نگردی. و تا خاک نگردی، پاک نگردی. و تا نیست نگردی، هست نگردی. تا مرده نگردی، زنده نگردی. تا فانی نگردی، باقی نگردی.(ص۱۱۶-۱۱۷)

چون همگیِ خویش فرا او دهی، او هستیِ خویش تو را به ارزانی دارد. «مَن کان للّه کانَ اللهُ لَه»، هرکه خدای را باشد خداوند او را باشد.
امروز خود کیست که او را همّت و بایست این است که او را باشد. همه ریااند تا خلق به چشم نیکو نگرند. این نشاید. هیچ‌کس برای خدا کارکی می‌نکند، الا ماشاءالله.(ص۱۱۸)

هیچ‌کس به عُجب و منی خویشتن به خدا راه نیابد. هر که به خدای راه یابد به هیچ‌کسی و کم کاستی یابد.

این همه درین جهان خویشتن پدید می‌آرند، یکی می‌گوید: شافعی‌ام، یکی می‌گوید: حنفی‌ام، یکی می‌گوید: حنبلی‌ام، و یکی می‌گوید: اشعری‌ام، یکی می‌گوید: امیرم، یکی می‌گوید: وزیرم.

کسی می‌باید که گوید: شما کسی‌اید.
من باری هیچ کس نیَم، وز هیجا[=هیچ‌جا] می‌‌نیایم، و هیچ ندانم.

ایشان همه بزرگان و سادات‌اند، یکی شیخ امام است، یکی شمس‌الاسلام، یکی خلیفهٔ زمین است، این همه هست، پس خدای کو؟(ص۱۲۰)

توبه باید کرد از منی خویش، و دور باید انداخت تدبیر خویش و اختیار خویش، و از کَردِ خویش ننگ باید داشت، و ترا خود ننگ نیاید که تو بشری باشی بیچاره، محتاج نان و آب، اسیر گرما و سرما، اگر پشه‌ای با تو در کارزار آید نتوانی خود را ازو نگاه داشتن. آن‌گاه گویی «من و خدای»، اینت[=عجبا از این] ابلهی و کافری.(ص۱۲۲)

آگاهی می‌باید و بیداری،‌ بندهٔ غافل چون ستوری باشد فسار افگنده،‌ این حدیث به گفت راست نیاید، و به اشارت قومی هم راست نیاید، در این معنی چهار صد کتاب تصنیف کرده‌اند در باب تصوّف، و چهل هزار کرده‌اند، این همه هست لیکن صوفی از این همه پاک است، و تصوّف خود گویی دیگر است، ازین همه صافی باید بود تا بدو صافی باشی.

سخن و رنگْ تصوّف نیست، بدانک خطی سیاه به جامه‌ای در کشیده‌ای من ترا باز ندانم، بدانک تو جامه کبود کنی نرهی، در آن جامه همه منی سر از تو بر می‌زند، می‌گویی: من صوفی‌ام یا محبّم، از این همه ارادتی می‌باید صادق و سوزی می‌باید بر کمال.(ص۱۲۳)

(مجالس عارفان: ابوسعید ابوالخیر، خواجه یوسف همدانی، عارفی ناشناخته؛ تحقیق و تصحیح: اکبر راشدی‌نیا، نشر فرهنگ معاصر، ۱۳۹۴)


.
Post #8849 1.37K
مدرسهٔ مولانا

عاشقان را شد مدرّس حُسنِ دوست
دفتر و درس و سبَق‌ْشان روی اوست
خامش‌اند و نعره‌ٔ تکرارشان
می‌رود تا عرش و تختِ یارشان
آن بخاری غصه‌ٔ دانش نداشت
چشم بر خورشیدِ بینش می‌گماشت
(مثنوی، ۳: ۳۸۴۹ و ۳۸۵۰ و ۳۸۵۷)

تا در دل من عشق تو اندوخته شد
جز عشق تو هر چه داشتم سوخته شد

عقل و سَبَق و کتاب بر طاق نهاد
شعر و غزل و دوبیتی آموخته شد
(دیوان شمس، رباعی ۶۰۵)

آن علم که در مدرسه حاصل کردند
کار دگر است و عشق کاری دگر است
(رباعی ۳۱۳)

مدرسهْ عشق و مُدرّس ذوالجلال
ما چو طالبْ علم و این تکرار ماست
(غزل ۴۲۹)

چنان‌که مدرسهٔ فقه را برون‌شوها است
بدان‌که مدرسهٔ عشق را قوانین است
(غزل ۴۷۹)

ای فقیه از بهرِ لِلَّهْ علم عشق آموز تو
زان که بعد از مرگْ حِلّ و حُرمت و ایجاب کو؟
(غزل ۲۲۰۵)

خاموش کز این عشق و از این علم لَدُنّی‌ش
از مدرسه و کاغذ و تکرار رهیدیم
(غزل ۱۸۵۵)

درسی که عشق داد، فراموش کِی شود؟
از بحث و از جِدال و ز تکرار فارغیم
(غزل ۱۷۱۰)

مکرّر بنگر آن سو، چشم می‌مال
که جان را مدرسه و تکرار این است
(غزل ۳۴۲)



[سَبَق چیست؟ درس و یاداشت‌های روزانه، آنچه به تکرار و مستمر نزد استاد خوانند یا نویسند، چیزی نزدیک به جزوه دانش‌آموزان و دانشجویان امروزی. سبق به این معنی همچنان در فارسی افغانستان و تاجیکستان رایج است. ✍ مجید سلیمانی]


@sedigh_63
Post #8848 1.19K
.


Kendime Öğüt
Şair: Aziz Nesin


Uslanma hiç hep deli kal
Büyüme sakın çocuk kal
Es deli deli böyle kal
Son harmanında sevdanın
Tüken toz toz savrula kal
Suçüstü bulmalı ölüm
Ölürken de sevdalı kal .


پندی به خویش
شاعر: عزیز نسین

هرگز سر به راه نشو، همواره دیوانه بمان
مبادا بزرگ شوی، همواره کودک بمان
دیوانه‌وار وزیدن بگیر، این‌گونه بمان
در واپسین خرمنِ عشق،
ذره‌ذره تمام شو و پراکنده در باد بمان
مرگ باید تو را در حین عشق‌ورزی بیابد
هنگام مردن نیز، عاشق بمان.


@sedigh_63
Post #8847 1.3K
پیام به انشتن
شعر: محمدحسین شهریار

انشتن يک سلام ناشناس البته می‌بخشی
دوان در سایه‌روشن‌های يک مهتابِ خُلیائی
نسیم شرق می‌آید، شکنج طُرّه‌ها افشان
فشُرده زیر بازو شاخه‌های نرگس و مریم
از آن‌هایی‌که در سعدیهٔ شیراز می‌رویند
ز چین و موجِ دریاها و پیچ و تابِ جنگل‌ها
دوان می‌آید و صبح سَحر خواهد به‌سر کوبید
درِ خلوت‌سرایِ قصرِ سلطان ریاضی را
▫️
درون کاخ استغنا، فراز تختِ اندیشه
سر از زانوی استغراق خود بردار
به این مهمان که بی‌هنگام و ناخوانده‌ست در بگشا
اجازت ده که با دست لطیف خویش بنوازد،
به‌نرمی چین پیشانیِّ افکار بلندت را
به آن ابریشم اندیشه‌هایت شانه خواهد زد
▫️
نبوغ شعر مشرق نیز با آئین درویشی
به کف جام شرابی از سبوی حافظ و خیام
به‌دنبال نسیم از در رسیده می‌زند زانو
که بوسد دستِ پیرِ حکمتِ دانای مغرب را
▫️
انشتن آفرین برتو؛
خلأ با سرعت نوری که داری در نوردیدی
زمان در جاودان پی شد مکان در لامکان طی شد
حیات جاودان کز درک بيرون بود پیدا شد
بهشت روح عِلوی هم که دین می‌گفت جز این نیست
تو با هم آشتی دادی جهان دین و دانش را
انشتن ناز شست تو:
نشان دادی که جرم و جسم چیزی جز انرژی نیست
اتم تا می‌شکافد جزوِ جمعِ عالَم بالاست
به چشم موشکافِ اهل عرفان و تصوف نیز
جهان ما حبابِ روی چینِ آب را مانَد
منِ ناخوانده‌دفتر هم که طفلِ مکتبِ عشقم
جهان جسم، موجی از جهان روح می‌بینم
اصالت نیست در ماده
▫️

...


انشتن پا فراتر نِهْ، جهان عقل هم طی کن
کنار هم ببین موسی و عیسی و محمد را
کلید عشق را بردار و حلّ این معما کن
وگر شد از زبان علم این قفل کهن واکن
▫️
انشتن بازهم بالا
خدا را نیز پیدا کن


@sedigh_63
Post #8846 1.9K
.

«تو می‌دونی چیزی رو بخشیدن یعنی چی؟ وقتی چیزی داری ممکنه ازت بگیرن. اما وقتی بخشیدی‌ش دیگه بخشیدی‌ش. هیچ دزدی نمی‌تونه ازت بگیردش. وقتی چیزی رو می‌بخشی دیگه برای همیشه مال توئه. همیشه برات می‌مونه. بخشیدن یعنی این.»

(تبعیدی‌ها، جیمز جویس، ترجمهٔ فریده قدمی، نشر مانیا هنر، ص۵۹)

.
Post #8845 1.98K
.

«چشم به راهم. همهٔ زندگی‌ام چشم به راه بوده‌ام. همهٔ زندگی‌ام چشم به راه خواهم ماند. ناتوانم از گفتن این که چه‌قدر انتظار می‌کشم، نمی‌دانم چه کسی می‌تواند به این انتظار دراز پایان دهد. من که برای دستیابی به این پایان بی‌تابی نمی‌کنم. زمان حال واقعی است، واقعیتی لبریز از روزن، هم‌چون هوا. آنچه چشم به راهش هستم، به راستی وجود ندارد تا بتواند از روزنه‌ای در این زمان سر بیرون آورد. توضیحی در این‌باره ندارم. چرا باید همیشه توضیح داد؟»(ص۹)

«همیشه در آستانه‌ٔ کشف چیزی مهم هستم و البته هرگز آن را کشف نمی‌کنم. «چه چیز؟» نمی‌دانم، به وجودش شک ندارم و این که می‌دانم اوست که زیر و رویم می‌کند. این «چیز» این‌جاست، خیلی نزدیک، همه‌جا همراهم است، از اندیشه‌هایم جلو می‌زند و هیچ‌جا آرام نمی‌گیرد.»(ص۷۴)

«این غیر منتظره‌ای که آرزویش را دارم و تنها چشم به راه اویم همه‌جا و همیشه هست، در لابه‌لای یک‌ گفت‌وگو، در شکاف یک کتاب، در لطافت آسمان. همان اندازه که آرزویش را دارم در کمینش هستم. اما او آن چیزی نیست که انتظار دارم. چیزی که انتظارش را می‌کشم با انتظارم فرق می‌کند.»(ص۸۲)


تصویری از من کنار رادیاتور
کریستین بوبن
ترجمه منوچهر بشیری راد
نشر اجتماع


@sedigh_63
Post #8844 1.74K
.

«کار من به آن چیزی که کودکان انجام می‌دهند خیلی نزدیک است: نگاه کردن، بازی کردن. و در گرماگرم بازی به نگاه کردن ادامه دادن.»(ص۱۱۶)

«نوزادان همهٔ توان کسانی را که از آنها نگه‌داری می‌کنند، می‌گیرند و در یک هزارم ثانیه به لطف یک کلمه یا لبخندی بیش‌تر از آنچه گرفته‌اند، بی‌دریغ می‌بخشند.»(ص۳۹)

«در برابر جملهٔ گردافشان و آرامِ «برف می‌بارد» ما هیچ وقت این پرسش را قرار نمی‌دهیم: «کیست که برف می‌بارد؟». این امر نشان‌دهندهٔ وقوع یک فعل ناب، یک رویداد بی‌آفریننده است. یعنی: «برف هست، این جا، اکنون». «بگو دوستت دارم» هیچ چیز دیگری نگو. «دوست داشتن» یک فعل هم‌خانواده با «برف باریدن» است. کیست که برف می‌بارد؟ برف. کیست که عشق می‌ورزد؟ عشق.
«دوستت دارم» یعنی «عشق هست، اینجا، اکنون. جز عشق چیزی وجود ندارد و من، در این میان نیستم. من فقط برای بیان آنچه در این‌جاست، این‌جایم، آن هم نه همیشه، پس دیگر نیستم».(ص۱۴۰)

«گاهی میل مردن دارم، مثل کودکی که هوس می‌کند هدیه‌اش را پیش‌ از موعد باز کند.»(ص۲۲)

«فروتنی، کلید جادویی است. به محض این‌که ادعا کنیم در دستمان است، محو می‌شود.»(ص۷۱)

«فروتنی شبیه دامی است که شکارچیان قاچاق در راه همیشگی حیواناتی که می‌خواهند صید کنند قرار می‌دهند. همین است که برای به دام انداختن خدا یا پرندگانی که پرهایی از جنس نور دارند _یعنی فرشتگان_ به کار می‌رود.»(ص۱۵۴)

«درآخر این‌که عقل را دوست ندارم، او خیلی از مرگ تقلید می‌کند. دیوانگی را ترجیح می‌دهم. منظورم از دیوانگی، نقصی نیست که راهی تیمارستانم می‌کند، شوقی است که مرا به رقص وامی‌دارد.»(ص۹۴)

تصویری از من کنار رادیاتور
کریستین بوبن
ترجمه منوچهر بشیری راد
نشر اجتماع


@sedigh_63
Post #8843 2.3K
.

پروانه بهار (دخترِ‌ ملک‌الشعراء بهار) از برادرش مهرداد می‌گوید:

«فرزند پنجم خانواده مهرداد بود. مهرداد ایران‌شناسی برجسته و دانشمند بود و احتیاج به معرفی ندارد. فقط این را بگویم که انسان‌ترین انسانی بود که تا به‌حال در زندگی‌ام دیده‌ام. بیماری سرطان او را چند سال پیش از ما گرفت. تا آخر عمر همیشه به یاد او خواهم بود.»(ص۳۸)

«مهرداد دوست دائم و همبازی کودکی من بود. ما با هم بزرگ شدیم. در یک روز با هم به مدرسه رفتیم و درس خواندیم. از درخت‌ها بالا می‌رفتیم. تمام نقشه‌های خوب و بد را با هم می‌کشیدیم. از دست مادر چنان فرار می‌کردیم که به هیچ‌وجه نمی‌توانست ما را بگیرد. من هرگز فکر نمی‌کردم من دخترم و او پسر است. چون تمام کارهای او را من هم می‌کردم. با هم کشتی می‌گرفتیم و اصولاً برای اهل خانواده کشتی گرفتن من و مهرداد تئاتری بود. تا دوازده‌سالگی من همیشه قادر بودم مهرداد را زمین بزنم، ولی مهرداد که بزرگ‌تر شد، یک روز مرا به زمین زد و از آن به بعد دیگر با من کشتی نگرفت. وقتی مهرداد برای معالجه به آمریکا آمده بود، در هفته‌ای که در میوکلینیک بودیم، دوباره دوستی ما قدرت بیشتری پیدا کرد. وقتی دکترها در حضور من به او گفتند که معالجه نخواهد شد، هر دو غم‌زده به هم نگاه کردیم. مریضخانه را در سکوت ترک کردیم و به یک رستوران ایتالیایی رفتیم. شام سفارش دادیم ولی هیچ‌کدام نتوانستیم غذا بخوریم.
به او گفتم: «مهرداد جان! مطمئن باش نیمی از من با تو تا آن‌سوی دنیا خواهد آمد تا مثل دوران کودکی با هم باشیم.»
تا پاسی از نیمه‌شب رو‌به‌روی هم ‌نشستیم و اشک ‌ریختیم.»(ص۴۴_۴۵)

«شانزده سال بیشتر نداشتم که به خانه‌ٔ شوهر رفتم. شوهرم بیست سال از من بزرگتر بود... مهرداد هیچ از ازدواج من خوشحال نبود و روز جشن عقد در باغ متوجه شدم که کنار ایوان نزدیک پلکان ایستاده و گریه می‌کند... بعدها برایم گفت که علّتِ گریه‌ٔ او این بود که تنها دوست و همبازی خود را برای همیشه از دست می‌داد.»(ص۸۵)

(مرغ سَحَر: خاطرات پروانه بهار، انتشارات جهانِ کتاب، ۱۳۹۹)

.
Post #8842 1.84K
مادرکیمیا (۳۱)

«در جست‌وجوی تو هستم. در ساعات تار و کدر، در لحظات برّاق و شفّاف، در جست‌وجوی تو هستم. آنگاه که سخن می‌گویم و آنگاه که دلزده از هر کلامی به خاموشی خود بازمی‌گردم، در جست‌وجوی تو هستم. چه فرقی می‌کند: گمگشته در عصرهای پاییز، بی‌تاب در سپیده‌دمانِ بهار، و یا دل‌‎بسته به ناگفته‌های شب، همچنان در جست‌وجوی تو هستم. به دیوارهای کاهگلی دست می‌سایم، به پنجره‌های قدیمیِ ساده، چشم می‌سپارم، به غنچه‌ای که در شُرُفِ واشدن است سلام می‌کنم، و در جست‌وجوی تو هستم. عطر شالیزارها را به کلماتم دعوت می‌کنم، خنده‌های گندم‌زار را در آغوش می‌گیرم، خواب‌هایم را به دانه‌های درشتِ برف، گره می‌زنم، و کودکانه چشم می‌دوزم به پاره‌های نور که می‌بارند بر گل‌های قالی، و همچنان در جست‌وجوی تو هستم. هیچ ‌کاری نمی‌کنم، حتی از این قابِ خاک‌بسته به منظرهٔ‌ ناپایدار آن بیرون نمی‌نگرم، در خود فرومی‌روم، از پنجره رومی‌گردانم، و با این‌همه، در جست‌وجوی تو هستم. ناامید، درمانده، دلگیر و یخ‌بسته، چشم‌هایم را می‌بندم و در جست‌وجوی تو هستم. امیدوار، سرزنده، گرم و پُرتپش به پیشواز جهان می‌روم و در جست‌وجوی تو هستم. حتی آنگاه که دست از جست‌وجو می‌کشم، همچنان چیزی در من، بی‌اعتنا به من، در جست‌وجوی توست. برای آن دیدار، که نمی‌دانم کی و چگونه صورت می‌بندد آیا به قدرِ کافی آراسته‌ هستم؟

چون ملاقات عشق، نزدیک است
خوش‌لقا شو برای روز لقا

مرتضی، یادت هست که در پسِ یک روزِ پرمشغله که از تک و تا افتاده بودی، با چشمانی نیم‌خواب گفتی: «زیبا باید بود. زیباتر باید بود. در کمالِ خستگی هم، زیبا باید بود». حرف‌هایت به هذیان می‌مانست. خنده‌ام گرفت. از چه حرف می‌زدی؟ در جهانی پُرآشوب که هر آنچه داریم رو به سوی زوال است، چگونه می‌شود زیبا بود؟ زیباتر بود؟ نپرسیدم و تو نیز بیشتر نگفتی. خوابت بُرد. به چشم‌های بسته‌ات نگاه کردم. به نفس‌کشیدنت که رفته‌رفته آرام‌ و منظم‌ می‌شد. در چهره‌ات احترامی عمیق به زندگی موج می‌زند. در پلک‌های بسته‌ات لبخندی شاکرانه نشسته بود. و دانستم که زیبایی چیزی جز این نیست. جز احترامی عمیق به زندگی. حتی وقتی ظاهراً از دست می‌رود و به سرچشمهٔ ناپیدای خود بازمی‌گردد. هم‌اکنون، در خزانِ عمر خویش، به این زندگی که پاکِشان تن مرا ترک می‌کند ادای احترام می‌کنم و در سکوتی که نزدیک و نزدیک‌تر می‌شود، به جست‌وجوی تو ادامه می‌دهم. چشم‌به‌راه تو هستم.

اگر چه دیر بماندم امید برنگرفتم
مَضَی الزّمانُ و قلبی یقولُ اِنَّکَ آتٍ

مرگ همه چیز را از من خواهد گرفت، جز آن بخشِ دست‌نخوردهٔ روحم را که در جست‌وجوی توست و پریشان یا مشتاق، به هر ابری که در گذر است می‌پیوندد، و در برابر پرنده‌ای کوچک که آواز خود را در باغ‌های شب گسترانده است، تعظیم می‌کند. حالا جز سکوت و اندکی لبخند، چیزی برایم نمانده است. پیشکش به تو.»



«خداوندا، همواره تو را دوست داشتم، حتی آنگاه که در غفلت خویش به خطا آلوده می‌شدم. خداوندا، ایمان دارم که همواره مرا دوست داشته‌ای، حتی آنگاه که از کردار من خرسند نبودی. خداوندا به حضور فراگیر تو در جهان، ایمان دارم، حتی وقتی گردوخاکِ بیداد، چشم‌انداز را می‌پوشاند. به رحمتِ بی‌انتها و واسعهٔ تو ایمان دارم، حتی وقتی آدمی‌ به ستیز آدمی برمی‌خیزد. ایمان دارم به آنان که خواهان تواَند نشانه‌های گرمابخش بسیار عطا می‌کنی. ایمان دارم که محبت، نام دیگر توست و هر جا مهری خالصانه می‌جوشد تو زنده‌تر از همیشه‌ای. ایمان دارم به صدای تو که در خاموشی طنین‌انداز است. به غیاب تو، که خطر کردن را ممکن می‌کند. ایمان دارم که حرمت نهادن به حیات، حرمت نهادن به توست. ایمان دارم هدیه‌ای را که می‌بخشی بازپس نمی‌گیری. و حیات راستین، هدیهٔ توست.

خداوندا، تو را سپاس که به من فرصت زیستن و دوست داشتن بخشیدی. تو را سپاس به خاطر زمزمه‌ها، لبخندها و اشک‌ها.

خاکی بودم خموش و ساکن
مستم کردی به هست کردن

تو را سپاس به خاطر همهٔ لحظه‌هایی که در یک نگاه خلاصه می‌شدم و در یک واژه می‌مردم.

تو را سپاس به خاطر تاریکی، که به نور، جلوه می‌داد. تو را سپاس به خاطر نور، که تاریکی را ضروری می‌کرد.
تو را سپاس به خاطر باران، به خاطر باد. تو را سپاس ای خداوند، که قلب مرا ترک نکردی.

خداوندا، عجز مرا ببین و اضطراب مرا چاره باش. خداوندا، نسیم باش و بر من بوز. باران باش و مرا بشوی. بهار باش و مرا برویان. ستاره باش و شب مرا بیارای. مونس باش و مرگ را آسان کن. برگی هستم در آستانهٔ نشیب. ماهیِ کوچکی‌ هستم، راهیِ دریای تو. جویبار خُردی که از درّه‌های تاریکِ بسیار عبور کرده است و هنوز زمزمه‌‌های خود را به خاطر دارد. به لطف‌های تو تا ابد امیدوارم. خداوندا، قلب مرا بپذیر.»

اینها آخرین کلماتی بودند که مادرکیمیا در دفتر یادداشت‌های خود،‌ با خطی لرزان نوشته بود.



✍️ صدیق قطبی

#مادرکیمیا
@sedigh_63
Post #8841 1.66K
مادرکیمیا (۳۰)

شب بود. شب بود و نمی‌دانستیم آخرین دیدار است. گرداگرد او نشسته بودیم. چهرهٔ سال‌خوردهٔ او دوست‌داشتنی‌تر از همیشه بود.

عاطفهٔ بخشنده‌ای که طی این سال‌ها از او دریافته بودیم، همچنان بر ما می‌تافت. نیرومند و زنده. او نه با صدا، که با پاره‌های دلش سخن می‌گفت. بافه‌ای از شوق، شُکر و اشک بود. همهٔ حرف‌هایش را می‌توانستم در این سه خلاصه کنم: شوق، شُکر و اشک.

نگاهش با توجهی عمیق، نگرانیِ نشسته بر سیمای ما را می‌خواند. هم‌زمان که چهرهٔ ما را به‌مانندِ کتابی روح‌بخش در مطالعه داشت، گفتن آغاز کرد:

«مر تشنهٔ عشق را شرابی‌ست، مترس
بی‌آب شدی، پیش تو آبی‌ست، مترس
گنجی تو، اگر بیت خرابی‌ست مترس
بیدار شو از جهان که خوابی‌ست، مترس

یاران من، زندگی را در غربت سپری نکنید. اجتماع یاران یکدل است که زندگی‌ را به ضیافتی آشنا تبدیل می‌کند. آنجا، در یکدلی ناب، خداست که در شما تنفس می‌کند. آسوده از تفرقه‌اید و مست از یگانگی:

مستان خدا گرچه هزارَند یکی‌اند
مستان هوا جمله دوگانه‌‌ست و سه‌گانه‌ست

فرزندان من، ایمان خود را با دو چیز بسنجید: دوست داشتن خدا و دوست داشتن آفریده‌های او. دوست داشتن خدا ساده است و دشوار. چرا که نیازمند استقامت است. استقامت در یاد:

«ای بندهٔ من چون ذکرِ من غالب شود بر تو من عاشق تو شوم و تو عاشقِ من.»

عزیزان من، شب را دریایید. شب را برای گشودن پنجره‌‌ای رو به دوست و دریافتن آمرزش و مهری ازلی دریابید:

برخیز که عاشقان به شب راز کنند
گِردِ درِ بامِ دوست پرواز کنند
هر جا که دری بوَد به شب‌ دربندند
الا درِ دوست را که شب‌ باز کنند

در نام‌های زیبای او دلتان را بخیسانید و متبرک کنید. با ایمان و پارسایی، دوست او می‌شوید و دوستان خدا صاحبان بشارت‌اند. مژده‌ها و خبرهای خوش، متعلق به آنان است. در کلام وحی آمده است:

«آگاه باشید، که بر دوستان خدا نه بیمی است و نه آنان اندوهگین می‌شوند. همانان که ایمان آورده و پرهیزگاری ورزیده‌اند. در زندگی دنیا و در آخرت مژده برای آنان است. وعده‌های خدا را تبدیلی نیست؛ این همان کامیابی بزرگ است.»

امیدوارم به جان خود ستم نکنید. با محروم ماندن از نیایش، به جان خود ستم نکنید. بیداردلی گفته است:

«اگر من از دعا محروم مانم، بر من بسی دشوارتر از آن بُوَد که از اجابت.»

از خود بپرسید: آیا به‌راستی با هم‌نوع خود مهربانم؟ و بنگرید چه اندازه به ماه و آفتاب شباهت دارید. آیا مانند آنها بخشنده و مانند آنها پاک‌بازم؟ کاش این سه بیت مشق روزانهٔ ما باشد:

گرم شو از مهر و ز کین سرد باش
چون مه و خورشید جوانمرد باش

جوانمرد و خوش‌خوی و بخشنده باش
چو حق بر تو پاشد تو بر خلق پاش

چو آفتاب، به هر ذره‌ای نگاه انداز
چو ابر، سایهٔ رحمت به هر گیاه انداز

از خود بپرسیم: عیار محبت من چیست؟ چه قربانی کرده‌ام؟ چه نثار کرده‌ام؟ از چه چیز چشم پوشیده‌ام؟ محبت، بدونِ ایثار، و بذل وقت و مال و نام، بدونِ توجهی پرستارانه، هیچ نیست. تنها اغتشاش صداها است و مصرف بی‌رویّهٔ کلمات.

فرزندان من، گوشتان را به صداهای والا بگشایید. به صدای‌ نورها دل بدهید. صلا و دعوت یار را ناشنیده نگیرید:

بانگی عجب از آسمان،‌ درمی‌رسد هر ساعتی
می‌نشنود آن بانگ را، اِلّا که صاحِب‌حالتی
➖
هزار نعره ز بالایِ آسمان آمد
تو تَن زَنیّ و نجویی که این فغان ز کجا؟

عزیزان من، مُردن در بی‌پناهی و غربت کجا، و جان سپردن در امنیت یک آغوش کجا؟ به برکت و لطفِ ایمان، می‌توان در آغوش رحمت و بخشایش دوست جان سپرد. مانند کودکی که در آغوش مادر خویش. بیایید چنان زندگی کنیم که وقتی مرگ سربرسد، خود را چون کودکی در آغوش مهر و آمرزش او بیابیم:

همچو فرزند که اندر بَرِ مادر میرد
در برِ رحمت و بخشایشِ رحمان میرم

آن‌وقت می‌توان این کلمات پاک و عاشق را به سمع قبول شنید و بر دل و دیده نشاند:

بیا بیا به شرابیّ و ساقی‌ای که مپرس
درآ، درآ بَرِ آن شاهِ خوش‌سلام، مترس
شنیده‌ای که در این راهْ بیمِ جان و سر است
چو یارْ آبِ حیات است از این پیامْ مترس
چو عشقْ عیسیِ وقت است و مُرده می‌جوید
بمیر پیش جمالش چو منْ تمام، مترس
اگر چه رطلْ گران است او سبک‌روح است
ز دستِ دوست فروکَش هزار جام، مترس
حریفِ ماه شدی، از عَسَس چه غم داری؟
صبوحِ روح چو دیدی ز صبح و شامْ مترس
خیالِ دوست بیاوَرْد سوی من جامی
که گیر بادهٔ خاص و ز خاص و عام مترس

فرزندان من، بیش‌ از آنچه تصور کنید، به شما مدیونم. شنیدن و شنیده‌شدن را وامدار شما و دل فراخ‌تان هستم. در قلب من می‌مانید. و من در قلب شما؟ نمی‌دانم.
هر چه هست، آرزو دارم که از من با گذشت یاد کنید.»

دستانش را روی هم گذاشت و به ماه که در خلوت آسمان می‌درخشید نگاه کرد.

و دیگر سکوت بود و به برکت آن سکوت، دل‌های ما حاضر بود. و انگار دستی آینه‌ها را برق انداخته بود.



✍️ صدیق قطبی

#مادرکیمیا
@sedigh_63
Post #8840 1.98K
مادرکیمیا (۲۹)

بادِ خوشِ معطری می‌وزید و بوی شاخه‌های نعنا و ریحان را انتشار می‌داد. بهار با باد می‌آید. در یک صبح.

مادرکیمیا گفت:
«عزیزان من، این نسیم صبحگاهی که بر من و شما می‌وزد، ظاهراً اتفاق ساده‌ای است. معجزه‌ها، سرشت ساده‌ای دارند. از این صبح نسیم‌زده، مدد و برکت باید گرفت. و چقدر ما برکت گرفتن را از یاد برده‌ایم:

به غنیمت شمر ای دوست دَمِ عیسیِ صبح
تا دل مرده مگر زنده کنی، کاین دم از اوست

شاعران ما درگذشته با شوقی مقدس با باد سحر مواجه می‌شدند. برای آنها نسیم صبح، نامه‌رسانِ دوست بود و نقاب از چهرهٔ یار کنار می‌زد:

چندان بنشینم که برآید نفَس صبح
کآن وقت به دل می‌رسد از دوست پیامی
➖
نَفَحات صبح دانی ز چه روی دوست دارم؟
که به روی دوست مانَد که برافکند نقابی

نسیم صبحدمان، حامل رایحه‌‌ای از جانب دوست قلمداد می‌شد. به نیازهای اولیهٔ روح پاسخ می‌داد. واجد خبرهایی آن‌سویی و حیاتی بود:

تا مگر یک نَفَسم بوی تو آرد دم صبح
همه شب منتظر مرغ سحرخوان بودم
➖
شب دراز به امید صبح بیدارم
مگر که بوی تو آرد نسیم اَسحارم

نه تنها نسیم را به چشم یک پیامبر می‌نگریستند، بلکه با او سخن می‌گفتند و عرض حاجت می‌کردند:

سحر با باد می‌گفتم حدیث آرزومندی
خطاب آمد که واثق‌ شو به الطاف خداوندی
➖
من ای صبا رهِ رفتن به کوی دوست ندانم
تو می‌روی به سلامت سلام ما برسانی
➖
سخنی که با تو دارم به نسیم صبح گفتم
دگری نمی‌شناسم تو ببر که آشنایی

می‌بینید این شنیدن و گفتن، این مکالمه با باد و سحر، چه کلام و حیات پرنشاطی رقم می‌زند؟ و این نحوه از نگاه، چه اندازه ما را با نسیم گل‌بوی سحری مأنوس و رفیق می‌کند. این رابطهٔ ساده و آشنا، گمشدهٔ روزگار ما است.

شاعران ما از باد صبحگاهی بشارت و گشایش می‌گرفتند:

غنچه گو تنگ‌دل از کار فروبسته مباش
کز دَم صبح مدد یابی و انفاس نسیم
➖
دلا چو غنچه شکایت ز کارِ بسته مَکُن
که بادِ صبح، نسیمِ گره‌گشا آورد

برای آنان ماجرای غنچه و نسیم، الهام‌بخش و آموزنده هم بود. آنچه به نرمی و مهر می‌وزد، گره‌های غنچه را وامی‌کند و لبخند زندگی را آشکار:

چو غنچه گرچه فروبستگی‌ است کار جهان
تو همچو باد بهاری گره‌گشا می‌باش

آنچه میان غنچه و نسیم رخ می‌دهد اشارتی است به رابطهٔ مهر و حیاتی شکوفا. بادهای خشمگین و طوفان‌های شدید، غنچه را در سفر زندگی همراهی نمی‌کنند. وزش مهربان و بی‌سروصدای نسیم است که از غنچه‌ها دستگیری می‌کند. گره‌ها را نه با تحکّم و اعمال قدرت، که با لطفی نوازش‌آمیز و خاموش باید گشود.

هرچه به روزهای پایانی زندگی‌ام نزدیک‌تر می‌شوم لطف هنگامه‌های سحر و پیامبریِ نسیم غنچه‌گشا را بیشتر درک می‌کنم. انگار در نزدیکی مرگ، نگاه ما چابک و قدردان می‌شود.
غبارهای دل را چه آسان می‌توان به نسیم صبح سپرد. اگر خود را به تمامی در برابر بادهای سحر بگشاییم و بگذاریم نفَس مصفّای صبح، ما را فتح کند، کدورتی باقی نخواهد ماند:

در طریقت، رنجشِ خاطر نباشد، می بیار
هر کدورت را که بینی، چون صفایی رفت، رفت

اما عزیزان من، باد صبحگاهی، تنها امدادگر و جلابخشِ جان نیست، تعلیم هم می‌دهد. تعلیم می‌دهد که بر‌ دلی غبار ننشانیم.

عاقبت از ما غبار مانَد، زنهار
تا ز تو بر خاطری غبار نمانَد

پرگویی کردم. مرا ببخشید. شیما، تو چیزی بخوان.»

شیما گفت: به لطفِ خوابی‌ که دیشب دیده‌ام چیزی نوشته‌ام. تکه‌ای از آن را می‌خوانم:

«ما بی‌آنکه بدانیم همهٔ ذرات هستیِ خود را با همهٔ اشک‌ها و لبخندها، تجارب و حس‌های ناب، در وجود عزیزانمان به یادگار می‌گذاریم. و آنگاه که مرگ فرا می‌رسد دیگر چیزی از ما نمانده که به آن دست یازد. همه را پیشتر به هستیِ عزیزان‌مان بخشیده‌ایم.
و من، در طلبِ خوش‌بوترین گل جهان خواهم تپید. در تکاپوی زیباترین گل جهان، رقص‌کنان خواهم رفت. می‌خواهم در این طلب و تکاپو، در این جنبش و پویش، به گلی بدل شوم. تا اگر پروانه‌ای از کنارم گذر کرد دلنشین‌ترین عطر را از من به یادگار برگیرد. می‌خواهم گُلی باشم بخشنده‌ که عطر دلاویزش را بی‌دریغ می‌پراکند و پروانه‌‌وار راهی را که به سرای دوست می‌رسد بپویم. و خوب می‌دانم که گل‌ها نیز سالکانِ مجذوب زندگی و خداوندند.»

مادرکیمیا که اشک، چشم‌هایش را زیباتر کرده بود گفت: «در این کلمات، نسیم وزیده است. با شنیدن آن انگار به مهمانی سحرگاهان می‌رویم. خوشا آنان که می‌توانند پای نفس‌های صبح را به کلمات خود باز کنند. اجازه بدهید این شعرِ همیشه‌تازهٔ سعدی‌ را بخوانم. تازگی‌از سر و رویش می‌بارد. ببینید چه نسیم است:

گِلی خوشبوی در حمام روزی
رسید از دستِ مخدومی به دستم
بدو گفتم که مُشکی یا عبیری
که از بوی دلاویز تو مستم
بگفتا من گِلی ناچیز بودم
ولیکن مدتی با گُل نشستم
کمالِ همنشین بر من اثر کرد
وگرنه من همان خاکم که هستم»


✍️ صدیق قطبی

#مادرکیمیا
@sedigh_63
Older posts →

About this channel

How can I read @sedigh_63 without a Telegram account?
TGViewer shows the public web preview Telegram publishes for عقل آبی | صدّیق قطبی: recent posts, photos, videos and the subscriber count, with no app, login or account.
How many subscribers does عقل آبی | صدّیق قطبی have?
عقل آبی | صدّیق قطبی (@sedigh_63) has 10.9K subscribers on Telegram, refreshed roughly every 30 minutes.
Does عقل آبی | صدّیق قطبی know I viewed it here?
No. Public channel previews carry no viewer identity, and TGViewer has no accounts or tracking of what you look up.
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →