مادرکیمیا (۳۱)
«در جستوجوی تو هستم. در ساعات تار و کدر، در لحظات برّاق و شفّاف، در جستوجوی تو هستم. آنگاه که سخن میگویم و آنگاه که دلزده از هر کلامی به خاموشی خود بازمیگردم، در جستوجوی تو هستم. چه فرقی میکند: گمگشته در عصرهای پاییز، بیتاب در سپیدهدمانِ بهار، و یا دلبسته به ناگفتههای شب، همچنان در جستوجوی تو هستم. به دیوارهای کاهگلی دست میسایم، به پنجرههای قدیمیِ ساده، چشم میسپارم، به غنچهای که در شُرُفِ واشدن است سلام میکنم، و در جستوجوی تو هستم. عطر شالیزارها را به کلماتم دعوت میکنم، خندههای گندمزار را در آغوش میگیرم، خوابهایم را به دانههای درشتِ برف، گره میزنم، و کودکانه چشم میدوزم به پارههای نور که میبارند بر گلهای قالی، و همچنان در جستوجوی تو هستم. هیچ کاری نمیکنم، حتی از این قابِ خاکبسته به منظرهٔ ناپایدار آن بیرون نمینگرم، در خود فرومیروم، از پنجره رومیگردانم، و با اینهمه، در جستوجوی تو هستم. ناامید، درمانده، دلگیر و یخبسته، چشمهایم را میبندم و در جستوجوی تو هستم. امیدوار، سرزنده، گرم و پُرتپش به پیشواز جهان میروم و در جستوجوی تو هستم. حتی آنگاه که دست از جستوجو میکشم، همچنان چیزی در من، بیاعتنا به من، در جستوجوی توست. برای آن دیدار، که نمیدانم کی و چگونه صورت میبندد آیا به قدرِ کافی آراسته هستم؟
چون ملاقات عشق، نزدیک است
خوشلقا شو برای روز لقا
مرتضی، یادت هست که در پسِ یک روزِ پرمشغله که از تک و تا افتاده بودی، با چشمانی نیمخواب گفتی: «زیبا باید بود. زیباتر باید بود. در کمالِ خستگی هم، زیبا باید بود». حرفهایت به هذیان میمانست. خندهام گرفت. از چه حرف میزدی؟ در جهانی پُرآشوب که هر آنچه داریم رو به سوی زوال است، چگونه میشود زیبا بود؟ زیباتر بود؟ نپرسیدم و تو نیز بیشتر نگفتی. خوابت بُرد. به چشمهای بستهات نگاه کردم. به نفسکشیدنت که رفتهرفته آرام و منظم میشد. در چهرهات احترامی عمیق به زندگی موج میزند. در پلکهای بستهات لبخندی شاکرانه نشسته بود. و دانستم که زیبایی چیزی جز این نیست. جز احترامی عمیق به زندگی. حتی وقتی ظاهراً از دست میرود و به سرچشمهٔ ناپیدای خود بازمیگردد. هماکنون، در خزانِ عمر خویش، به این زندگی که پاکِشان تن مرا ترک میکند ادای احترام میکنم و در سکوتی که نزدیک و نزدیکتر میشود، به جستوجوی تو ادامه میدهم. چشمبهراه تو هستم.
اگر چه دیر بماندم امید برنگرفتم
مَضَی الزّمانُ و قلبی یقولُ اِنَّکَ آتٍ
مرگ همه چیز را از من خواهد گرفت، جز آن بخشِ دستنخوردهٔ روحم را که در جستوجوی توست و پریشان یا مشتاق، به هر ابری که در گذر است میپیوندد، و در برابر پرندهای کوچک که آواز خود را در باغهای شب گسترانده است، تعظیم میکند. حالا جز سکوت و اندکی لبخند، چیزی برایم نمانده است. پیشکش به تو.»
«خداوندا، همواره تو را دوست داشتم، حتی آنگاه که در غفلت خویش به خطا آلوده میشدم. خداوندا، ایمان دارم که همواره مرا دوست داشتهای، حتی آنگاه که از کردار من خرسند نبودی. خداوندا به حضور فراگیر تو در جهان، ایمان دارم، حتی وقتی گردوخاکِ بیداد، چشمانداز را میپوشاند. به رحمتِ بیانتها و واسعهٔ تو ایمان دارم، حتی وقتی آدمی به ستیز آدمی برمیخیزد. ایمان دارم به آنان که خواهان تواَند نشانههای گرمابخش بسیار عطا میکنی. ایمان دارم که محبت، نام دیگر توست و هر جا مهری خالصانه میجوشد تو زندهتر از همیشهای. ایمان دارم به صدای تو که در خاموشی طنینانداز است. به غیاب تو، که خطر کردن را ممکن میکند. ایمان دارم که حرمت نهادن به حیات، حرمت نهادن به توست. ایمان دارم هدیهای را که میبخشی بازپس نمیگیری. و حیات راستین، هدیهٔ توست.
خداوندا، تو را سپاس که به من فرصت زیستن و دوست داشتن بخشیدی. تو را سپاس به خاطر زمزمهها، لبخندها و اشکها.
خاکی بودم خموش و ساکن
مستم کردی به هست کردن
تو را سپاس به خاطر همهٔ لحظههایی که در یک نگاه خلاصه میشدم و در یک واژه میمردم.
تو را سپاس به خاطر تاریکی، که به نور، جلوه میداد. تو را سپاس به خاطر نور، که تاریکی را ضروری میکرد.
تو را سپاس به خاطر باران، به خاطر باد. تو را سپاس ای خداوند، که قلب مرا ترک نکردی.
خداوندا، عجز مرا ببین و اضطراب مرا چاره باش. خداوندا، نسیم باش و بر من بوز. باران باش و مرا بشوی. بهار باش و مرا برویان. ستاره باش و شب مرا بیارای. مونس باش و مرگ را آسان کن. برگی هستم در آستانهٔ نشیب. ماهیِ کوچکی هستم، راهیِ دریای تو. جویبار خُردی که از درّههای تاریکِ بسیار عبور کرده است و هنوز زمزمههای خود را به خاطر دارد. به لطفهای تو تا ابد امیدوارم. خداوندا، قلب مرا بپذیر.»
اینها آخرین کلماتی بودند که مادرکیمیا در دفتر یادداشتهای خود، با خطی لرزان نوشته بود.
✍️ صدیق قطبی
#مادرکیمیا
@sedigh_63
Post #8842
1.88K