چقدر این بیت سعدی زیباست. راهی برای رساندن سلام و پیام خود ندارد. هیچ نشانهای و هیچ دسترسیای. ناگزیر، دامن نسیم صبا را میگیرد و پیام دل را به او میسپارد:
من ای صبا رهِ رفتن به کوی دوست ندانم
تو میروی به سلامت، سلام ما برسانی
ای صبا، ای باد خوشبخت، تو پیام من برسان. با آن بینشانی و سبکخیزیات، نامهبرِ دلهای درمانده باش.
سعدی از فاصلههایی که نمیشود درنوردید شکایت میکند. میگوید چه سود از این غزلها، وقتی به دست دوست نمیرسد؟
هر غزلم نامهای است صورتِ حالی در او
نامهنوشتن چه سود؟ چون نرسد سوی دوست
با این حال، به قول خودش «به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل»، دست به دامن نسیم صبا شدن بهتر از کاری نکردن است. دریغآمیز میگوید:
به یادگار کسی دامن نسیم صبا
گرفتهایم و دریغا که باد در چنگ است
گاهی نیز به خودش، به سماجتِ امیدوارش، میگوید:
زنهار از این امیدِ درازت که در دل است!
هیهات از این خیالِ مُحالت که در سر است!
چگونه میشود سعدی را دوست نداشت؟ کسی را که از جاری کردنِ قلب خود کوتاه نمیآید. کسی که با بادها، چنین شیرین و دردمند، گفتوگوها دارد.
〰 صدّیق
.
Post #8855
1.37K