داروخانهٔ سعدی (۳)
یازده.
در نگاه سعدی بزرگترین رقیب خداپرستی خودپرستی است. چاره را نیز در توجهی عاشقانه به بیرون از خود میداند: خود را بر من آشکار کن، تا به برکتِ دیدارت، از خودپرستی بیاسایم:
ای بت صاحبدلان مشاهده بنمای
تا تو ببینیم و خویشتن نپرستیم
صیدِ تو شدن خجسته است، چرا که به رهایی از خویش میانجامد:
به پای خویشتن آیند عاشقان به کمندت
که هر که را تو بگیری ز خویشتن برهانی
▫️
دل هوشمند باید که به دلبری سپاری
که چو قبلهایت باشد بهْ از آن که خود پرستی
▫️
سعدیا چون بت شکستی خود مباش
خودپرستی کمتر از اصنام نیست
خودپرستان، پیله گِرد خود میتنند. عاشقان اما پروانهوار پیلهٔ خود را ترک میکنند:
عاشقی بر خویشتن؟ چون پیله گِردِ خویش تن
ور نه بر خود عاشقی، جانباز چون پروانه باش
دوازده.
به عُجب و تکبّر نگریستن، در بسیاری مواقع ناشی از این است که به داوری خود اطمینانی بیش از اندازه داریم. و دیگر اینکه وضع و حال آدمی را ثابت میانگاریم. دیگران در آنچه به چشم ما میآیند، خلاصه نمیشوند. و از سویی، فرجام کار نیز از چشم ما پوشیده است. سعدی به این دو ملاحظه، ما را به فروتنی و مهربانی دعوت میکند:
به عین عُجب و تکبر نگه به خلق مکن
که دوستان خدا ممکناند در اوباش
کمال نفس خردمندِ نیکبخت آن است
که سر گران نکند بر قلندر قلّاش
مقام صالح و فاجر هنوز پیدا نیست
نظر به حسن معاد است نی به حسن معاش
▫️
کسی را که نزدیک ظنّت بَد اوست
چه دانی که صاحب ولایت خود اوست؟
▫️
در کم ز خویشتن، به حقارت نگه مکن
گر بهتری به مال، به گوهر برابری
سیزده.
فراغتِ دلخواه، خاطرِ مجموع و رهایی از پراکندهکاری و پراکندهدلی ثمرهٔ دیدار و محبت است. دیدار و محبتی چنان که همهٔ نیروهای درونی را متحد میکند و یک جهت و یک سو میسازد. وحشی بافقی گفته است: «به سودای تو مشغولم، ز غوغای جهان فارغ». فراغتی که ناشی از اشتغالی تماموکمال و اعتنایی عمیق به امر والا است. اشتغالِ فراغتبخش، اشتغالِ به دوست:
هیچم از دنیی و عُقبیٰ نبَرَد گوشهٔ خاطر
که به دیدار تو شغل است و فراغ از دو جهانم
▫️
غلام دولت آنم که پایبند یکیست
به جانبی متعلق شد از هزار بِرَست
▫️
گر دوست واقف است که بر من چه میرود
باک از جفای دشمن و جور رقیب نیست
▫️
به سودای جانان ز جان مُشتغل
به ذکرِ حبیب از جهان مشتغِل
▫️
مشتغل توام چنان کز همه چیز غایبم
مُفتَکِر توام چنان کز همه خلق غافلم
چهارده.
بازرگانیِ پُرسود بدون پذیرش خطر، ممکن نیست. گوهر، در راههای سراسر امن و بیخطر به دست نمیآید. در دریاهاست. و البته سفر به دریا با خطرهای ناشناخته و حوادث غافلگیرکننده همراه است:
سود بازرگان دریا بیخطر ممکن نگردد
هر که مقصودش تو باشی تا نفَس دارد بکوشد
▫️
گوهر قیمتی از کام نهنگان آرَند
هر که او را غمِ جان است به دریا نرود
▫️
سعدی به لب دریا دُردانه کجا یابی؟
در کام نهنگان رو گر میطلبی کامی
▫️
عاقلان از بلا بپرهیزند
مذهب عاشقان دگر باشد
▫️
به دریا در، منافع بیشمار است
و گر خواهی سلامت، بر کنار است
پانزده.
کسی که بیمناک جان است، جان را از کف میدهد. زنده، کسی است که زندگی را ایثار میکند:
زنده کدام است بر هوشیار؟
آن که بمیرد به سر کوی یار
▫️
عاشقان را کُشته میبینند خلق
بشنو از سعدی که جانپروردهاند
▫️
عاشقان کشتگان معشوقاند
هر که زندهست در خطر باشد
〰 صدّیق قطبی
@sedigh_63
Post #8858
1.36K