داروخانهٔ سعدی (۲)
شش.
ارزش بینایی به تماشای چهرهٔ یار است. نظارهٔ جهان هم ارج و اعتباری اگر دارد از آنروست که به دیدار دوست بینجامد، به تماشای آن معنای دلافروز:
دیده را فایده آن است که دلبر بیند
ور نبیند چه بوَد فایده بینایی را؟
▫️
چو روی دوست نبینی، جهان ندیدن بِه
شب فراق، مَنِه شمع پیش بالینم
دیده به دیدار دوست گشودن، زندگی را لطیفتر از بهشت میکند:
درِ چشم بامدادان به بهشت برگشودن
نه چنان لطیف باشد که به دوست برگشایی
از پای تا به سر، چشم باید بود و گوش، و او را نظاره کرد:
تا رفتنش ببینم و گفتنْش بشنوم
از پای تا به سر همه سمع و بصر شدم
هفت.
راه رهایی از غمهای پراکنده، عافیتطلبی نیست، بلکه دل نهادن به غمی والا و شایسته است. آنان که دل به غم عشق میدهند، از غمهای پراکنده و جانفرسا میرهند:
المِنّةُ لِلّه که دلم صید غمی شد
کز خوردنِ غمهای پراکنده بِرَستم
▫️
غم عشق آمد و غمهای دگر پاک ببُرد
سوزنی باید کز پای برآرَد خاری
▫️
گرت چون من غم عشقی زمانه پیش آرَد
دگر غم همه عالم به هیچ نشماری
▫️
بند همه غمهای جهان بر دل من بود
در بند تو افتادم و از جمله برَستم
هشت.
دنیا با همهٔ رنگهای دلفریبش، ارزش آزردن دلی را ندارد. مراعات و پاس داشتن دل، بر هر امر دنیوی اولویت دارد:
دنیا نیرزد آنکه پریشان کنی دلی
زنهار بد مکن که نکردست عاقلی
▫️
به جان زنده دلان سعدیا که ملک وجود
نیرزد آنکه وجودی ز خود بیازاری
▫️
اگر ممالک روی زمین به دست آری
و از آسمان برُبایی کلاه جبّاری
وگر خزائن قارون و مُلک جم داری
نیرزد آنکه وجودی ز خود بیازاری
▫️
عاقبت از ما غبار ماند زنهار
تا ز تو بر خاطری غبار نماند
نُه.
آدمیت در گروِ درک همبستگیهاست. شرف آدمی به این است که به غم همنوعان اعتنا کند و بر جراحتِ دیگران، رحمت آورد:
تو کز محنت دیگران بیغمی
نشاید که نامت نهند آدمی
▫️
دانی که آه سوختگان را اثر بود
مگذار نالهای که برآید ز سینهای
▫️
خویشتن را خیر خواهی خیرخواه خلق باش
زآنکه هرگز بد نباشد نفس نیکاندیش را
آدمیتْ رحم بر بیچارگان آوردن است
کآدمی را تن بلرزد چون ببیند ریش را
ده.
مرتبهای از عقل، خودبین، محاسبهگر و عافیتاندیش است. اما خردمندانهتر عشقی است که پهلو به جنون میزند. عقل محاسبهگر و خودبین، فرسایش میآورد و از چابکی و شور و شکفتن محروم میکند. از عقل خوشهچین و طمّاع به سوی عقل بخشنده و پاکباز باید رفت:
سعدیا نزدیک رای عاشقان
خلقْ مجنونند و مجنونْ عاقل است
▫️
ز عقل اندیشهها زاید که مردم را بفرساید
گرت آسودگی باید برو عاشق شو ای عاقل
مرا تا پای میپوید طریق وصل میجوید
بهل تا عقل میگوید زهی سودای بیحاصل
▫️
عاقلان خوشهچین از سر لیلی غافلند
این کرامت نیست جز مجنون خرمنسوز را
▫️
عاقل، متفکر بود و مصلحتاندیش
در مذهب عشق آی و از این جمله بِرَستی
〰 صدّیق قطبی
@sedigh_63
Post #8857
1.65K