مادرکیمیا (۲۹)
بادِ خوشِ معطری میوزید و بوی شاخههای نعنا و ریحان را انتشار میداد. بهار با باد میآید. در یک صبح.
مادرکیمیا گفت:
«عزیزان من، این نسیم صبحگاهی که بر من و شما میوزد، ظاهراً اتفاق سادهای است. معجزهها، سرشت سادهای دارند. از این صبح نسیمزده، مدد و برکت باید گرفت. و چقدر ما برکت گرفتن را از یاد بردهایم:
به غنیمت شمر ای دوست دَمِ عیسیِ صبح
تا دل مرده مگر زنده کنی، کاین دم از اوست
شاعران ما درگذشته با شوقی مقدس با باد سحر مواجه میشدند. برای آنها نسیم صبح، نامهرسانِ دوست بود و نقاب از چهرهٔ یار کنار میزد:
چندان بنشینم که برآید نفَس صبح
کآن وقت به دل میرسد از دوست پیامی
➖
نَفَحات صبح دانی ز چه روی دوست دارم؟
که به روی دوست مانَد که برافکند نقابی
نسیم صبحدمان، حامل رایحهای از جانب دوست قلمداد میشد. به نیازهای اولیهٔ روح پاسخ میداد. واجد خبرهایی آنسویی و حیاتی بود:
تا مگر یک نَفَسم بوی تو آرد دم صبح
همه شب منتظر مرغ سحرخوان بودم
➖
شب دراز به امید صبح بیدارم
مگر که بوی تو آرد نسیم اَسحارم
نه تنها نسیم را به چشم یک پیامبر مینگریستند، بلکه با او سخن میگفتند و عرض حاجت میکردند:
سحر با باد میگفتم حدیث آرزومندی
خطاب آمد که واثق شو به الطاف خداوندی
➖
من ای صبا رهِ رفتن به کوی دوست ندانم
تو میروی به سلامت سلام ما برسانی
➖
سخنی که با تو دارم به نسیم صبح گفتم
دگری نمیشناسم تو ببر که آشنایی
میبینید این شنیدن و گفتن، این مکالمه با باد و سحر، چه کلام و حیات پرنشاطی رقم میزند؟ و این نحوه از نگاه، چه اندازه ما را با نسیم گلبوی سحری مأنوس و رفیق میکند. این رابطهٔ ساده و آشنا، گمشدهٔ روزگار ما است.
شاعران ما از باد صبحگاهی بشارت و گشایش میگرفتند:
غنچه گو تنگدل از کار فروبسته مباش
کز دَم صبح مدد یابی و انفاس نسیم
➖
دلا چو غنچه شکایت ز کارِ بسته مَکُن
که بادِ صبح، نسیمِ گرهگشا آورد
برای آنان ماجرای غنچه و نسیم، الهامبخش و آموزنده هم بود. آنچه به نرمی و مهر میوزد، گرههای غنچه را وامیکند و لبخند زندگی را آشکار:
چو غنچه گرچه فروبستگی است کار جهان
تو همچو باد بهاری گرهگشا میباش
آنچه میان غنچه و نسیم رخ میدهد اشارتی است به رابطهٔ مهر و حیاتی شکوفا. بادهای خشمگین و طوفانهای شدید، غنچه را در سفر زندگی همراهی نمیکنند. وزش مهربان و بیسروصدای نسیم است که از غنچهها دستگیری میکند. گرهها را نه با تحکّم و اعمال قدرت، که با لطفی نوازشآمیز و خاموش باید گشود.
هرچه به روزهای پایانی زندگیام نزدیکتر میشوم لطف هنگامههای سحر و پیامبریِ نسیم غنچهگشا را بیشتر درک میکنم. انگار در نزدیکی مرگ، نگاه ما چابک و قدردان میشود.
غبارهای دل را چه آسان میتوان به نسیم صبح سپرد. اگر خود را به تمامی در برابر بادهای سحر بگشاییم و بگذاریم نفَس مصفّای صبح، ما را فتح کند، کدورتی باقی نخواهد ماند:
در طریقت، رنجشِ خاطر نباشد، می بیار
هر کدورت را که بینی، چون صفایی رفت، رفت
اما عزیزان من، باد صبحگاهی، تنها امدادگر و جلابخشِ جان نیست، تعلیم هم میدهد. تعلیم میدهد که بر دلی غبار ننشانیم.
عاقبت از ما غبار مانَد، زنهار
تا ز تو بر خاطری غبار نمانَد
پرگویی کردم. مرا ببخشید. شیما، تو چیزی بخوان.»
شیما گفت: به لطفِ خوابی که دیشب دیدهام چیزی نوشتهام. تکهای از آن را میخوانم:
«ما بیآنکه بدانیم همهٔ ذرات هستیِ خود را با همهٔ اشکها و لبخندها، تجارب و حسهای ناب، در وجود عزیزانمان به یادگار میگذاریم. و آنگاه که مرگ فرا میرسد دیگر چیزی از ما نمانده که به آن دست یازد. همه را پیشتر به هستیِ عزیزانمان بخشیدهایم.
و من، در طلبِ خوشبوترین گل جهان خواهم تپید. در تکاپوی زیباترین گل جهان، رقصکنان خواهم رفت. میخواهم در این طلب و تکاپو، در این جنبش و پویش، به گلی بدل شوم. تا اگر پروانهای از کنارم گذر کرد دلنشینترین عطر را از من به یادگار برگیرد. میخواهم گُلی باشم بخشنده که عطر دلاویزش را بیدریغ میپراکند و پروانهوار راهی را که به سرای دوست میرسد بپویم. و خوب میدانم که گلها نیز سالکانِ مجذوب زندگی و خداوندند.»
مادرکیمیا که اشک، چشمهایش را زیباتر کرده بود گفت: «در این کلمات، نسیم وزیده است. با شنیدن آن انگار به مهمانی سحرگاهان میرویم. خوشا آنان که میتوانند پای نفسهای صبح را به کلمات خود باز کنند. اجازه بدهید این شعرِ همیشهتازهٔ سعدی را بخوانم. تازگیاز سر و رویش میبارد. ببینید چه نسیم است:
گِلی خوشبوی در حمام روزی
رسید از دستِ مخدومی به دستم
بدو گفتم که مُشکی یا عبیری
که از بوی دلاویز تو مستم
بگفتا من گِلی ناچیز بودم
ولیکن مدتی با گُل نشستم
کمالِ همنشین بر من اثر کرد
وگرنه من همان خاکم که هستم»
✍️ صدیق قطبی
#مادرکیمیا
@sedigh_63
Post #8840
1.99K