در صحبتِ ابوسعید ابوالخیر (۱)
چون مار از پوست بیرون آی، این حدیث این است و بس. و این بر ناخنی باید نوشت: «اذبَح النّفْسَ والّا فلا تَشتَغِل بالتّرُّهات.»(ص۹۹)
خداوند است که دلهای مؤمنان را مُشَرَّح کند به مسلمانی و آن نور حقّ باشد.
و «مسلمانی» آن بود که او از حدیث خلق آسوده باشد، «مُستَریح و مُستَراح»، او آسوده و خلق ازو آسوده، او را با خلق کاری نه و خلق را با او کاری نه، هر چه جزین باشد آن به زفان گویند مسلمانی است.(ص۱۰۴)
در هر چه باشد در هر وقت که باشد خداوند را فراموش نکند، و تا خود را فراموش نکنی او را یاد نتوانی داشت.(ص۱۰۵)
هر چه میانتهی باشد آن ظریف باشد. نبینی خَنّوری[=کوزهٔ سفالی] که آکنده باشد چون انگشت برو باز زنی او را آواز خوش نباشد.
تو میباید که میانتهی باشی که نعرهها از تو برآید که تا عرش بشود، لکن صورت به پنداشت و منی آکنده است، پاک کن از هر چه جز اوست. غَبْنی عظیم[=زیانی بزرگ] است هر دلی که در وی جز از خدای است.(ص۱۱۱)
آری، به فضل باید نازید، و به رحمت او سر باید فراخت، نه به فضل خویش. هر گه خواهی که بنازی، به بالا برنگر، در خویشتن منگر. بدو ناز، که شاید بدو نازی. «به تو نازم که من این ره ز تو آموختهام» این ره که آموزد؟ او درآموزد.(ص۱۱۴)
هیچ ضدّی تو را، و دین تو را، ورای نفس تو نیست، او را فرو باید بُرد، و زیر قدم آورد، و آتش همّت درو باید زد، و بباید سوخت، و خاکستر به باد بر باید داد، تا ازو برهی و بیاسایی.
رَسته منم، زان میان که سوختهام من
خلق نرَست است و آنک رَست چو من رَست
آنگاه از پس آن سوختگی، افروختگی بوَد از هر چه دون اوست، سوخته گردی به یگانگیِ او، افروخته گردی بدو. تا سوخته نگردی، افروخته نگردی. و تا خاک نگردی، پاک نگردی. و تا نیست نگردی، هست نگردی. تا مرده نگردی، زنده نگردی. تا فانی نگردی، باقی نگردی.(ص۱۱۶-۱۱۷)
چون همگیِ خویش فرا او دهی، او هستیِ خویش تو را به ارزانی دارد. «مَن کان للّه کانَ اللهُ لَه»، هرکه خدای را باشد خداوند او را باشد.
امروز خود کیست که او را همّت و بایست این است که او را باشد. همه ریااند تا خلق به چشم نیکو نگرند. این نشاید. هیچکس برای خدا کارکی مینکند، الا ماشاءالله.(ص۱۱۸)
هیچکس به عُجب و منی خویشتن به خدا راه نیابد. هر که به خدای راه یابد به هیچکسی و کم کاستی یابد.
این همه درین جهان خویشتن پدید میآرند، یکی میگوید: شافعیام، یکی میگوید: حنفیام، یکی میگوید: حنبلیام، و یکی میگوید: اشعریام، یکی میگوید: امیرم، یکی میگوید: وزیرم.
کسی میباید که گوید: شما کسیاید.
من باری هیچ کس نیَم، وز هیجا[=هیچجا] مینیایم، و هیچ ندانم.
ایشان همه بزرگان و ساداتاند، یکی شیخ امام است، یکی شمسالاسلام، یکی خلیفهٔ زمین است، این همه هست، پس خدای کو؟(ص۱۲۰)
توبه باید کرد از منی خویش، و دور باید انداخت تدبیر خویش و اختیار خویش، و از کَردِ خویش ننگ باید داشت، و ترا خود ننگ نیاید که تو بشری باشی بیچاره، محتاج نان و آب، اسیر گرما و سرما، اگر پشهای با تو در کارزار آید نتوانی خود را ازو نگاه داشتن. آنگاه گویی «من و خدای»، اینت[=عجبا از این] ابلهی و کافری.(ص۱۲۲)
آگاهی میباید و بیداری، بندهٔ غافل چون ستوری باشد فسار افگنده، این حدیث به گفت راست نیاید، و به اشارت قومی هم راست نیاید، در این معنی چهار صد کتاب تصنیف کردهاند در باب تصوّف، و چهل هزار کردهاند، این همه هست لیکن صوفی از این همه پاک است، و تصوّف خود گویی دیگر است، ازین همه صافی باید بود تا بدو صافی باشی.
سخن و رنگْ تصوّف نیست، بدانک خطی سیاه به جامهای در کشیدهای من ترا باز ندانم، بدانک تو جامه کبود کنی نرهی، در آن جامه همه منی سر از تو بر میزند، میگویی: من صوفیام یا محبّم، از این همه ارادتی میباید صادق و سوزی میباید بر کمال.(ص۱۲۳)
(مجالس عارفان: ابوسعید ابوالخیر، خواجه یوسف همدانی، عارفی ناشناخته؛ تحقیق و تصحیح: اکبر راشدینیا، نشر فرهنگ معاصر، ۱۳۹۴)
.
Post #8850
1.33K