.
پروانه بهار (دخترِ ملکالشعراء بهار) از برادرش مهرداد میگوید:
«فرزند پنجم خانواده مهرداد بود. مهرداد ایرانشناسی برجسته و دانشمند بود و احتیاج به معرفی ندارد. فقط این را بگویم که انسانترین انسانی بود که تا بهحال در زندگیام دیدهام. بیماری سرطان او را چند سال پیش از ما گرفت. تا آخر عمر همیشه به یاد او خواهم بود.»(ص۳۸)
«مهرداد دوست دائم و همبازی کودکی من بود. ما با هم بزرگ شدیم. در یک روز با هم به مدرسه رفتیم و درس خواندیم. از درختها بالا میرفتیم. تمام نقشههای خوب و بد را با هم میکشیدیم. از دست مادر چنان فرار میکردیم که به هیچوجه نمیتوانست ما را بگیرد. من هرگز فکر نمیکردم من دخترم و او پسر است. چون تمام کارهای او را من هم میکردم. با هم کشتی میگرفتیم و اصولاً برای اهل خانواده کشتی گرفتن من و مهرداد تئاتری بود. تا دوازدهسالگی من همیشه قادر بودم مهرداد را زمین بزنم، ولی مهرداد که بزرگتر شد، یک روز مرا به زمین زد و از آن به بعد دیگر با من کشتی نگرفت. وقتی مهرداد برای معالجه به آمریکا آمده بود، در هفتهای که در میوکلینیک بودیم، دوباره دوستی ما قدرت بیشتری پیدا کرد. وقتی دکترها در حضور من به او گفتند که معالجه نخواهد شد، هر دو غمزده به هم نگاه کردیم. مریضخانه را در سکوت ترک کردیم و به یک رستوران ایتالیایی رفتیم. شام سفارش دادیم ولی هیچکدام نتوانستیم غذا بخوریم.
به او گفتم: «مهرداد جان! مطمئن باش نیمی از من با تو تا آنسوی دنیا خواهد آمد تا مثل دوران کودکی با هم باشیم.»
تا پاسی از نیمهشب روبهروی هم نشستیم و اشک ریختیم.»(ص۴۴_۴۵)
«شانزده سال بیشتر نداشتم که به خانهٔ شوهر رفتم. شوهرم بیست سال از من بزرگتر بود... مهرداد هیچ از ازدواج من خوشحال نبود و روز جشن عقد در باغ متوجه شدم که کنار ایوان نزدیک پلکان ایستاده و گریه میکند... بعدها برایم گفت که علّتِ گریهٔ او این بود که تنها دوست و همبازی خود را برای همیشه از دست میداد.»(ص۸۵)
(مرغ سَحَر: خاطرات پروانه بهار، انتشارات جهانِ کتاب، ۱۳۹۹)
.
Post #8843
2.32K