پیام به انشتن
شعر: محمدحسین شهریار
انشتن يک سلام ناشناس البته میبخشی
دوان در سایهروشنهای يک مهتابِ خُلیائی
نسیم شرق میآید، شکنج طُرّهها افشان
فشُرده زیر بازو شاخههای نرگس و مریم
از آنهاییکه در سعدیهٔ شیراز میرویند
ز چین و موجِ دریاها و پیچ و تابِ جنگلها
دوان میآید و صبح سَحر خواهد بهسر کوبید
درِ خلوتسرایِ قصرِ سلطان ریاضی را
▫️
درون کاخ استغنا، فراز تختِ اندیشه
سر از زانوی استغراق خود بردار
به این مهمان که بیهنگام و ناخواندهست در بگشا
اجازت ده که با دست لطیف خویش بنوازد،
بهنرمی چین پیشانیِّ افکار بلندت را
به آن ابریشم اندیشههایت شانه خواهد زد
▫️
نبوغ شعر مشرق نیز با آئین درویشی
به کف جام شرابی از سبوی حافظ و خیام
بهدنبال نسیم از در رسیده میزند زانو
که بوسد دستِ پیرِ حکمتِ دانای مغرب را
▫️
انشتن آفرین برتو؛
خلأ با سرعت نوری که داری در نوردیدی
زمان در جاودان پی شد مکان در لامکان طی شد
حیات جاودان کز درک بيرون بود پیدا شد
بهشت روح عِلوی هم که دین میگفت جز این نیست
تو با هم آشتی دادی جهان دین و دانش را
انشتن ناز شست تو:
نشان دادی که جرم و جسم چیزی جز انرژی نیست
اتم تا میشکافد جزوِ جمعِ عالَم بالاست
به چشم موشکافِ اهل عرفان و تصوف نیز
جهان ما حبابِ روی چینِ آب را مانَد
منِ ناخواندهدفتر هم که طفلِ مکتبِ عشقم
جهان جسم، موجی از جهان روح میبینم
اصالت نیست در ماده
▫️
...
انشتن پا فراتر نِهْ، جهان عقل هم طی کن
کنار هم ببین موسی و عیسی و محمد را
کلید عشق را بردار و حلّ این معما کن
وگر شد از زبان علم این قفل کهن واکن
▫️
انشتن بازهم بالا
خدا را نیز پیدا کن
@sedigh_63
Post #8847
1.33K