.
«مادرم نمیخواست چیزی بسازد یا چیزی را ثابت کند. میتوانست ساعتهای متمادی در بستر بماند. او به دنیا اعتقادی نداشت. مادر فقط به عشق اعتقاد داشت و وقتی آدم فقط عشق را باور داشته باشد، خلقوخوی سحرخیزی ندارد، در بستر میماند چون عشق آنجاست. یا چون کمبود عشق احساس میشود.»
(دیوانهوار، کریستیان بوبن، ترجمه مهوش قویمی، ص۳۴)
«من سینه سرخی را دوست میدارم. به من خیره شده و پاهایش محکم بر شاخسار درختی جای گرفته بود. در چشمانش بارقهای از مسخرگی میدرخشید و چنین مینمود که به من میگوید: «برای چه میکوشی از زندگیات چیزی بسازی؟ زندگی همینکه میگذرد زیباست، بیدغدغهٔ دلیلی، برنامهای، اندیشهای.» نتوانستم پاسخی به او بدهم.»
(رستاخیز، کریستین بوبن، ترجمهٔ سیروس خزائلی، ص۷۲)
.
Post #8852
1.26K