TGViewer
Channel Public Channel
میناوش

میناوش

@minavash

یادداشت‌های میثم موسوی
ارتباط با من:
@meysammousavi1363
Subscribers
485
Photos
6
Videos
1
Links
801
Recent Posts 20 shown
Post #1531 43
📝کوه جادو
    
هنر نباید به صورت تکلیف مدرسه و کاری مشقّت‌بار درآید، بلکه اقتضایش آن است که به شوق آورد، سرگرم کند و روح ببخشد، و هرگاه اثری در کسی چنین تأثیری نگذارد، بهتر است از آن دست بردارد و سراغ اثر دیگری رود (مان، ۱۳۶۸: ۱۹).   
                                                                                                       
رمان مفصّل و هزار صفحه‌ای «کوه جادو»، داستان مهندسی کشتی‌ساز به نام هانس کاستُورپ است که چون احتمال می‌دهد به بیماری سل مبتلا شده است، تصمیم می‌گیرد که برای دیدار پسرخالۀ خود، یوآخیم، مسافرتی سه‌هفته‌ای به آسایشگاهی در دامنۀ کوهی در سوئیس داشته باشد. سفری که به مدّت هفت‌سال و درحقیقت به‌خاطر روحیۀ جستجوگری و گرایشی که این جوان به مرگ دارد به طول می‌انجامد.                         
    
از دیگر شخصیّت‌های مهمّ این رمان فلسفیِ سخت‌خوان، که در مدّت دوازده‌سال نگاشته شده است (مان، ۱۳۶۸: ۱۷)، می‌توان به ستمبرینی، ادیب خردگرا و فراماسونر اومانیست که تا حدودی نمایندۀ افکار توماس مان است (همان: ۲۳) و همچنین نافتا، متفکّر کمونیست و یهودی فاشیستی که در حمایت از کلیسا و ارعاب مردم تأکید دارد، اشاره کرد. نافتا طی بحث‌های مختلف و متعدّدی که با ستمبرینی دارد، قضاوت عقلانی را نفی کرده (همان: ۵۹۹) و با یکی پنداشتن خدا و شیطان و نیکی و بدی (همان: ۵۹۳-۵۹۴)، در عبارتی پانته‌ایسمی بسان عارفان وحدتِ وجودی، که سکس با همسر را سکس با خدا معرّفی می‌کنند، می‌گوید: «بستر محلّ هم‌آغوشی عاشق با خداست (همان: ۴۹۰).»  
                                                                                                            
ستمبرینی انسانی بدبین است که طبیعت را احمق و بد شمرده (همان: ۱۴۸) و تصوّف را فاسد، پوسیده و تناقض‌آمیز معرّفی می‌کند (همان: ۲۹۲). او نویسنده‌ای انسان‌دوست و درعین‌حال جنگجو است و این مطلب بیانگر تناقض حاکم بر انسان‌هاست (همان: ۸۹۶). ستمبرینی موسیقی را دوپهلو، یعنی بیدارکننده و خواب‌آوار می‌داند و بر آن باور است که موسیقی از لحاظ سیاسی مشکوک است (همان: ۱۶۶). لذا با موسیقی از منظر سیاسی مخالفت کرده و معتقد است که موسیقی به تنهایی خطرناک است و باید پیشاپیش آن ادبیات حرکت کند (همان: ۱۶۵).  
                                                                      
از دیگر نکات مطرح‌شده در کوه جادو، علاقۀ غیرمتعارف کاستورپ به بیسلاو است (همان: ۱۷۳-۱۸۳)! علاقه‌ای که تا حدودی از جنس مرگ در ونیز است و تأمل دربارۀ آن شاید سبب شناخت بهتر توماس مان شود. کوه جادو مبلّغ رو کردن به زندگی و تفسیر این باورِ توماس مان است که هنر هرگز با زندگی سَر آشتی ندارد. این رمان بااین‌که گویی از شهرت و استقبال بسزایی برخوردار بوده است، اما داستانی معمولی و تا اندازه‌ای کسل‌کننده به‌نظر می‌رسد. چنان‌که شاهرخ مسکوب اذعان کرده است: 
    
کوه جادو را بالاخره چندروز پیش به زحمت تمام کردم. رمانِ بزرگِ بدی است. احتمالاً یکی از رمان‌های بزرگ این قرن، ولی بد است. داستان، داستان که نیست و مهم هم نیست که داستان نباشد ولی کتاب ساخت درستی ندارد... کتاب فضل‌فروش است. از اختراع گرامافون و بعد موسیقی و اپرا تا کالبدشناسی پوست و غیره. بدتر از این، نویسنده دائماً توجه دارد که نویسنده‌ای بزرگ و در فنّ نویسندگی استاد است و همین مایۀ پُرحرفی می‌شود. به هرحال چندماهی را با لحظات خوب و بد و دوستی و بیزاری در این کتاب گذراندم (مسکوب، ۱۳۷۹: ۱/ ۳۶۳-۳۶۴).  

منابع:

_ مان، توماس، ۱۳۶۸، کوه جادو، ترجمه حسن نکوروح، تهران، نگاه.

_ مسکوب، شاهرخ، ۱۳۷۹، روزها در راه، پاریس، خاوران.  
https://t.me/Minavash
Telegram میناوش یادداشت‌های میثم موسوی ارتباط با من: @meysammousavi1363
  • 👍 1
Post #1528 80
📝بودن یا نقشْ‌بودن
    
مادر به زیرکی گفت: «پس این طفلک برادرت، او چی بگه؟ مگه نمی‌بینی حتی حاضره کشته بشه.»    پسر بزرگ گفت: «دنیا مازوشیست کم نداره.» پسر کوچک داد زد: «من فداکارم.» پسر بزرگ به نرمی گفت: «تو هوچی‌ای. تو این حرفا را از کجا یاد گرفته‌ای؟ تو همه‌ش یه مشت کلمه یاد می‌گیری هی قالب می‌کنی. تو پرتی. تو سطحی هسی. تو تکلیف خودت را هم نمی‌دونی. تو همه عمرت را به تحریک‌شدن تلف می‌کنی. تو گاهی خودت خودت را خر می‌کنی گاهی هم دیگرون ترا. تو انگار اصلاً دنیا اومدی که شهید بشی. فرق نمی‌کنه برای چی، شهید بشی کافی برات» (گلستان، ۱۳۷۲: ۱۵۰-۱۵۱).
    
یکی از داستان‌های جسورانۀ ابراهیم گلستان در کتاب «جوی و دیوار و تشنه»، که در پائیز سال ۱۳۴۴ نوشته شده است، داستان «بودن یا نقشْ‌بودن» نام دارد. داستانی که در آن شاهد گفت‌وگو و جدلی سخت میان دو پسر علی بن ابی‌طالب و فاطمه هستیم. حسن ضمن تکریم اندیشه‌های پیامبر اسلام (همان: ۱۷۴)، مادر، پدر، برادر و بسیاری از باورهای شیعه را به چالش می‌کشد.     
    
عیب کار اینه که تو هرچیزی را از روی ارث حساب می‌کنی. حرمت آدم به خودِ آدمه – حرفِ آدم، نه ارثِ آدم. آدم باید واصل باشه، وارث بودن فایده نداره (همان: ۱۷۲). قضیه باغ و ارث و چشم‌بهم‌چشمی و اداهای پرت خاله‌زنکی را آوردی تو کار. گفتی آخه مردم چی می‌گن، همسایه‌ها چی‌چی می‌گن، ننه‌تلی چی‌چی می‌گه. بیچاره [بابا] هم از زور پاکی و مهربونی برای راضی کردنت ربط خودش با حرف حق را سست گرفت، عقب انداخت، گفت بمونه برای بعد (همان: ۱۷۵). اما بابای من بی‌گناه هم نیس. نه. هم گناه کرده هم فدا شده. قربونی شده. هی به خودش امید می‌داد شعور شما رشد می‌کنه، زیاد می‌شه. باید می‌دونس که عمر آدم آن‌قدرها طولانی نیس که در امیدِ از میون‌رفتن احمقیا، به‌خودیِ‌خود، بگذرونیش (همان: ۱۷۶-۱۷۷). بابای من، من کوچک توأم. من دلم می‌خواد وجودِ تو همون‌جور که بود پاک باشه (همان: ۱۵۷). 

منبع:

_ گلستان، ابراهیم، ۱۳۷۲، جوی و دیوار و تشنه، نیوجرسی، روزن.
https://t.me/Minavash
Telegram میناوش یادداشت‌های میثم موسوی ارتباط با من: @meysammousavi1363
  • ❤ 1
  • 👎 1
Post #1527 135
ادامهٔ صفحهٔ قبل:

سلطان غزنوی نپذیرفت و به خشم آمد و گفت: بدین خلیفۀ خَرِف‌شده بباید نبشت که من از بهرِ قدرِ عباسیان انگشت درکرده‌ام در همۀ جهان و قرمطی می‌جویم و آنچه یافته آید و دُرُست گردد بردار می‌کشند، و اگر مرا درست شدی که حسنک قرمطی است خبر به امیرالمؤمنین رسیدی که در باب وی چه رفتی. وی را من پرورده‌ام و با فرزندان و برادران من برابر است، اگر وی قرمطی است من هم قرمطی باشم (همان: ۲۲۲).      
                                                                                                             
پس از مرگ محمود غزنوی، حسنک بر هوای امیرمحمد و نگاهداشت دل و فرمان محمود غزنوی، این خداوندزاده [مسعود غزنوی] را بیازرد و چیزها کرد و گفت که اَکفاء آن را احتمال نکنند تا به پادشاه چه رسد (همان: ۲۱۹). لذا پس از شکست محمد، مسعود غزنوی زمام امور را به دست گرفت و به بهانۀ قرمطی‌گری و با پافشاری بوسهل زوزنی، حسنک وزیر را به دار آویخت. 
    
حسنک را سوی دار بردند و به جایگاه رسانیدند، بر مرکبی که هرگز ننشسته بود. و جلّادش استوار ببست و رسن‌ها فرود آمد. و آواز دادند که سنگ دهید، هیچ‌کس دست به سنگ نمی‌کرد و همه زار می‌گریستند خاصه نشابوریان. پس مشتی رِند را سیم دادند که سنگ زنند (همان: ۲۲۷-۲۲۸). و حسنک قریب هفت‌سال بر دار بماند چنان‌که پای‌هایش همه فرو تراشید و خشک شد چنان‌که اثری نماند تا بدستوری فرود گرفتند و دفن کردند چنان‌که کس ندانست که سرش کجاست و تن کجاست. و مادر حسنک زنی بود سخت‌جگر. او را چنان شنودم که دو سه‌ماه این حدیث پنهان داشتند، چون بشنید جزعی نکرد چنان‌که زنان کنند، بلکه بگریست به درد چنان‌که حاضران از دردِ او خون گریستند. پس گفت: بزرگامردا که این پسرم بود! که پادشاهی چون محمود این جهان بدو داد و پادشاهی چون مسعود آن جهان (همان: ۲۲۹-۲۳۰).

منابع:                                                                                                                                   
_ بیهقی، ابوالفضل، ۱۳۹۰، دیبای دیداری: متن کامل تاریخ بیهقی، به‌کوشش محمدجعفر یاحقّی و مهدی سیّدی، تهران، سخن.

_ گراس، گونتر، ۱۳۹۳، طبل حلبی، ترجمه سروش حبیبی، تهران، نیلوفر.
https://t.me/Minavash
Telegram میناوش یادداشت‌های میثم موسوی ارتباط با من: @meysammousavi1363
  • ❤ 1
Post #1525 113
📝تاریخ بیهقی
    
کتاب «تاریخ مسعودی» یا همان «تاریخ بیهقی»، یکی از مهم‌ترین کتب تاریخی و از معدود آثار کم‌نظیر فارسی است که توسّط ابوالفضل محمد بن حسین بیهقیِ دبیر، متولّد قرن چهارم و پنجم هجری، در روستای حارث‌آباد از توابع سبزوار کنونی، نگاشته شده است. کتابی که به‌زعم بسیاری از اساتید تاریخ و ادبیات یکی از شاهکارهای ادب فارسی و نمونه‌ای از تاریخ‌نویسی صحیح و دقیق ایرانی است. هرچند زبان بیهقی آمیخته به الفاظ و عبارات غیرفارسی متعدّد و واژگان و سطرهای نامأنوس بی‌شماری است. 
    
از این تاریخِ سی‌جلدی، تنها برگ‌هایی برجای مانده که از جلد پنجم آغاز و به جلد دهم ختم می‌شود. این کتاب مجموعه‌ای از تاریخ غزنویان و قسمتی از دوران خوارزم‌شاهیان است که بخش اعظم آن به روزگار پادشاهی سلطان‌مسعود، فرزند سلطان‌محمود غزنوی، اختصاص دارد (بیهقی، ۱۳۹۰: ۳۰-۳۱-۲۴۱).                                                                                                     
ابوالفضل بیهقی در پاره‌ای از این کتاب مهمِ خود، به‌مانند گونتر گِراس که در رمان طبل حلبی نوشته است: «حتی کتاب‌های بد کتاب‌اند و به همین سبب مقدّس (گراس، ۱۳۹۳: ۱۱۶)»، نوشته است: 
    
در دیگر تاریخ چنین طول وعرض نیست، که احوال را آسان‌تر گرفته‌اند و شمّه‌یی بیش یاد نکرده‌اند، اما من چون این کار پیش گرفتم می‌خواهم که دادِ این تاریخ به تمامی بدهم و گِرد زوایا و خبایا برگردم تا هیچ‌چیز از احوال پوشیده نماند. و اگر این کتاب دراز شود و خوانندگان را از خواندن ملالت افزاید، طمع دارم به فضل ایشان که مرا از مُبرِمان نشمرند، که هیچ‌چیز نیست که به خواندن نیرزد که آخر هیچ حکایت از نکته‌یی که به کار آید خالی نباشد (بیهقی، ۱۳۹۰: ۵۴). هیچ نبشته نیست که آن به یک‌بار خواندن نیرزد (همان: ۱۴۹). و من که این تاریخ پیش گرفته‌ام، التزام این‌قدر بکرده‌ام تا آنچه نویسم یا از معاینۀ من است یا از سماعِ درست از مردی ثقه (همان: ۷۱۶). و در تاریخی که می‌کنم سخنی نرانم که آن به تعصّبی و تربّدی کشد و خوانندگان این تصنیف گویند شرم باد این پیر را، بلکه آن گویم که تا خوانندگان با من اندرین موافقت کنند و طعنی نزند (همان: ۲۱۸).     
                                                                
این دبیر و کاتب دربار غزنوی، ضمن اشاره به مجالس شراب‌خواری و شُرب خمرِ خود (همان: ۲۰۸)، معتزلیان را زندیق و دوزخی شمرده است (همان: ۱۳۹-۱۴۰). چنان‌که مأمون عباسی را فردی حلیم و کریم و حمید خوانده (همان: ۷۵) و در تمجید از پادشاهان غزنوی آورده است: 
    
محمود و مسعود، رحمة‌الله علیهما، دو آفتاب روشن بودند پوشیدۀ صبحی و شفقی، که چون آن صبح شفق برگذشته است روشنیِ آن آفتاب‌ها پیدا آمده است. و اینک از این آفتاب‌ها چندین ستارۀ نامدار و سیارۀ تابدارِ بی‌شمار حاصل گشته است. همیشه این دولت بزرگ پاینده باد، هر روزی قوی‌تر، علی‌رغمِ‌الاعداء و الحاسدین (همان: ۱۳۹). و چون این پادشاه در سخن آمدی جهانیان بایستی که در نظاره بودندی که دُر پاشیدی و شِکر شکستی، و بباید در این تاریخ سخنانِ وی، چه آن‌که گفته و چه نبشته، تا مقرّر گردد خوانندگان را که نه بر گزاف است حدیث پادشاهان، قال الله عزّوجل و قولُهُ الحق: وَ زادَهُ بَسطَةً فی العِلمِ وَ الجِسمِ وَاللهُ یُوتی مُلکَهُ مَن یَشاءُ (همان: ۶۲).     
                                                                                                              
شاید مشهورترین و محبوب‌ترین داستان در تاریخ بیهقی، داستان امیرحسنک وزیر باشد. بااین‌حال بیهقی نه یک‌باره قیافۀ حسنک را سراپا کمال و فضیلت ترسیم می‌کند: «به روزگار سلطان‌محمود، به فرمان وی، در باب خواجه ژاژ می‌خاییدم که همه خطا بود. از فرمان‌برداری چه چاره، به ستم وزارت مرا دادند و نه جای من بود (همان: ۲۲۵).» و نه بوسهل را، که بد می‌شمارد (همان: ۹۵)، عاری از هر فضیلتی نشان می‌دهد: «خواجه بوسهل زوزنی دوات و کاغذ خواست و بیتی چند شعر گفت بغایت سخت نیکو، چنان‌که او گفتی که یگانۀ روزگار بود در ادب و لغت و شعر (همان: ۱۶۶).»    
                                                                                                              
ابوعلی حسن بن محمد میکالی نیشابوری، معروف به حسنک وزیر، آخرین وزیر محمود غزنوی در هنگام بازگشت از سفر حج به‌دلیل ناامن بودن راه‌ها از مسیر مصر عبور کرد و خلعت خلیفۀ فاطمی مصر را، که شیعۀ اسماعیلی بود، قبول کرد و تسلیم سلطان محمود نمود. خلیفه عباسی حسنک را قَرمَطی خواند و از محمود خواست وی را به او تسلیم کند.
https://t.me/Minavash
Telegram میناوش یادداشت‌های میثم موسوی ارتباط با من: @meysammousavi1363
  • ❤ 1
Post #1524 106
📝پالپ
    
توجهم به شخص دیگری در کتاب‌فروشی جلب شد. آن پشت ایستاده بود. به نظرم رسید که از عکس‌هایش می‌شناسمش. سلین. سلین؟ آرام به طرفش راه افتادم. خیلی نزدیکش شدم. آن‌قدر نزدیک که توانستم ببینم در حال مطالعه است. توماس مان می‌خواند. کتاب کوه جادو. مرا دید. کتاب را بالا نگاه داشت و گفت: این یارو یه مشکلی داره... کسالت رو با هنر اشتباه گرفته (بوکفسکی، بی‌تا: ۲۷). 

در ایران ترجمه‌های رسمی آثار چارلز بوکفسکی (۱۹۲۰-۱۹۹۴) خالی از سانسور نیست و حتی می‌توان این ترجمه‌های تجاری را کاملاً مثله‌شده و فاقد ارزش دانست! چنان‌که ترجمۀ پیمان خاکسار از «پالپ»، محصولی بی‌یال و دم و اشکم است که با عنوان «عامه‌پسند» به چاپ رسیده است. پالپ، که برخی آن را شاهکار بوکفسکی می‌خوانند، کتاب خداحافظی این شاعر و نویسندۀ آمریکایی-آلمانی با خواننده‌هایش است که نگاشتن آن در سال ۱۹۹۱ آغاز شد و در سال ۱۹۹۴ به پایان رسید. 
    
چارلز بوکفسکی در این رمان، که داستان کارآگاهی خصوصی، نهیلیستی منزوی، آنارشیستی بی‌اعتنا به نرم‌های اجتماعی، قماربازی الکلی و شهوت‌رانی متنفر از تلویزیون است، همه‌چیز را پوچ و بی‌معنا دانسته و معتقد است که غالباً بهترین قسمت‌های این زندگی وحشتناک، زمان‌هایی است که در آن وقت گذرانده‌ایم و اصلاً هیچ‌کاری نکرده‌ایم (همان: ۱۹۱).
    
تلویزیون را روشن نکردم. می‌دانستم که وقتی آدم حالش بد است، این حرامزاده فقط حال را خراب‌تر می‌کند. فقط یک چهرۀ خسته‌کننده را پشت یک چهرۀ خسته‌کنندۀ دیگر نشان می‌دهد، تمام‌شدنی هم نیست. صف طویلی است از احمق‌های روزگار که بعضی‌هایشان معروف هم هستند. کمدین‌هایش خنده‌دار نیستند و درام‌هایش درجه چهارم است (همان: ۲۱۱).

منبع:

_ بوکفسکی، چارلز، بی‌تا، پالپ، ترجمه آرش یگانه، بی‌جا، انتشارات چارلز بوکفسکی.
https://t.me/Minavash
Telegram میناوش یادداشت‌های میثم موسوی ارتباط با من: @meysammousavi1363
  • 👍 2
  • ❤ 1
Post #1523 139
📝اخلاق ناصری
    
یکی از مشهورترین آثار فارسی در زمینۀ اخلاق، کتاب «اخلاق ناصری»، اثر ‌نصیرالدین طوسی است. خواجه‌نصیر طوسی این کتاب را به احترام ناصرالدین ابوالفتح، حاکم وقت اسماعیلی، اخلاق ناصری نامید که از سه قسمت اخلاق فردی، ادارۀ منزل و سیاست مدنی تشکیل شده است. 
                                                                      
چون در مجلس شراب شود به نزدیک افضل ابنای جنس خود نشیند و از آن‌که در پهلوی کسی نشیند که به سفاهت موسوم بود احتراز کند و به حکایات ظریف و اشعار ملیح که با وقت و حال مناسبت داشته باشد مجلس خوش دارد و از ترش‌روئی و قبض تجنّب نماید... باید که به ‌هیچ‌حال چندان مقام نکند که مست گردد  که در دین و دنیا هیچ‌چیز با مضرّت‌تر از مستی نبود... پس اگر ضعیف‌شراب بود اندک خورد یا ممزوج کند یا از مجلس سبک‌تر برخیزد... و اگر بر شراب خوردن قادر بود التماس زیادت بر آنچه دور می‌گردد نکند (طوسی، ۱۳۵۶: ۲۳۴-۲۳۵).
                                   
نصیرالدین طوسی در کتاب اخلاق ناصری بااین‌که خود را از حامیان تک‌همسری معرّفی کرده است، اما درعین‌حال نگاه صحیح و پسندیده‌ای به زنان نداشته و می‌نویسد: 
    
چون اثر صلاحیت و شایستگی احساس کند زنی دیگر را بر او ایثار نکند و اگرچه به جمال و مال و نسب و اهل‌بیت ازو شریف‌تر باشد؛ چه غیرتی که در طبایع زنان مرکوز بود با نقصان عقل ایشان را بر قبایح و فضائح و دیگر افعالی که موجب فساد منزل و سوءمشارکت و ناخوشی عیش و عدمِ‌نظام باشد باعث گردد. و جز ملوک را، که غرض ایشان از تأهّل طلب نسل و عقب بسیار بود و زنان در خدمت ایشان به مثابت بندگان باشند، در این معنی رخصت نداده‌اند و ایشان را نیز احتراز أولی بود، چه مرد در منزل مانند دل باشد در بدن و چنان‌که یک دل منبع حیات دو بدن نتواند بود، یک مرد را تنظیم دو منزل میسّر نشود (همان: ۲۱۸). 
                                                    
خواجه در ادامۀ این کتاب، در عباراتی سخیف، با زنان به گونه‌ای برخورد می‌کند که از اندیشمندی چون او انتظار نمی‌رود! نصیرالدین طوسی زن را فردی ناقص‌العقل می‌شمرد که نباید با او مشورت نمود. وظیفۀ اصلی زن را خانه‌داری و تربیت فرزند می‌داند که در صورت دور بودن او از این وظایف، فاسد خواهد شد (همان: ۲۱۶-۲۱۸-۲۱۹). او معتقد است بهترین زنان زنی است که به عقل، دیانت، عفّت، فطنت، تودّد، حیاء، رقّت، کوتاه‌زبانی و طاعت شوهر آراسته بوده و عقیم نباشد (همان: ۲۱۵-۲۱۶). چنان‌که بر آن باور است که دختران را هم باید مانند زنان تربیت کرد و آنان از خواندن و نوشتن منع کرد (همان: ۲۲۹-۲۳۰). 
                                                                                                              
منبع:

_ طوسی، نصیرالدین، ۱۳۵۶، اخلاق ناصری، به تصحیح و تنقیح مجتبی مینوی و علیرضا حیدری، تهران، شرکت سهامی انتشارات خوارزمی. 
https://t.me/Minavash
Telegram میناوش یادداشت‌های میثم موسوی ارتباط با من: @meysammousavi1363
  • 🐳 1
Post #1522 162
📝وظیفۀ ادبیات
    
کتاب «وظیفۀ ادبیات»، شامل چندمقاله از نویسندگان مختلف جهان است که در آن شاهد آراء گوناگون و دیدگاه‌های مختلف نویسندگان دربارۀ ماهیّت و وظیفۀ ادبیات هستیم. کتابی درخورِتوجه و خواندنی که توسط ابوالحسن نجفی ترجمه و گردآوری شده است.
    
برخی ادبیات را صرفاً خواندن و نوشتن و به اعتباری دیگر نفسِ زبان دانسته و هیچ‌گونه تعهّد و وظیفه‌ای بر ادبیات حمل نمی‌کنند و بر آن باورند که ادبیات انقلاب نمی‌کند، مانع بیداد نمی‌شود، مانع خفتن نمی‌گردد و ادبیات واقعیت نیست؛ لذا هیچ کمکی به انسان نمی‌کند جز آن‌که او را به خیال برَد و تا مدتی سبب سرگرمی‌اش شود. از طرفی دیگر افرادی چون ژان پل سارتر ادبیات را مضاعف‌ شدن زبان دانسته و آن را سبب رسیدن انسان به آگاهی و آزادی شمرده‌اند و ادبیات را ملتزم معرفی می‌کنند (نجفی، ۱۳۶۴: ۱۷۰ الی۱۸۰).
    
در دورۀ دانشجویی شیفتۀ سارتر بودم و به تزهای او اعتقادی راسخ داشتم؛ این‌که نویسنده در برابر زمانه‌اش و جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کند تعهّد دارد، این‌که کلمه عمل است و این‌که انسان می‌تواند با نوشتن تأثیر بگذارد. امروز چنین ایده‌هایی ساده‌دلانه به‌نظر می‌رسند و حتی ممکن است آدم را به خمیازه بیندازند. عصری که در آن زندگی می‌کنیم عصر تردیدِ بجا دربارۀ تاریخ و قدرت ادبیات است (بارگاس یوسا، ۱۳۷۷: ۱۷۲).                                                                                       
منابع:

_ نجفی، ابوالحسن، ۱۳۶۴، وظیفۀ ادبیات، تهران، کتاب زمان.

_ بارگاس یوسا، ماریو، ۱۳۷۷، «داستانهای بورخس»، ترجمه فرزانه طاهری، کیان، شماره ۴۵.
https://t.me/Minavash
Telegram میناوش یادداشت‌های میثم موسوی ارتباط با من: @meysammousavi1363
  • 👍 3
  • ❤ 2
Post #1521 201
📝سرگذشت حاجی‌بابای اصفهانی
    
بدان که من عمادالاسلام و قدوة‌الانام، نخبۀ ملّت حنیف و شرع شریف، اُنموذَج دین احمدی و ملّت محمّدیم. اجتهادم به همه جاری و فتاوی و احکامم به همه ساری است. شاربین خمر را حد می‌زنم و زانیان محصنه را رجم می‌کنم. در امر به معروف و نهی از منکر و تألیف قلوب و موعظه و خطابت، وحید و فریدم. حامی بیضۀ اسلام و راهنمای خواص و عوامم. آیت صائم‌النهار، معنی قائم‌اللیل، غسل و وضویم عبرة للناضرین و صوم و صلواتم اسوة للسایرین است (موریه، ۱۳۵۴: ۵۲۸-۵۲۹).
    
«سرگذشت حاجی‌بابای اصفهانی»، شرحِ‌حال دلّاک‌زادۀ ادب‌آموخته‌ای است که به ترکیه و شهرهای مختلف ایران سفر کرده و شغل‌های مختلف و متعددی ازجمله دزدی، سقّایی، پاسبانی، قهوه‌چی، درویشی، بازرگانی، آخوند مُتعه‌خانه و مشاور صدراعظم را برگزیده است. داستان مردی که به‌خاطر خوش‌آمد مادرش، که او را بد بار آورده بود، حاجی نامیدند (همان: ۲۹-۵۶).                                                                                                             
جیمز موریه (۱۷۸۰-۱۸۴۹)، مأمور سیاسی دولت انگلستان در ایرانِ عهد فتحعلی‌شاه قاجار باآن‌که در مقدمۀ کتاب حاضر، این رمان را صرفاً ترجمۀ خود معرفی کرده است، اما بسیاری چون محمدعلی جمالزاده برآن اعتقادند که موریه نویسندۀ این اثر بوده و میرزاابراهیم اصفهانی آن را به فارسی ترجمه کرده است. ترجمه‌ای که هرچند اقتباسی است و بر متن وفادار نمی‌باشد، ولی درعین‌حال برگردانی زیبا و دلنشین است که از حیث ادبیات و تقریر زبان آن دوره نیز مهم به‌نظر می‌رسد.                
    
جیمز موریه ضمن اشاره به توصیۀ یکی از مجتهدان قمی که از حاجی‌بابای اصفهانی خواسته بود علما را دوست بدار و عرفا را خوار شمار (همان: ۵۲۰-۵۲۱)، در هشتاد گفتار، به شناسایی عقاید و آداب‌ورسوم ایرانیان پرداخته و از اخلاق و صفات ناپسندیدۀ مردم ایرانِ عهد قاجار مانند دزدی، خودپسندی، مکر، جهل، بی‌وفایی، نفاق، دروغ، ریا و رشوه پرده برمی‌دارد و می‌نویسد: 
    
ای یاران به ایرانیان دل مبندید که وفا ندارند. سلاحِ جنگ و آلتِ صلح ایشان دروغ و خیانت است. به هیچ و پوچ آدمی را به دام می‌اندازند. هرچند به عمارت ایشان کوشی، به خرابی تو می‌کوشند. دروغ ناخوشی ملّی و عیب فطری ایشان است و قَسم شاهد بزرگ این معنی (همان: ۲۵۶-۲۵۷). مردم ایران مثل زمین کشتزارند، بی‌رشوه حاصل نمی‌دهند (همان: ۷۴۳). 
    
درد کمرم بنوعی شدت کرد که زمین‌گیر شدم و به جستجوی طبیب افتادم... نعلبند را به جهت آشنایی با آهن جراح قرار دادند. جراح زنبیلی ذغال با دم و سیخی چند بیاورد و در گوشۀ مقبره سیخ‌ها را سرخ کرد. بعد از آن مرا وارونه انداخت و با آداب هرچه تمام‌تر به عشق چهارده‌معصوم چهارده جای کمرکم را داغ کرد. وقتی که داغِ سوزِ سیخ‌های سرخ را به گردۀ من چسبانید و من از ته دل نعره و فریاد برمی‌آوردم، حاضران دهنم را می‌گرفتند که صدا در میاور که خاصیتش باطل می‌شود. خلاصه تک‌وتنها در آن گوشه افتادم و از ترس بی‌پرستار ماندن پای بیرون ننهادم. مبالغی کشید تا جای داغ‌ها به شد و من بهبودی یافتم. همه را اعتقاد این‌که بهبود من به جهت موافقت اعداد سیخ‌ها با اعداد چهارده‌معصوم شد... اما من خود نیک می‌دانستم که طبیب دردم استراحت در آن گوشه مقبره بود (همان: ۱۵۱-۱۵۲).                                                                                                        

منبع:                                                                                                                
_ موریه، جیمز، ۱۳۵۴، سرگذشت حاجی‌بابای اصفهانی، ترجمه میرزاحبیب اصفهانی، تبریز، حقیقت.
https://t.me/Minavash
Telegram میناوش یادداشت‌های میثم موسوی ارتباط با من: @meysammousavi1363
Post #1520 187
📝سفرنامهٔ ناصرخسرو

ناصرخسرو (۳۹۴-۴۸۱) مردی ثروتمند، دبیرپیشه و مشغول به خدمت در دیوان سلطانی بود که شبی در سنّ چهل‌سالگی خوابی می‌بیند و این خواب سبب می‌شود تا شغل دیوانی را رها سازد و به‌قصد سفر حج، به‌مدت هفت‌سال، سرزمین‌های متعددی ازجمله مرو، نیشابور، دامغان، ری، قزوین، شمیران، تبریز، آبادان، اصفهان، طبس، قاین، مکه، مدینه، جدّه، حلب، بیروت، بیت‌المقدس، قاهره، سودان، لَحسا و بصره را سیاحت کند. چنان‌که چندسال در کشور مصر، پایتخت فاطمیان، اقامت کرد و مذهب اسماعیلی برگزید. سپس برای تبلیغ عازم خراسان و زادگاهش، بلخ، شد. 
                                                       
ناصرخسرو در کتاب «سفرنامه»، که ظاهراً از امهات نثر فارسی به‌ شمار می‌رود، دیده‌ها و شنیده‌هایش را به زبانی شیرین بیان می‌کند. هرچند باتوجه به روایاتی مانند ثروتمند خطاب کردن ابوالعلاء معری نمی‌توان کاملاً بدان اطمینان کرد. چنان‌که خود او نیز به این نکته اشاره کرده و اذعان می‌کند آنچه دیده بودم به راستی شرح دادم و بعضی که تنها شنیدم، اگر در آنجا خلافی باشد، خوانندگان از من ندانند و مرا نکوهش نکنند (ناصرخسرو، ۱۳۳۵: ۱۲-۱۳۰).
    
چنین گوید ابومعین ناصر بن خسرو القبادیانی المَروَزی تجاوزالله عنه که من مردی دبیرپیشه بودم و ازجملۀ متصرفان در اموال و اعمال سلطانی. و به کارهای دیوانی مشغول بودم و مدتی در آن شغل مبادرت نموده، در میان اقران شهرتی یافته بودم... و شراب پیوسته خوردمی، پیغمبر (ص) می‌فرماید که «قولوا الحق ولو علی انفسکم». شبی در خواب دیدم که یکی مرا گفتی: چند خواهی خوردن از این شراب که خِرَد از مردم زایل کند (همان: ۱)؟ من جواب گفتم که حکما جز این چیزی نتوانستند ساخت که اندوه دنیا کم کند. جواب داد که در بیخودی و بیهوشی راحتی نباشد، حکیم نتوان گفت کسی را که مردم را ببیهوشی رهنمون باشد، بلکه چیزی باید طلبید که خِرَد و هوش را بیفزاید. گفتم که من این از کجا آرم؟ گفت: جوینده یابنده باشد و پس سوی قبله اشارت کرد و دیگر سخن نگفت. چون از خواب بیدار شدم آن حال تمام بر یادم بود، بر من کار کرد، با خود گفتم که از خواب دوشین بیدار شدم، اکنون باید که از خواب چهل‌ساله نیز بیدار شوم (همان: ۱-۲).                                                                                                                          
ناصرخسرو قبادیانی پس از انجام دادن مناسک حج، به‌سمت لَحسا، یکی از شهرهای قدیم بحرین، رهسپار می‌شود و در این راه از واقعه‌هایی عجیب گزارش می‌دهد. گزارش‌هایی که در قسمتی از آن می‌خوانیم:
    
چون همراهان ما سوسماری می‌دیدند، می‌کشتند و می‌خوردند (همان: ۱۰۵). در شهر لَحسا گوشت همه حیوانات فروشند چون گربه و سگ و خر و گاو و گوسپند و غیره، و هرچه فروشند سَر و پوست آن حیوان نزدیک گوشتش نهاده باشد، تا خریدار داند که چه می‌خرد. و آنجا سگ را فربه کنند همچون گوسپند معلوف، تا از فربهی چنان شود که رفتن نتواند، بعد از آنش بکُشند و بخورند (همان: ۱۱۱-۱۱۲).

منبع:                                                                                                                                              
_ ناصرخسرو، ۱۳۳۵، سفرنامۀ ابومعین حمیدالدین ناصر بن خسرو قبادیانی مروزی، به کوشش محمد دبیرسیاقی، تهران، کتابفروشی زوار.
https://t.me/Minavash
Telegram میناوش یادداشت‌های میثم موسوی ارتباط با من: @meysammousavi1363
  • 👏 4
  • ❤ 1
  • 👍 1
Post #1519 201
📝متن‌هایی برای هیچ

همه‌اش غلط است، هیچ‌کس نیست، مفهوم است، هیچ‌چیز نیست، لفاظی تا کی، بگذار فریب‌خورده باشیم، فریب‌خوردۀ زمان و زمانه، تا وقتی بگذرد، همه‌چیز بگذرد و تمام شود، و صداها ساکت شوند، تنها صداست، تنها دروغ است... با یک مشت اندام و اعضا، تمام آنچه لازم است برای زنگی دوباره، چند صباحی بیشتر دوام آوردن، اسمش را زندگی خواهم گذاشت، و خواهم گفت این منم، خواهم ایستاد، دیگر نخواهم اندیشید (بکت، ۱۳۸۵: ۱۷-۱۸).
    
ساموئل بِکِت (۱۹۰۶-۱۹۸۹)، نویسندۀ مشهور ایرلندی، در کتاب «متن‌هایی برای هیچ» با قلمی فلسفی به‌مانند نمایشنامۀ در انتظار گودو، به ذکر پارادوکس و استدلال‌هایی چون بود و نبود، هستی و نیستی و وجود و عدم پرداخته و در نوشتاری عجیب و خواندنی، برای انسان، سرانجامی جز هیچ‌انگاری متصور نمی‌شود.  
                                                       
هیچ‌وقت به هیچ‌چیز نخواهم رسید. خوب می‌دانم، هیچ‌کس اینجا نیست، نه من نه هیچ‌کس دیگر، اما بهتر است بعضی چیزها ناگفته بماند، پس چیزی نمی‌گویم. جایی دیگر شاید، با کمال میل، جایی دیگر (همان: ۳۸-۳۹). هیچ‌وقت هیچ‌چیز نخواهم دانست... تناقض به‌نظر می‌رسد، نمی‌دانم، نمی‌دانم این‌ها یعنی چه... همه‌چیز توجیه‌ناپذیر است، فضا و زمان، نادرست و توجیه‌ناپذیر، رنج‌ها و اشک‌ها، و حتی گریۀ تشنج‌آمیز دیرپا، که این من نیستم، ممکن نیست من باشم. ولی آیا رنج می‌کشم، این چه من باشم چه نباشم، حالا صادقانه، اصلاً رنجی هست؟ فعلاً که اینجا صداقتی نیست، هرچه بگویم نادرست خواهد بود، و اول از همه این‌که گفتۀ من نخواهد بود، اینجا من فقط عروسک استادِ تکلم باطنی‌ام (همان: ۵۲-۵۳).

منبع:

_ بکت، ساموئل، ۱۳۸۵، متن‌هایی برای هیچ، ترجمه علی‌رضا طاهری، تهران، نی.
https://t.me/Minavash
Telegram میناوش یادداشت‌های میثم موسوی ارتباط با من: @meysammousavi1363
  • 👍 2
  • 👌 1
Post #1518 211
📝دیوان پروین اعتصامی

محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت
مست گفت ای دوست این پیراهن است افسار نیست   

گفت مستی زآن سبب افتان و خیزان می‌روی
گفت جرم راه رفتن نیست ره هموار نیست   

گفت نزدیک است والی را سرای، آنجا شویم
گــفـت والــی از کــجـا در خــانـۀ خـمّـار نیست  

گفت تا داروغه را گـویـیم در مـسجد بخواب
گــفـت مـسـجـد خـوابـگـاه مــردم بـدکـار نیست     
گفت آگه نـیـستی کز سـر در افـتـادت کـلاه
گـفـت در سـر عـقل بـایـد بی‌کـلاهـی عـار نیست   

گفت بـایـد حد زنـد هـشیار مـردم، مست را
گفت هشیاری بیار، اینجا کسی هشیار نیست
(اعتصامی، ۱۳۸۱: ذیل قطعۀ «مست و هوشیار»، ۹۷)        
    
از پروین اعتصامی (۱۲۸۵-۱۳۲۰) به‌عنوان نادرۀ ادبیات ایران یاد می‌شود. شاعری بزرگ و تبریزی که ملک‌الشعرای بهار مقدمه‌ای بر دیوان او نوشت و به تمجید و ستایش از وی پرداخت (همان: ۴۱-۴۶-۴۷). هرچند برخی نیز ازجمله فضل‌الله گرکانی در کتاب «تهمت شاعری» ادعا کرده است که پروین اعتصامی شاعر نبوده و دیوان او را کس دیگری – احتمالاً دوست صمیمی پدر ادیبش، استاد علی‌اکبر دهخدا – سروده و به نام او منتشر کرده است؛ چراکه گفتن چنین اشعار پخته و درخشانی از عهدۀ بانویی نوجوان و در نهایت جوانی که در سی‌وپنج سالگی در یکی از صحن‌های حرم فاطمه معصومه به خاک سپرده شده است برنمی‌آید.  

نخودی گــفـت لـوبـیـایی را
کز چه من گِردم این چنین تو دراز    

گفت ما هر دو را بـباید پخت
چاره‌ای نـیـسـت بـا زمـانـه بساز  

رمز خلقت به ما نگفت کسی
این حـقیقت مپرس ز اهل مجاز

کس بـدیـن رزمگه نـدارد راه
کس در این پرده نیست محرم راز
(همان: ذیل قطعۀ «فلسفه»، ۱۴۸)
    
اشعار پروین اعتصامی، که محمدرضا شفیعی کدکنی از آن در کتاب با چراغ و آینه با عنوان معجزۀ پروین یاد کرده است، رنگ و بویی از عشق مجازی ندارند و حاکی از اعتقادات دینی و اندیشه‌های تجددپذیر او هستند.

چشم و دل را پرده می‌بایست، اما از عفاف
چادر پـوسـیـده، بـنـیـاد مسلمانی نبود
(همان: ذیل قصیدۀ «زن در ایران»، ۱۲۷)

منبع:

_ اعتصامی، دیوان، ۱۳۸۱، دیوان پروین اعتصامی، به کوشش حسن احمدی گیوی و مقدمۀ ملک‌الشعرای بهار، تهران، قطره.
https://t.me/Minavash
Telegram میناوش یادداشت‌های میثم موسوی ارتباط با من: @meysammousavi1363
  • 👏 4
  • 👌 2
  • 👍 1
Post #1514 335
واعظان منبرکوب.pdf482.8 KB
📘واعظان منبرکوب

📝میثم موسوی نسیم‌آبادی

«واعظان منبرکوب»، اثر مختصری در نقد برخی از جعلیات و خرافات دینی است. در پشت جلد این کتاب، که مجوز چاپ نگرفته، آمده است:

علامه طباطبایی معتقد است که در دین اسلام جایی و مجالی برای حریّت به معنای امروزی‌ آن، که همان دموکراسی و آزادی دینی باشد، وجود ندارد و یکی از این عجایب این است که بعضی از مفسّرین و اهل بحث با زور و زحمت و با استناد به آیۀ «لااِکراهَ فِی‌الدّین» و آیات دیگری نظیر آن خواسته‌اند اثبات کنند که در اسلام عقیده آزاد است؛ حال آن‌که پذیرفتن آزادی عقیده در دین اسلام تناقضی صریح است!
https://t.me/Minavash
  • 👍 6
  • 🙏 3
  • ❤ 2
Post #1512 263
📝قاسم هاشمی‌نژاد
    
قاسم هاشمی‌نژاد (۱۳۱۹-۱۳۹۵) در دهۀ پنجاه با رمان فیل در تاریکی به شهرت رسید و در ادامۀ مسیر زندگی به‌قدری شیفتۀ عرفان شد که سی‌سال طبقات‌الصوفیه را کتاب بالینیِ خود قرار داد. چنان‌که در سال ۱۳۶۷ در داستان عرفانیِ خیرالنساء، سرگذشت زنی روستایی – مادربزرگش – را به تصویر کشید که با کراماتِ خود بیماران را شفا می‌داد! داستانی که به‌زعم هاشمی‌نژاد خرافه نیست بلکه معرفتی است که پذیرش آن نیازمند چشمی بینا است (شیروانی، ۱۳۹۴: ۹۸).
    
این شاعر، نویسنده، مترجم، منتقد ادبی و عرفان‌پژوه نامدار آملی در پاره‌ای دیگر از مصاحبۀ خود با علی‌اکبر شیروانی، ضمن اشاره به این نکته که ما مدیون غرب و دانش غربی‌ها هستیم (همان: ۹۵-۹۶)، اذعان کرده است که آدم کم‌وبیش کم‌هوش و به‌کلی بیگانه با دانش مدرسی است. لذا در ریاضیات کاملاً پیاده بوده و دستور زبان فارسی هم نمی‌داند (همان: ۱۰۷-۱۰۸).

منبع:

_ شیروانی، علی‌اکبر، ۱۳۹۴، راه ننوشته: با قاسم هاشمی‌نژاد دربارۀ کتاب‌هایش، تهران، هرمس.   
https://t.me/Minavash
Telegram میناوش یادداشت‌های میثم موسوی ارتباط با من: @meysammousavi1363
  • ❤ 2
  • 👍 1
  • 😁 1
Post #1509 263
📝خشم و هیاهو

رمان «خشم و هیاهو»، داستان خانواده‌ای آمریکایی در قرن بیستم میلادی است. حکایت رنج‌ها و نابودی افراد مختلفی ازجمله پدر: جاسُن کامپسون، مادر: کارولین، دختر: کانداس یا همان کدی، سه پسر: کونتین و جاسُن و بنجامین و دختر حرامزادۀ کدی است.
                                                      
کونتین حساس‌ترین و باهوش‌ترین برادرهاست که عشقی افلاطونی و البته بیمارگونه به خواهر خود دارد. کونتین نمایندۀ افکار نویسندۀ آمریکایی داستان، ویلیام فاکنر (۱۸۹۷-۱۹۶۲) است که سرگشتگی و بدبختی انسان‌ها را بازگو می‌کند؛ نویسندهٔ نامداری که معتقد است انسان مساوی با حاصل جمع بدبختی‌هایش است (فاکنر، ۱۳۵۳: ۱۲۷). بنجامین، که فردی ابله و نادان است، ابتدا هم‌نام دایی خود، موری، خطاب می‌شود اما در ادامه او را بنجامین و بنجی و بن هم می‌خوانند. جاسُن نیز، که هم‌نام پدر مزرعه‌دار خانواده است، انسانی اقتصادی و خودخواه و فریب‌کار است که آرمانی‌ترین روابط را تنها در تجارت می‌بیند. و اما کونتین، دختر کدی، که اسمی مانند داییِ بزرگ خود دارد، ادامه دهندۀ راه مادر است.
                                               
این رمان، که گویی مشهورترین و محبوب‌ترین رمان ویلیام فاکنر محسوب می‌شود، داستانی سخت و پیچیده دارد که فاکنر عنوان آن را گویی از نمایشنامۀ مکبثِ شکسپیر وام گرفته است. آنجا که او می‌نویسد: «زندگی افسانه‌ای‌ست کز لبِ شوریده‌مغزی گفته آید سربه‌سر خشم و خروش و غرّش و غوغا، لیک بی‌معنا (شکسپیر، ۱۳۹۱: ۱۱۲)!» خشم و هیاهو شرح پوچ بودن زندگی و پذیرش سرنوشت حاکم بر هستی است:
    
هیچ نبردی فتح نمی‌شود حتی درهم نمی‌گیرد. میدان نبرد، تنها ابلهی و نومیدی بشر را به رخش می‌کشاند و پیروزی، خیالِ باطل فیلسوف‌ها و احمق‌ها است (فاکنر، ۱۳۵۳: ۹۱). وقتی فهمیدی که هیچ‌چیز نمی‌تواند کمکت کند، نه مذهب، نه غرور و نه هیچ‌چیز دیگری، آن‌وقت است که می‌فهمی به هیچ کمکی احتیاج نداری (همان: ۹۶). عجیب این است که انسانی که برحسب اتفاق پدید آمده و با هر نفسش طاسی را می‌ریزد که از پیش بر ضدّ او آماده شده است، از مواجهه با غایتی سر باز می‌زند که از پیش می‌داند که بی‌چون ‌وچرا باید با آن روبه‌رو شود (همان: ۲۱۸).                                    

منابع:

_ فاکنر، ویلیام، ۱۳۵۳، خشم و هیاهو، ترجمه بهمن شعله‌ور، تهران، پیروز.

_ شکسپیر، ویلیام، ۱۳۹۱، مکبث، ترجمه داریوش آشوری، تهران، آگه.
https://t.me/Minavash
Telegram میناوش یادداشت‌های میثم موسوی ارتباط با من: @meysammousavi1363
  • 👍 4
Post #1508 242
📝هملت

«هملت» شاهزاده‌ای دانمارکی است که پدرش به گونه‌ای مرموز به قتل رسیده است. او در بدو ورود به کشور متوجه می‌شود که مادر و عمویش پیمان زناشویی بسته‌اند. هملت روح پادشاه مقتول را می‌بیند و از چگونگی به قتل رسیدن او توسط برادرش آگاه می‌شود. هملت نمایشنامه‌ای است تراژدی و مملوّ از شک و تردید که با یک پرسش اساسی شکل می‌گیرد: بودن یا نبودن؟                                                                                                                                         
صادق هدایت معتقد است مرگ فرستادۀ سوگواری نیست، مرگ درمان دل‌های پژمرده است و تنها مرگ است که دروغ نمی‌گوید. اما این سخن در صورتی قابل پذیرش است که مرگ را برابر با عدم و نیستی بدانیم. چنان‌که خود او در داستان آفرینگان، انسان را توهّم و سایه‌ای می‌خواند که هیچ‌گاه آسایش نخواهد یافت. نکته‌ای که نویسنده نامدار انگلیسی، ویلیام شکسپیر (۱۵۶۴-۱۶۱۶)، آن را به زیبایی به تصویر کشیده است.
    
بودن یا نبودن، حرف در همین است... مردن، خفتن؛ نه بیش. و پنداری که ما با خواب به دردهای قلب و هزاران آسیب طبیعی، که نصیب تن آدمی است، پایان می‌دهیم؛ چنین فرجامی سخت خواستنی است. مردن، خفتن، شاید هم خواب دیدن، آه، دشواری کار همین‌جاست؛ زیرا تصوّر آن‌که در این خوابِ مرگ چه رؤیاهایی به سراغمان توانند آمد می‌باید ما را در عزم خود سست کند. و همین است که موجب می‌شود عمر مصائب تا بدین حد دراز باشد. به‌راستی چه کسی به تازیانه‌ها و خواری‌های زمانه و بیداد ستمگران و اهانت مردم خودبین و دلهرۀ عشقِ خوارداشته و دیرجنبی قانون و گستاخی دیوانیان و پاسخ ردی که شایستگان شکیبا از فرومایگان می‌شنوند تن می‌دهد و حال آن‌که می‌توانست خود را با خنجری برهنه آسوده سازد؟ چه کسی زیر چنین باری می‌رفت و عرق‌ریزان از زندگی توانفرسا ناله می‌کرد، مگر بدان‌رو که هراس چیزی پس از مرگ، این سرزمین ناشناخته که هیچ مسافری دوباره از مرز آن باز نیامده است، اراده را سرگشته می‌دارد و موجب می‌شود تا بدبختی‌هایی را که بدان دچاریم تحمّل کنیم و به‌سوی دیگر بلاها که چیزی از چگونگی‌شان نمی‌دانیم نگریزیم. پس ادراک است که ما همه را بزدل می‌گرداند (شکسپیر، ۱۳۶۰: ۱۲۱ الی۱۲۳).

منبع:                                                                                              
_ شکسپیر، هملت، ۱۳۶۰، هملت، ترجمه محمود اعتمادزاده (به‌آذین)، تهران، دوران.
https://t.me/Minavash
Telegram میناوش یادداشت‌های میثم موسوی ارتباط با من: @meysammousavi1363
  • 👌 3
  • ❤ 2
Post #1507 246
📝قابوس‌نامه

کتاب «قابوس‌نامه»، که برخی نام ابتدایی آن را نصیحت‌نامه و یا کابوس‌نامه خوانده‌اند، اثری پندگونه از شاهزاده و نویسنده‌ای ادیب با نام عنصرالمعالی کیکاووس بن اسکندر بن قابوس بن وُشمگیر بن زیار است که برای پسرش، گیلان‌شاه، نگاشته است. این کتاب به‌اصطلاح اخلاقی از آثار نوشته شده در قرن پنجم هجری است که در چهل‌وچهار باب از موضوعات مختلفی مانند خرید خانه، خرید اسب، خرید برده، قمار، عشق، شراب، ازدواج، تربیت فرزند، دوست، طب، نجوم، هندسه و شعر سخن گفته است.                                                                                                                                         
کیکاووس در قابوس‌نامه رویه‌ای مذهبی دارد و باآن‌که در عصر حاضر بسیاری از مواعظ کتابش به کار نمی‌آید و حتی غیراخلاقی و غیرعقلانی می‌نماید، اما گویی بر نویسندگان بعد از خود بی‌تأثیر نبوده است. در این کتاب، که به تصحیح افراد مختلفی ازجمله رضاقلیخان هدایت، سعید نفیسی، عبدالمجید بدوی و غلامحسین یوسفی رسیده است، با مطالبی آشنا می‌شویم که شاید در کمتر اثری بتوان آن را مشاهده کرد. 
    
در پاره‌ای از باب سوم کتاب قابوس‌نامه آمده است: «بی‌دین را درین جهان جزا کشتن است و بدنامی (عنصرالمعالی، ۱۳۷۱: ۱۷). چنان‌که در قسمتی از باب بیست‌وسوم کتاب دربارۀ آداب خریدوفروش برده و در باب چهل‌و‌دوم نیز پیرامون ویژگی‌های وزیر خوب می‌خوانیم:     
    
اگر بنده‌ای‌خری هشیار باش که آدمی خریدن علمیست دشوار و بسیار بردۀ نیکو بود که چون بعلم در وی نگری بخلاف آن باشد. بیشتر قوم گمان برند که برده خریدن ازجملۀ دیگر بازرگانیهاست و ندانند که برده خریدن و علمِ آن ازجمله فیلسوفیست... و غلامان را ستان بخوابان و هردو پهلوی او بمال و بنگر تا هیچ دردی و آماسی دارد، پس اگر دارد درد جگر و سپُرز باشد (همان: ۱۱۱-۱۱۸). وزیر باید که بهی‌روی باشد و پیر باشد یا کهل و تمام‌قامت و قوی‌ترکیب و بزرگ‌شکم که نحیف و کوتاه‌قامت و سیاه‌ریش را هیچ شکوهی نباشد. وزیر باید بزرگ‌ریش بود (همان: ذیل «حاشیه»، ۲۲۸). 

منبع:

_ عنصرالمعالی کیکاووس، ۱۳۷۱، قابوس‌نامه، تصحیح غلامحسین یوسفی، تهران، علمی و فرهنگی.
https://t.me/Minavash
Telegram میناوش یادداشت‌های میثم موسوی ارتباط با من: @meysammousavi1363
  • ❤ 3
  • 🤔 2
Post #1506 246
📝شب هزارویکم
    
هرکس باید سخن گفتن زیر تیغ را بیاموزد (بیضایی، ۱۳۹۵: ۶۹).     
    
کتاب «شب هزارویکم»، اثری متشکل از سه نمایشنامه است. پردۀ نخست، داستان دختران جمشید و ضحاک را روایت می‌کند. ضحّاک، پسرخواهر جمشیدِ جم، پدرش، مَرداس را بکُشت و با مادر خود بخُفت. او بر برادرِ مادرش ارّه کشید، دختران او به بستر بُرد و برای مارهای خود مغز از سر بُرنایانِ ایرانشهر بیرون کرد (همان: ۲۳-۳۰).
    
پردۀ دوم، داستان مردی ایرانی است که کتاب هزارویک‌شب را به زبان عربی ترجمه کرده و ازاین‌رو در بند اعراب گرفتار شده است. داستانی خواندنی که بهرام بیضایی در آن ادّعا کرده است که هزارویک‌شب ترجمۀ تازیِ کتاب هزار افسان است که اعراب آن را نیست و نابود کردند (همان: ۴۴-۴۶-۴۸-۵۰-۷۵).
    
در پردۀ سوم، که می‌توان آن را اثری در بزرگداشت زنان شمرد، سرگذشت زنی خردمند به تصویر کشیده می‌شود که هرچند به او گفته‌اند اگر کتاب هزارویک‌شب را بخوانی خواهی مُرد، او فاصله گرفتن از نادانی را به زنده‌ماندن همراه با جهالت ترجیح می‌دهد و چنین مرگی را آرزوی زنان دانا می‌داند. 
    
میرخان: زنان نباید کتاب بخوانند. این سخن عقلای ماست... ما را چه نیازی به اندیشه، که راهِ آیین پیش پای ماست... عقلا گویند چنین زنی را بزن، یا به سرداب در زندان بینداز، یا برای همیشه تَرک کن... روشنک: خِرَد تا به زنان برسد نامَش مکر می‌شود - نه؟ و مکر تا به مردان برسد نامِ عقل می‌گیرد (همان: ۹۸ الی۱۰۵)!

منبع:

_ بیضایی، بهرام، ۱۳۹۵، شب هزارویکم، تهران، روشنگران و مطالعات زنان.  
https://t.me/Minavash
Telegram میناوش یادداشت‌های میثم موسوی ارتباط با من: @meysammousavi1363
  • 👏 4
  • ❤ 3
  • 😁 1
  • 🤔 1
Post #1505 262
📝نقدی بر ابتهاج
    
کتاب «دیروز و امروز شعر فارسی» مجموعه‌ای متشکل از بیست مقاله و دو گفت‌وگو در زمینۀ شعر و نقد ادبی است که در اواخر دهۀ هشتاد منتشر شد. دکتر ضیاء موحد در فصل هشتم این کتاب، یعنی مقالۀ «انتخاب یا ضرورت: حاشیه‌ای بر غزل امروز»، به نقد امیرهوشنگ ابتهاج پرداخت و غزل‌های او را کهنه و کلیشه‌ای شمرد (موحد، ۱۳۸۹: ۹۲ الی۹۴).
    
می‌خواهم بگویم این‌گونه شعر گفتن بواقع ساده است. زیرا اسباب بزرگی همه از بیش آماده شده، کلمه‌ها ارتباط‌هایشان را با هم روشن، قوافی هم معلوم، کافی است تسلطی بر وزن و قالب غزل داشته باشیم و مروری هم بر دیوان‌های شاعران گذشته تا غزلی بسازیم که خوانندۀ معتاد به این عادت‌ها را هم راضی نگه داریم (همان: ۹۳).
    
ضیاء موحد در ادامه، ذیل مقاله‌ای دیگر با عنوان «توضیح واضحات»، متذکر شده است که سایه هنوز به شعر نو نپیوسته بود که از آن گسیخت و نتوانست حتی یک نمونه شعر موفق نو بسراید. زیرا دانستن این نکته دشوار نیست که اگر شاعر قید وزن و ردیف و قافیه را از پای خود بردارد و خود را پشت قراردادهای تصنعی مخفی نکند، شعر گفتن را بر خود دشوارتر کرده است (همان: ۱۰۱).
    
من در شعر خوانندۀ بی‌انصافی نیستم. قدر هر بیت و حتی مصرع خوب را می‌دانم. در غزل‌های سایه هم همۀ آن بیت‌ها و مصرع‌ها را می‌شناسم. اما جادۀ ابریشم دیری‌ست که نه جاده است نه ارمغانی از ابریشم دارد (همان: ۱۰۳).

منبع:

_ موحد، ضیاء، ۱۳۸۹، دیروز و امروز شعر فارسی، تهران، هرمس.
https://t.me/Minavash
Telegram میناوش یادداشت‌های میثم موسوی ارتباط با من: @meysammousavi1363
  • 👍 4
  • ❤ 3
  • 👌 2
Older posts →

About this channel

How can I read @minavash without a Telegram account?
TGViewer shows the public web preview Telegram publishes for میناوش: recent posts, photos, videos and the subscriber count, with no app, login or account.
How many subscribers does میناوش have?
میناوش (@minavash) has 485 subscribers on Telegram, refreshed roughly every 30 minutes.
Does میناوش know I viewed it here?
No. Public channel previews carry no viewer identity, and TGViewer has no accounts or tracking of what you look up.
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →