📝شب هزارویکم
هرکس باید سخن گفتن زیر تیغ را بیاموزد (بیضایی، ۱۳۹۵: ۶۹).
کتاب «شب هزارویکم»، اثری متشکل از سه نمایشنامه است. پردۀ نخست، داستان دختران جمشید و ضحاک را روایت میکند. ضحّاک، پسرخواهر جمشیدِ جم، پدرش، مَرداس را بکُشت و با مادر خود بخُفت. او بر برادرِ مادرش ارّه کشید، دختران او به بستر بُرد و برای مارهای خود مغز از سر بُرنایانِ ایرانشهر بیرون کرد (همان: ۲۳-۳۰).
پردۀ دوم، داستان مردی ایرانی است که کتاب هزارویکشب را به زبان عربی ترجمه کرده و ازاینرو در بند اعراب گرفتار شده است. داستانی خواندنی که بهرام بیضایی در آن ادّعا کرده است که هزارویکشب ترجمۀ تازیِ کتاب هزار افسان است که اعراب آن را نیست و نابود کردند (همان: ۴۴-۴۶-۴۸-۵۰-۷۵).
در پردۀ سوم، که میتوان آن را اثری در بزرگداشت زنان شمرد، سرگذشت زنی خردمند به تصویر کشیده میشود که هرچند به او گفتهاند اگر کتاب هزارویکشب را بخوانی خواهی مُرد، او فاصله گرفتن از نادانی را به زندهماندن همراه با جهالت ترجیح میدهد و چنین مرگی را آرزوی زنان دانا میداند.
میرخان: زنان نباید کتاب بخوانند. این سخن عقلای ماست... ما را چه نیازی به اندیشه، که راهِ آیین پیش پای ماست... عقلا گویند چنین زنی را بزن، یا به سرداب در زندان بینداز، یا برای همیشه تَرک کن... روشنک: خِرَد تا به زنان برسد نامَش مکر میشود - نه؟ و مکر تا به مردان برسد نامِ عقل میگیرد (همان: ۹۸ الی۱۰۵)!
منبع:
_ بیضایی، بهرام، ۱۳۹۵، شب هزارویکم، تهران، روشنگران و مطالعات زنان.
https://t.me/Minavash
Post #1506
246