📝بودن یا نقشْبودن
مادر به زیرکی گفت: «پس این طفلک برادرت، او چی بگه؟ مگه نمیبینی حتی حاضره کشته بشه.» پسر بزرگ گفت: «دنیا مازوشیست کم نداره.» پسر کوچک داد زد: «من فداکارم.» پسر بزرگ به نرمی گفت: «تو هوچیای. تو این حرفا را از کجا یاد گرفتهای؟ تو همهش یه مشت کلمه یاد میگیری هی قالب میکنی. تو پرتی. تو سطحی هسی. تو تکلیف خودت را هم نمیدونی. تو همه عمرت را به تحریکشدن تلف میکنی. تو گاهی خودت خودت را خر میکنی گاهی هم دیگرون ترا. تو انگار اصلاً دنیا اومدی که شهید بشی. فرق نمیکنه برای چی، شهید بشی کافی برات» (گلستان، ۱۳۷۲: ۱۵۰-۱۵۱).
یکی از داستانهای جسورانۀ ابراهیم گلستان در کتاب «جوی و دیوار و تشنه»، که در پائیز سال ۱۳۴۴ نوشته شده است، داستان «بودن یا نقشْبودن» نام دارد. داستانی که در آن شاهد گفتوگو و جدلی سخت میان دو پسر علی بن ابیطالب و فاطمه هستیم. حسن ضمن تکریم اندیشههای پیامبر اسلام (همان: ۱۷۴)، مادر، پدر، برادر و بسیاری از باورهای شیعه را به چالش میکشد.
عیب کار اینه که تو هرچیزی را از روی ارث حساب میکنی. حرمت آدم به خودِ آدمه – حرفِ آدم، نه ارثِ آدم. آدم باید واصل باشه، وارث بودن فایده نداره (همان: ۱۷۲). قضیه باغ و ارث و چشمبهمچشمی و اداهای پرت خالهزنکی را آوردی تو کار. گفتی آخه مردم چی میگن، همسایهها چیچی میگن، ننهتلی چیچی میگه. بیچاره [بابا] هم از زور پاکی و مهربونی برای راضی کردنت ربط خودش با حرف حق را سست گرفت، عقب انداخت، گفت بمونه برای بعد (همان: ۱۷۵). اما بابای من بیگناه هم نیس. نه. هم گناه کرده هم فدا شده. قربونی شده. هی به خودش امید میداد شعور شما رشد میکنه، زیاد میشه. باید میدونس که عمر آدم آنقدرها طولانی نیس که در امیدِ از میونرفتن احمقیا، بهخودیِخود، بگذرونیش (همان: ۱۷۶-۱۷۷). بابای من، من کوچک توأم. من دلم میخواد وجودِ تو همونجور که بود پاک باشه (همان: ۱۵۷).
منبع:
_ گلستان، ابراهیم، ۱۳۷۲، جوی و دیوار و تشنه، نیوجرسی، روزن.
https://t.me/Minavash
Post #1528
81