ادامهٔ صفحهٔ قبل:
سلطان غزنوی نپذیرفت و به خشم آمد و گفت: بدین خلیفۀ خَرِفشده بباید نبشت که من از بهرِ قدرِ عباسیان انگشت درکردهام در همۀ جهان و قرمطی میجویم و آنچه یافته آید و دُرُست گردد بردار میکشند، و اگر مرا درست شدی که حسنک قرمطی است خبر به امیرالمؤمنین رسیدی که در باب وی چه رفتی. وی را من پروردهام و با فرزندان و برادران من برابر است، اگر وی قرمطی است من هم قرمطی باشم (همان: ۲۲۲).
پس از مرگ محمود غزنوی، حسنک بر هوای امیرمحمد و نگاهداشت دل و فرمان محمود غزنوی، این خداوندزاده [مسعود غزنوی] را بیازرد و چیزها کرد و گفت که اَکفاء آن را احتمال نکنند تا به پادشاه چه رسد (همان: ۲۱۹). لذا پس از شکست محمد، مسعود غزنوی زمام امور را به دست گرفت و به بهانۀ قرمطیگری و با پافشاری بوسهل زوزنی، حسنک وزیر را به دار آویخت.
حسنک را سوی دار بردند و به جایگاه رسانیدند، بر مرکبی که هرگز ننشسته بود. و جلّادش استوار ببست و رسنها فرود آمد. و آواز دادند که سنگ دهید، هیچکس دست به سنگ نمیکرد و همه زار میگریستند خاصه نشابوریان. پس مشتی رِند را سیم دادند که سنگ زنند (همان: ۲۲۷-۲۲۸). و حسنک قریب هفتسال بر دار بماند چنانکه پایهایش همه فرو تراشید و خشک شد چنانکه اثری نماند تا بدستوری فرود گرفتند و دفن کردند چنانکه کس ندانست که سرش کجاست و تن کجاست. و مادر حسنک زنی بود سختجگر. او را چنان شنودم که دو سهماه این حدیث پنهان داشتند، چون بشنید جزعی نکرد چنانکه زنان کنند، بلکه بگریست به درد چنانکه حاضران از دردِ او خون گریستند. پس گفت: بزرگامردا که این پسرم بود! که پادشاهی چون محمود این جهان بدو داد و پادشاهی چون مسعود آن جهان (همان: ۲۲۹-۲۳۰).
منابع:
_ بیهقی، ابوالفضل، ۱۳۹۰، دیبای دیداری: متن کامل تاریخ بیهقی، بهکوشش محمدجعفر یاحقّی و مهدی سیّدی، تهران، سخن.
_ گراس، گونتر، ۱۳۹۳، طبل حلبی، ترجمه سروش حبیبی، تهران، نیلوفر.
https://t.me/Minavash
Post #1527
135