📝پالپ
توجهم به شخص دیگری در کتابفروشی جلب شد. آن پشت ایستاده بود. به نظرم رسید که از عکسهایش میشناسمش. سلین. سلین؟ آرام به طرفش راه افتادم. خیلی نزدیکش شدم. آنقدر نزدیک که توانستم ببینم در حال مطالعه است. توماس مان میخواند. کتاب کوه جادو. مرا دید. کتاب را بالا نگاه داشت و گفت: این یارو یه مشکلی داره... کسالت رو با هنر اشتباه گرفته (بوکفسکی، بیتا: ۲۷).
در ایران ترجمههای رسمی آثار چارلز بوکفسکی (۱۹۲۰-۱۹۹۴) خالی از سانسور نیست و حتی میتوان این ترجمههای تجاری را کاملاً مثلهشده و فاقد ارزش دانست! چنانکه ترجمۀ پیمان خاکسار از «پالپ»، محصولی بییال و دم و اشکم است که با عنوان «عامهپسند» به چاپ رسیده است. پالپ، که برخی آن را شاهکار بوکفسکی میخوانند، کتاب خداحافظی این شاعر و نویسندۀ آمریکایی-آلمانی با خوانندههایش است که نگاشتن آن در سال ۱۹۹۱ آغاز شد و در سال ۱۹۹۴ به پایان رسید.
چارلز بوکفسکی در این رمان، که داستان کارآگاهی خصوصی، نهیلیستی منزوی، آنارشیستی بیاعتنا به نرمهای اجتماعی، قماربازی الکلی و شهوترانی متنفر از تلویزیون است، همهچیز را پوچ و بیمعنا دانسته و معتقد است که غالباً بهترین قسمتهای این زندگی وحشتناک، زمانهایی است که در آن وقت گذراندهایم و اصلاً هیچکاری نکردهایم (همان: ۱۹۱).
تلویزیون را روشن نکردم. میدانستم که وقتی آدم حالش بد است، این حرامزاده فقط حال را خرابتر میکند. فقط یک چهرۀ خستهکننده را پشت یک چهرۀ خستهکنندۀ دیگر نشان میدهد، تمامشدنی هم نیست. صف طویلی است از احمقهای روزگار که بعضیهایشان معروف هم هستند. کمدینهایش خندهدار نیستند و درامهایش درجه چهارم است (همان: ۲۱۱).
منبع:
_ بوکفسکی، چارلز، بیتا، پالپ، ترجمه آرش یگانه، بیجا، انتشارات چارلز بوکفسکی.
https://t.me/Minavash
Post #1524
106