TGViewer
Channel Public Channel
مارپیچ (کانال شخصی آزاده مدنی)

مارپیچ (کانال شخصی آزاده مدنی)

@marpichchannel

در کانال مارپیچ و «رادیو مارپیچ» درباره فرهنگ، سیاست و هنر و ... در شرایط بحرانی می‌خوانیم و می‌شنویم.
اینجا به جای قضاوت، تلاش می‌کنیم درک کنیم.
Subscribers
636
Photos
762
Videos
1.4K
Links
229
Recent Posts 20 shown
Post #7736 243
ورای روایت (قسمت چهاردهم)
عجیب‌ترین ایده ترامپ؛ وقتی مرگ، آینده را بی‌اهمیت می‌کند

آزاده مدنی

گاهی ترسناک‌ترین جمله‌ای که یک سیاستمدار می‌تواند بگوید، تهدید به جنگ نیست؛ این است: «در نهایت همه ما می‌میریم، پس اهمیتی ندارد.»
این جمله را تاکر کارلسون به نقل از گفت‌وگوی خصوصی خود با دونالد ترامپ روایت می‌کند؛ گفت‌وگویی که چند روز پیش از آغاز جنگ با ایران، در دفتر بیضی انجام شده است.
روایت کارلسون این است که به ترامپ هشدار داده بود ورود آمریکا به جنگ می‌تواند آمریکا را از خلیج فارس بیرون براند، آغازگر افول قدرت آمریکا باشد و میراث سیاسی خود او را نابود کند. به گفته کارلسون، ترامپ با اصل هشدار مخالفت نکرد؛ اما در پاسخ گفت: «بله، حق با توست. اما در نهایت همه ما می‌میریم، پس اهمیتی ندارد.»
کارلسون سپس از او پرسیده: «پس فرزندان و نوه‌هایت چه؟ کشورمان چه می‌شود؟» و به روایت او، پاسخی برای این پرسش وجود نداشته است.
اگر این روایت را دقیق بدانیم، عجیب‌ترین بخش ماجرا حتی خود جنگ نیست. مسئله، نوعی نگاه به آینده است.
سیاست، در معنای عمیق خود، یعنی تصمیم گرفتن برای کسانی که هنوز به دنیا نیامده‌اند. دولت‌ها مالیات می‌گیرند، زیرساخت می‌سازند، جنگ می‌کنند، صلح می‌کنند و منابع کشور را مصرف می‌کنند؛ زیرا فرض بر این است که تصمیم امروز، بر زندگی فردا اثر دارد.
اما اگر «من در نهایت می‌میرم» تبدیل شود به «پس پیامدهای آینده اهمیتی ندارند»، یکی از مهم‌ترین ترمزهای اخلاقی و سیاسی قدرت از میان می‌رود.
این ایده برای مخاطب ایرانی شاید از جنبه دیگری هم تکان‌دهنده باشد.
ما معمولاً سیاستمدار را با این پرسش ارزیابی می‌کنیم که چه می‌خواهد؟
قدرت؟ پیروزی؟ مذاکره؟ جنگ؟ حفظ حکومت؟ شکست دشمن؟
اما یک پرسش بنیادی‌تر وجود دارد:
او چقدر برای آینده‌ای که خودش در آن حضور نخواهد داشت، ارزش قائل است؟
کشوری که سیاستمدارانش فقط به نتیجه‌ای فکر کنند که در دوره خودشان دیده می‌شود، به‌تدریج گرفتار سیاستِ مصرف آینده می‌شود. منابع نسل بعد خرج می‌شود، تصمیم‌های برگشت‌ناپذیر گرفته می‌شود و هزینه‌ها به کسانی منتقل می‌شود که هیچ نقشی در تصمیم نداشته‌اند.
نکته جالب‌تر این است که کارلسون خودش زمانی از جنگ عراق حمایت کرده بود و بعدها آن را یکی از مهم‌ترین خطاهای فکری زندگی حرفه‌ای خود دانست. او می‌گوید تجربه عراق باعث شد نسبت به جنگ‌های مداخله‌جویانه و فضای رسانه‌ای‌ای که چنین جنگ‌هایی را توجیه می‌کرد، تجدیدنظر کند.
شاید مهم‌ترین درس این گفت‌وگو همین باشد: قدرت فقط به کسی نیاز ندارد که بتواند تصمیم بگیرد؛ به کسی نیاز دارد که بتواند پیامد تصمیم خود را تا سال‌ها و نسل‌ها بعد ببیند.
کشورها فقط با دشمنانشان نابود نمی‌شوند؛ گاهی با تصمیم‌هایی آسیب می‌بینند که تصمیم‌گیرنده حاضر نیست هزینه فردای آن را ببیند.
و شاید عجیب‌ترین ایده درباره ترامپ همین باشد:
اگر آینده، پس از مرگ ما دیگر اهمیتی نداشته باشد، چرا باید امروز برای ساختن آن مسئولیتی احساس کنیم؟
این پرسش فقط درباره ترامپ نیست. درباره هر جامعه‌ای است که می‌خواهد بداند چه کسانی حق دارند درباره آینده‌اش تصمیم بگیرند.
اگر ترجمه فارسی کامل این مصاحبه را پیدا کردید، حتماً ببینید. فارغ از این‌که با تحلیل‌های تاکر کارلسون موافق باشیم یا نه، گفت‌وگو برای فهم بخشی از شکاف‌های فکری در سیاست آمریکا و به‌ویژه جدال بر سر جنگ ایران، قابل تأمل است.

لینک مصاحبه:
https://www.youtube.com/watch?v=pHhJM3Fg9jw

🌀| @MarpichChannel
YouTube Tucker Carlson has a new enemy: the politics he helped build | Newsmakers Tucker Carlson has broken with President Trump — and he has plenty to say about how we got here. In a wide-ranging conversation with NPR’s Steve Inskeep, Carlson revisits his years as a cable-TV partisan, talks about a possible third party and explains why…
  • 👍 2
Post #7735 311
کارل پوپر و جان دیویی، با وجود تفاوت‌های فکری، در یک نقطه به هم نزدیک می‌شوند: تشخیص خطا پایان کار فکری نیست؛ آغاز حل مسئله است.
پوپر بر اصلاح تدریجی و آزمون‌پذیر سیاست‌ها تأکید داشت؛ دیویی نیز حل مسئله را فرایندی می‌دانست که در آن باید مسئله را دقیق شناخت، گزینه‌های مختلف را سنجید، پیامدهایشان را بررسی کرد و از نتایج تجربه آموخت.
این نکته برای ایران مهم است. ما درباره خطاهای حکمرانی، فساد، ناکارآمدی و سیاست‌های نادرست بسیار سخن گفته‌ایم. اما پرسش دشوارتر بعد از نقد آغاز می‌شود:
اگر این سیاست غلط است، جایگزین چیست؟
چه گزینه‌هایی داریم؟
هزینه و پیامد ناخواسته هرکدام چیست؟
و اگر راه‌حل پیشنهادی شکست خورد، چگونه اصلاحش می‌کنیم؟

جامعه‌ای که فقط در تشخیص «چه چیزی غلط است» مهارت دارد، الزاماً در حل مسئله توانا نیست.
نقد قدرت ضروری است؛ اما جایگزین فکر کردن درباره آینده نمی‌شود.

منابع:
کارل پوپر، جامعه باز و دشمنان آن؛ جان دیویی، منطق: نظریه تحقیق.

🌀| @MarpichChannel
Post #7734 258
ایده‌هایی برای فردا (قسمت ششم)
اگر راه میان‌بری برای نجات ایران وجود نداشته باشد؟
آزاده مدنی

محمدرضا جلایی‌پور از آن چهره‌هایی است که درباره‌اش نمی‌توان به یک تصویر ساده رسید. برای بخشی از جامعه، جامعه‌شناس و فعال اصلاح‌طلبی است که سال‌ها برای تغییرات مسالمت‌آمیز تلاش کرده؛ برای منتقدانش، نماینده جریانی است که همچنان در چارچوب جمهوری اسلامی می‌اندیشد و با تأکید بر اصلاح تدریجی، از مواجهه ریشه‌ای با ساختار قدرت فاصله می‌گیرد. اتهام‌ها و نقدهای دیگری هم درباره او مطرح شده که نمی‌توان آنها را نادیده گرفت.
اما می‌توان فعلاً این پرونده را کنار گذاشت و یک سؤال ساده‌تر پرسید: اگر بخشی از حرف‌های او را فارغ از اینکه گوینده‌اش کیست، بشنویم، آیا چیزی برای فکر کردن پیدا می‌کنیم؟
به گمان من، پاسخ مثبت است.
ایده محوری این گفت‌وگو، تعبیر «آرمان‌گرایی واقع‌نگرانه» است؛ یعنی نه پذیرفتن وضع موجود به اسم واقع‌گرایی و نه تصور اینکه می‌توان با یک جهش سیاسی، جامعه‌ای دموکراتیک و توسعه‌یافته ساخت. در این نگاه، آرمان باید باقی بماند، اما مسیر رسیدن به آن باید با ظرفیت‌های واقعی جامعه، نهادها و مناسبات قدرت سازگار باشد.
از همین‌جا نقد او به تغییرات دفعی آغاز می‌شود. مسئله فقط این نیست که انقلاب یا فروپاشی ممکن است پرهزینه باشد؛ مسئله این است که تغییر آدم‌ها و ساختارها لزوماً قواعد بازی را تغییر نمی‌دهد. اگر نهادها، عادت‌های سیاسی، شیوه‌های توزیع قدرت و ظرفیت حل مسئله اصلاح نشوند، ممکن است همان مشکلات در لباس تازه‌ای بازتولید شوند.
نکته قابل تأمل دیگر، فاصله گرفتن از سیاست دوقطبی‌ساز است. جلایی‌پور به جای «فشار از پایین و چانه‌زنی در بالا»، بر چیزی تأکید می‌کند که آن را سیاست توافق‌گرا می‌نامد؛ یعنی ساختن ائتلاف‌های وسیع و تبدیل ستیز فرساینده به رقابت سیاسی. این نگاه البته محل مناقشه جدی است و پرسش مهمی باقی می‌ماند: توافق میان چه کسانی و بر سر چه چیزی؟ اما خود پرسش درباره امکان ساختن ظرفیت توافق در جامعه‌ای به‌شدت شکاف‌خورده، پرسش مهمی است.
در بخش دیگری از مصاحبه، عدالت و آزادی از هم جدا نمی‌شوند. آزادی سیاسی بدون خدمات عمومی، کاهش نابرابری و امکان واقعی مشارکت، ممکن است به امتیازی برای برخورداران تبدیل شود؛ و عدالت اقتصادی بدون آزادی و نمایندگی سیاسی نیز می‌تواند به تمرکز قدرت منجر شود. در این چارچوب، توسعه صرفاً رشد اقتصادی نیست؛ ترکیبی از عدالت، دموکراسی، هم‌بستگی و افزایش ظرفیت حل مسئله است.
اما یک نکته بسیار مهم را نباید هنگام شنیدن این مصاحبه فراموش کرد: این گفت‌وگو پیش از حوادث ۱۸ و ۱۹ دی ۱۴۰۴ انجام شده است. بنابراین در محاسبات و استدلال‌های آن، این بخش مهم از تاریخ اخیر ایران اساساً حضور ندارد. این مسئله به‌ویژه درباره بحث‌های مربوط به اعتراضات، انسجام اجتماعی، تهدید خارجی، تحریم، امنیت و بدیل‌های تغییر اهمیت دارد. بنابراین نباید مصاحبه را به‌عنوان تحلیلی که پس از این تحولات نوشته شده بخوانیم؛ بلکه باید ببینیم کدام بخش از چارچوب او پس از آن تحولات همچنان قابل دفاع است، کدام بخش نیازمند بازنگری است و چه متغیرهای تازه‌ای وارد معادله شده‌اند.
شاید مهم‌ترین بخش بحث، تفکیک میان قدرت سرکوب و قدرت حل مسئله دولت باشد. ممکن است حکومتی از نظر اعمال قهر قدرتمند باشد، اما از نظر ارائه خدمات، ایجاد اعتماد، حل مسائل اقتصادی و تولید توافق اجتماعی ضعیف باشد. هم‌زمان جامعه نیز ممکن است از نظر اعتراضی قدرتمند باشد، اما فاقد نهادهای پایدار برای تبدیل این قدرت اجتماعی به نمایندگی و سیاست‌گذاری باشد.
این دیدگاه البته به معنای پذیرفتن همه تحلیل‌های جلایی‌پور نیست. اتفاقاً ارزش گفت‌وگو در این است که بتوان ایده را از صاحب ایده جدا کرد، آن را سنجید و با واقعیت‌های تازه ایران محک زد.
گاهی ارزش یک مصاحبه در این نیست که پاسخ نهایی به ما بدهد؛ در این است که ابزار بهتری برای پرسیدن سؤال‌های دشوار در اختیارمان بگذارد.
با وجود همه ابهام‌ها و نقدهایی که درباره محمدرضا جلایی‌پور وجود دارد، این مصاحبه را ارزشمند می‌دانم و توصیه می‌کنم خود گفت‌وگو را بشنوید؛ نه برای پذیرفتن یک نسخه سیاسی، بلکه برای مواجهه با مجموعه‌ای از ایده‌ها درباره اصلاح نهادی، عدالت، دموکراسی، امنیت و ظرفیت حل مسئله. سپس باید این ایده‌ها را با آنچه بعد از ۱۸ و ۱۹ دی ۱۴۰۴ بر ایران گذشته دوباره امتحان کرد. شاید دقیقاً در همین فاصله میان یک تحلیلِ پیش از حادثه و واقعیتِ پس از آن باشد که بتوان فهمید کدام بخش از یک نظریه واقعاً دوام می‌آورد.

لینک مصاحبه:
https://www.youtube.com/watch?v=LbqNo2jJNss

🌀| @MarpichChannel
YouTube تغییر تدریجی یا انقلاب | اهمیت احزاب در جامعه ایران | گفت‌وگو با محمدرضا جلایی‌پور توجه: این مصاحبه پیش از ۱۸ و ۱۹ دی ۱۴۰۴ و قبل از جنگ آمریکا علیه ایران و در تاریخ ۱۵ دی ماه سال ۱۴۰۴ ضبط شده است. محمدرضا جلایی‌پور دانش‌آموخته جامعه‌شناسی و رئیس شورای مرکزی و رئیس اندیشکده حزب عهد ایران در این گفتگو بر ضرورت تغییر تدریجی حکومت بر پایه…
  • 👍 2
Post #7732 313
کارل پوپر:
«ذات‌گرایان روش‌شناختی معمولاً پرسش‌هایی از این دست مطرح می‌کنند: «ماده چیست؟»، «نیرو چیست؟» یا «عدالت چیست؟»؛ گویی با کشف ذات یک چیز می‌توان آن را توضیح داد.
این مسئله در تحلیل جامعه هم دیده می‌شود. وقتی می‌گوییم «مردم ایران قانون‌گریزند» یا «مطالبه‌گر نیستند»، ممکن است تصور کنیم علت رفتار را پیدا کرده‌ایم؛ در حالی که فقط یک ویژگی کلی به میلیون‌ها انسان نسبت داده‌ایم.
پرسش تحلیلی باید یک قدم عقب‌تر برود: این رفتار در چه شرایطی شکل می‌گیرد؟ چه نهادهایی آن را تقویت می‌کنند؟ چه هزینه‌ها و پاداش‌هایی وجود دارد؟ و چرا همین افراد ممکن است در شرایط دیگری رفتار متفاوتی داشته باشند؟
از نگاه پوپر، به جای جست‌وجوی «ذات» یک پدیده، باید به نحوهٔ رفتار آن در شرایط مختلف و الگوهای قابل مشاهده توجه کرد.
بنابراین جمله‌هایی مثل «ایرانی‌ها چنین‌اند» تا زمانی که با شواهد و سازوکار مشخص پشتیبانی نشوند، بیشتر برچسب توضیحی هستند تا تحلیل.
جامعه را با یک صفت توضیح نمی‌دهیم؛ باید توضیح دهیم چه چیزی آن صفت را تولید می‌کند.

آزاده مدنی

منبع: کارل پوپر، فقر تاریخی‌گری

🌀| @MarpichChannel
Post #7731 326
میشل فوکو یک تغییر مهم در شیوهٔ فکر کردن پیشنهاد می‌کند:

به‌جای اینکه فقط بپرسیم «چه کسی مقصر است؟»، بپرسیم «این مسئله چگونه به وجود می‌آید و چگونه دوباره تولید می‌شود؟»
فوکو در مقالهٔ «مجادله، سیاست و مسئله‌مندسازی» می‌نویسد که تاریخ اندیشه باید در پسِ پاسخ‌های مختلف، آن شکل کلیِ «مسئله‌مندشدنی» را پیدا کند که امکان پیدایش این پاسخ‌ها را فراهم کرده است.
یعنی قبل از اینکه فقط به دنبال مقصر بگردیم، باید ببینیم چه شرایط و سازوکارهایی یک مسئله را ممکن و تکرارشونده می‌کنند.
مثلاً دربارهٔ فساد، پرسش فقط این نیست که «چه کسی رشوه گرفته؟»
باید پرسید:
رانت از کجا می‌آید؟
چه کسی اختیار تصمیم‌گیری دارد؟
چه فرصت‌هایی برای فساد وجود دارد؟
هزینهٔ فساد برای فرد چقدر است؟
و کدام ضعف‌های نهادی اجازه می‌دهند این رفتار دوباره تکرار شود؟
این نگاه مسئولیت فردی را حذف نمی‌کند؛ فقط یک قدم عقب‌تر می‌رود تا خودِ سازوکار تولید مسئله را ببیند.
فهمیدن یک مسئله، از جایی آغاز میشود که دیگر فقط دنبال مقصر نگردیم.

آزاده مدنی

منبع: کتاب اخلاق: ذهنیت، حقیقت، میشل فوکو به ویراستاری پل رابینو

🌀| @MarpichChannel
  • 👍 1
Post #7730 328
از تحلیل تا شناخت (قسمت چهارم)
از «این غلط است» تا «پس چه باید کرد؟»

آزاده مدنی

یکی از آسان‌ترین کارهای فکری این است که بگوییم:
«این سیاست غلط است.»
و یکی از سخت‌ترین کارها این است که چند دقیقه بعد، وقتی همه ساکت شدند، بگوییم:
«حالا دقیقاً چه باید کرد؟»
نقد قدرت ضروری است. اعتراض، افشاگری و نشان دادن خطاهای حکومت بخشی مهم از حیات فکری و سیاسی هر جامعه‌اند. اما یک خطای فکری وجود دارد که گاهی حتی در میان منتقدان جدی هم دیده می‌شود: اینکه تصور کنیم با اثبات نادرستی یک سیاست، مسئله تمام شده است.
در واقع، آنجا مسئلهٔ اصلی تازه شروع می‌شود.
مثال اول: آب
می‌گوییم بحران آب نتیجهٔ مدیریت نادرست، مصرف بی‌رویه، کشاورزی ناکارآمد یا سیاست‌های غلط است.
بسیار خوب.
اما بعد چه؟
اگر مصرف آب کشاورزی را کاهش دهیم، تکلیف درآمد کشاورزان چیست؟ اگر الگوی کشت را تغییر دهیم، امنیت غذایی چه می‌شود؟ اگر قیمت آب را افزایش دهیم، چه کسی هزینهٔ آن را می‌پردازد؟ اگر برداشت از سفره‌های زیرزمینی محدود شود، برای مناطقی که اقتصادشان به کشاورزی وابسته است چه اتفاقی می‌افتد؟
گزارش‌های بانک جهانی دربارهٔ ایران، هم‌زمان از مصرف ناپایدار منابع آب، بهره‌وری پایین آب در کشاورزی و افت سفره‌های زیرزمینی سخن می‌گویند؛ اما مسئله را صرفاً به «کمبود آب» تقلیل نمی‌دهند و بر حکمرانی، مشوق‌های اقتصادی، مشارکت ذی‌نفعان و هماهنگی نهادی نیز تأکید دارند.
یعنی حتی اگر در تشخیص مشکل توافق داشته باشیم، هنوز دربارهٔ راه‌حل، هزینه، توزیع هزینه و پیامدهای ناخواسته اختلاف‌های جدی می‌تواند وجود داشته باشد.
مثال دوم: مدرسه
می‌گوییم مدرسهٔ امروز ناکارآمد است؛ نمره‌محوری، حفظیات، کنکور و فشار آموزشی به یادگیری واقعی آسیب زده‌اند.
ممکن است بسیاری با این نقد موافق باشند.
اما مدرسه را که نمی‌توان صرفاً با یک ضربدر قرمز حذف کرد.
اگر نمره را حذف کنیم، جایگزین ارزیابی چیست؟ اگر حفظیات را کم کنیم، چه چیزی جای آن را می‌گیرد؟ اگر آموزش پروژه‌محور شود، معلم چگونه آموزش می‌بیند؟ اگر اختیار بیشتری به مدرسه بدهیم، چگونه کیفیت مدارس مختلف را تضمین کنیم؟ اگر آموزش شخصی‌سازی شود، هزینه و زیرساخت آن را چه کسی تأمین می‌کند؟
حتی در سطح بین‌المللی نیز بحث آموزش فقط دربارهٔ «بد بودن مدرسه» نیست؛ مسئلهٔ اصلی، طراحی نظام‌هایی است که بتوانند یادگیری، برابری فرصت و کیفیت آموزش را هم‌زمان تأمین کنند. داده‌های آموزشی بانک جهانی نیز سنجش یادگیری را در کنار دسترسی، برابری و سیاست‌های آموزشی بررسی می‌کنند.
این همان تفاوت میان نقد کردن و فکر کردن دربارهٔ سیاست است.
منتقد می‌تواند بگوید: «این تصمیم اشتباه است.»
اما تحلیل‌گر باید یک قدم دشوارتر بردارد و بپرسد:
گزینه‌های جایگزین چیستند؟
هرکدام چه مسئله‌ای را حل می‌کنند؟
چه مسئلهٔ تازه‌ای ایجاد می‌کنند؟
چه کسی سود می‌برد و چه کسی هزینه می‌دهد؟
و مهم‌تر از همه، اگر راه‌حل ما شکست خورد، چه چیزی جای آن را خواهد گرفت؟

جامعه فقط به کسانی نیاز ندارد که بتوانند خطاها را ببینند.
به کسانی هم نیاز دارد که بتوانند پس از دیدن خطا، یک قدم دیگر بردارند: از اعتراض به طراحی، از افشاگری به تحلیل، و از «نه» گفتن به ساختنِ یک «چه باید کرد؟» قابل دفاع.
نقد قدرت ضروری است؛
اما نقد قدرت، جایگزین فکر کردن نیست.

بلوغ فکری یک جامعه وقتی آغاز میشود که بعد از گفتنِ «این غلط است»، از پرسیدنِ «پس چه؟» فرار نکند.

🌀| @MarpichChannel
  • 👍 2
Post #7729 342
ورای روایت (قسمت سیزدهم)
وقتی انتخاب بین دو قطب، خودش مسئله است
آزاده مدنی

گاهی مسئله این نیست که «طرف کدام طرف باشیم»؛ مسئله این است که چرا اصلاً باید فقط یکی از دو طرف را انتخاب کنیم.
گفت‌وگوی پادکست «تصویر بامداد» با محمدمهدی اردبیلی از همین نقطه اهمیت پیدا می‌کند. فارغ از آن‌که با همه صورت‌بندی‌های نظری او موافق باشیم یا نه، اردبیلی تلاش می‌کند از منطقی فاصله بگیرد که بخش بزرگی از گفت‌وگوی سیاسی ما را بلعیده است: اگر با این طرف مخالفی، پس حتماً طرف آن طرفی. اگر استبداد داخلی را نقد می‌کنی، لابد مداخله خارجی را می‌پذیری؛ و اگر با سلطه خارجی مخالفی، لابد سرکوب داخلی را توجیه می‌کنی.
این منطق، پیچیدگی واقعیت را حذف می‌کند و انتخاب سیاسی را به یک آزمون وفاداری تبدیل می‌کند.
نکته مهم در بحث اردبیلی، تمایز میان آزادی و رهایی است. آزادی‌های مدنی و فردی ــ از آزادی بیان و سبک زندگی تا حق انتخاب ــ ضروری‌اند، اما از نگاه او به‌تنهایی کافی نیستند. انسان ممکن است از یک سلسله اجبارهای بیرونی رها باشد، اما همچنان اسیر امیال برساخته، عواطف، تبلیغات، نفرت و روایت‌هایی باشد که بدون بررسی پذیرفته است. بنابراین رهایی فقط شکستن یک زنجیر بیرونی نیست؛ بخشی از آن، توانایی تشخیص زنجیرهایی است که خودمان درونی کرده‌ایم.
از همین‌جا مفهوم مسئولیت اهمیت پیدا می‌کند. آزادی فقط حق انتخاب نیست؛ پذیرش مسئولیت انتخاب نیز هست. آسان‌تر است همه‌چیز را به حکومت، آمریکا، رسانه، جامعه یا «مردم» نسبت دهیم تا اینکه بپرسیم خود من چگونه فکر کرده‌ام، چه چیزی را بدون بررسی پذیرفته‌ام و کدام انتخاب من در بازتولید وضعیت موجود سهم داشته است. آزادی، در این معنا، امتیاز راحتی نیست؛ بار تصمیم‌گیری است.
اما شاید مهم‌ترین بخش بحث، نقد دوقطبی‌سازی باشد. در منطق دوقطبی، شکست یا خطای یک طرف، خودبه‌خود به معنای حقانیت طرف مقابل تلقی می‌شود. در نتیجه، هر دو سوی منازعه می‌توانند خطاهای خود را با اشاره به خطاهای دیگری توجیه کنند. حاصل، جامعه‌ای است که مدام میان دو قطب حرکت می‌کند، بی‌آنکه امکان ساختن موضع مستقل خود را پیدا کند.
راه سوم، در این چارچوب، الزاماً یک «جریان سیاسی سوم» نیست. بیشتر یک شیوه اندیشیدن و کنش کردن است: اینکه بتوان هم‌زمان با استبداد داخلی مخالف بود و سلطه خارجی را نیز نقد کرد؛ آزادی را خواست و استقلال را هم مسئله دانست؛ در برابر تجاوز خارجی ایستاد و در همان حال مطالبه‌گری داخلی را کنار نگذاشت. این مواضع الزاماً متناقض نیستند، مگر اینکه سیاست را فقط با منطق صفر و یک بفهمیم.
اینجاست که مفهوم «همدستی استراتژیک و شناور» معنا پیدا می‌کند: ممکن است در یک مسئله با گروهی همراه باشیم، بدون آنکه در همه مسائل با آن‌ها هم‌پیمان شویم. همراهی در یک موضوع، به معنای تسلیم شدن در همه موضوعات نیست.
به همین دلیل، ارزش این مصاحبه فقط در پاسخ‌هایی که اردبیلی می‌دهد نیست؛ در تمرینی است که برای ذهن ایجاد می‌کند: تمرینِ دیدن هم‌زمان چند واقعیت، تحمل تناقض‌های واقعی، مقاومت در برابر برچسب‌زنی و جایگزین کردن هیجان با داوری.
شاید مهم‌ترین پرسشی که پس از دیدن این گفتگو باقی می‌ماند این باشد: آیا واقعاً مجبوریم یکی از دو قطب را انتخاب کنیم، یا هنوز می‌توانیم خودمان فکر کنیم؟
این مصاحبه ارزش دیدن یا شنیدن دارد، نه لزوماً برای پذیرفتن تمام پاسخ‌های اردبیلی، بلکه برای اینکه بعضی از پرسش‌هایی را که فضای دوقطبی از ما گرفته است، دوباره به ما برگرداند.

لینک مصاحبه:
https://www.youtube.com/watch?v=u1ENlOEweVU

🌀| @MarpichChannel
YouTube درخشش فاجعه؛ هزاران سال تاریخ استبداد | گفتگو با دکتر محمدمهدی اردبیلی 🎙 در شانزدهمین قسمت «تصویر بامداد» با عنوان «درخشش فاجعه؛ هزاران سال تاریخ استبداد!»، سید محمدمهدی بنی‌رضی میزبان دکتر محمدمهدی اردبیلی است. 📚 در این گفتگو، تاریخ استبداد در ایران، ریشه‌های تاریخی آن و نسبت جامعه ایرانی با ساختارهای قدرت و حکومت مورد بحث…
  • 👍 2
Post #7728 399
جان الستر، فیلسوف و نظریه‌پرداز علوم اجتماعی، برای توضیح پدیده‌های اجتماعی بر مفهوم مهمی تأکید می‌کند: سازوکار. از نظر او، برای فهم یک پدیده کافی نیست بگوییم چه اتفاقی افتاده یا حتی یک علت کلی برای آن پیدا کنیم؛ باید بفهمیم چه فرایندی و از طریق چه سازوکاری آن نتیجه را به وجود آورده است.
این تمایز برای فهم مسائل ایران بسیار مهم است.
درباره فساد، مهاجرت، بی‌اعتمادی، ناکارآمدی و بسیاری از مسائل دیگر، تحلیل کم نداریم. می‌گوییم چه کسی مقصر است، چه چیزی اشتباه است و چه باید کرد. اما بسیاری از این حرف‌ها، هرچقدر هم درست باشند، هنوز لزوماً به معنای شناخت سازوکار مسئله نیستند.
مثلاً اینکه بگوییم «فساد گسترده است» یک گزاره مهم است؛ اما شناخت زمانی عمیق‌تر می‌شود که بپرسیم: فساد چگونه تولید و بازتولید می‌شود؟ چه مشوق‌هایی آن را تقویت می‌کنند؟ چه قواعدی ناخواسته به آن میدان می‌دهند و چرا افراد، حتی بدون قصد قبلی، ممکن است در بازتولید آن نقش پیدا کنند؟
شناخت از جایی آغاز می‌شود که بپرسیم:
این وضعیت دقیقاً چگونه تولید و بازتولید می‌شود؟
شاید مسئله ما کمبود تحلیل نباشد؛ تورم تحلیل و کمبود شناخت باشد.

🌀| @MarpichChannel
  • 👍 4
Post #7727 353
اگر مدرسه میناب بخشی از محاسبه تغییر رژیم بود، منطقش چه بود؟
آزاده مدنی

در هفته‌های اخیر، ویدئوهایی از برخی مقام‌های پیشین آمریکایی منتشر شده که حمله به مدرسه میناب را عمدی و مرتبط با هدف تغییر رژیم در ایران می‌دانند.
این ادعا به‌خودی‌خود یک سؤال مهم ایجاد می‌کند: اگر واقعاً چنین حمله‌ای بخشی از یک راهبرد تغییر رژیم بوده، منطق راهبردی آن چه می‌توانسته باشد؟

برایم خیلی عجیب و غیرمنطقی بود. به سراغ چت جی پی تی رفتم و گفتم که اگر این ایده فرضی درست باشد، منطقش چیست؟ جوابش شاید هنوز خیلی قاطع نباشد اما نکات جالبی داشت!

چت جی پی تی:
برای پاسخ، باید به زمان حمله برگردیم.
حمله به مدرسه میناب در همان ساعات نخست جنگ، در ۲۸ فوریه، رخ داد؛ زمانی که آمریکا و اسرائیل عملیات گسترده‌ای را علیه ایران آغاز کرده بودند. گزارش واشنگتن‌پست نشان می‌دهد مدرسه در فهرست اهداف آمریکا قرار داشته و احتمالاً در نزدیکی یک مجموعه نظامی، به‌اشتباه به‌عنوان یک هدف نظامی شناسایی شده بود. در عین حال، بیش از چند ماه بعد، هنوز توضیح نهایی و رسمی آمریکا درباره این حمله منتشر نشده است.
بنابراین یک سؤال را باید از سؤال دیگری جدا کرد:
آیا مدرسه عمداً هدف قرار گرفت؟
و سؤال مهم‌تر:
آیا اگر هدف‌گیری عمدی بوده، این حمله بخشی از یک محاسبه برای تغییر رژیم بوده است؟
این دو ادعا یکی نیستند.
حالا فرض کنیم، فقط برای تحلیل، که حمله آگاهانه بوده و در چارچوب یک عملیات بزرگ‌تر قرار داشته است.
در ساعات اولیه جنگ، هدف اصلی عملیات آمریکا و اسرائیل، ضربه زدن به ساختار سیاسی و نظامی ایران بود. اگر طراحان عملیات واقعاً به دنبال فروپاشی سریع حکومت بوده‌اند، می‌توان تصور کرد که محاسبه آنها چیزی شبیه این بوده است:
حذف رأس سیاسی + حذف فرماندهان ارشد + نابودی بخشی از توان نظامی + ایجاد شوک اجتماعی گسترده = فروپاشی سریع ساختار قدرت
در این صورت، مدرسه میناب را نمی‌توان صرفاً با این منطق توضیح داد که «کشتن کودکان باعث انقلاب می‌شود».
منطق احتمالی باید چیز دیگری باشد:
ایجاد یک شوک هم‌زمان سیاسی، نظامی و اجتماعی، به‌گونه‌ای که حکومت فرصت بازسازی و سازمان‌دهی مجدد پیدا نکند.
اما همین‌جا یک مسئله اساسی به وجود می‌آید.
چرا باید تصور کرد که یک جامعه، در شرایط حمله خارجی، با دیدن کشته شدن کودکان و رهبران کشور، الزاماً علیه حکومت خود بسیج می‌شود؟
ممکن است نتیجه دقیقاً معکوس باشد.
تهدید خارجی می‌تواند به جای تضعیف حکومت، موجب افزایش همبستگی ملی و تقویت موقت ساختار سیاسی شود.
در آن صورت، مسیر وقایع می‌تواند به جای این باشد:
حذف رهبران ← خلأ قدرت ← فروپاشی
و به این شکل پیش برود:
حذف رهبران ← جانشینی ← بسیج ملی ← بازسازی زنجیره فرماندهی ← ادامه جنگ
در واقع، مسئله جانشینی یکی از نقاط کلیدی این محاسبه است. حتی پیش از آغاز جنگ، گزارش‌هایی منتشر شد که نشان می‌داد در ارزیابی‌های اطلاعاتی آمریکا، احتمال جانشینی رهبر ایران و حتی تقویت نقش نیروهای سخت‌گیرتر پس از حذف رهبری مورد بررسی قرار گرفته بود.
پس پرسش اصلی شاید این نباشد که:
«آیا آمریکا می‌خواست با کشتن کودکان مردم ایران را علیه حکومت بشوراند؟»
این توضیح، بیش از حد ساده است.
پرسش دقیق‌تر این است:
اگر هدف، فروپاشی سریع حکومت ایران بود، طراحان جنگ درباره واکنش جامعه، جانشینی رهبری و امکان بازسازی ساختار قدرت چه محاسبه‌ای کرده بودند؟
و اینجا یک تمایز مهم دیگر هم وجود دارد.
اگر مدرسه به‌اشتباه هدف قرار گرفته باشد، توضیح بسیار ساده‌تری داریم: یک هدف نظامی قدیمی یا اشتباه شناسایی‌شده، در مجاورت مدرسه قرار داشته و اطلاعات هدف‌گیری به‌درستی به‌روزرسانی نشده است. گزارش واشنگتن‌پست دقیقاً به همین احتمال پرداخته و از وجود مدرسه در فهرست اهداف آمریکا خبر داده است.
اما اگر روزی شواهد معتبری پیدا شود که نشان دهد مدرسه آگاهانه به‌عنوان یک هدف غیرنظامی انتخاب شده است، هنوز یک مرحله دیگر باقی می‌ماند:
باید نشان داد که این تصمیم در چارچوب محاسبه تغییر رژیم گرفته شده است.
برای اثبات این ادعا، باید به دنبال یک چیز مشخص بود:
مدرکی از محاسبه راهبردی طراحان عملیات که نشان دهد آنها واقعاً انتظار داشتند حذف رهبری، ضربه به فرماندهی نظامی و ایجاد شوک عظیم اجتماعی، به فروپاشی سریع حکومت ایران منجر شود.
بدون چنین مدرکی، سه گزاره متفاوت را نباید یکی کنیم:
حمله به مدرسه اتفاق افتاد.
ممکن است مدرسه عمداً یا در نتیجه خطای هدف‌گیری مورد اصابت قرار گرفته باشد.
و این ادعا که حمله بخشی از طرح تغییر رژیم بوده، نیازمند شواهد جداگانه‌ای است.
گاهی مهم‌ترین بخش یک روایت، نه پاسخی که برای آن پیدا می‌کنیم، بلکه پرسشی است که هنوز مدرکی برای پاسخ دادن به آن نداریم.

🌀 | @MarpichChannel
  • 👍 1
Post #7726 350
از تحلیل تا شناخت (قسمت سوم)
مردم ایران این‌گونه نیستند؛ ما این‌گونه تحلیل می‌کنیم

آزاده مدنی

گاهی یک جمله آن‌قدر زیاد تکرار می‌شود که شکل «واقعیت» به خود می‌گیرد:
«مردم ایران قانون‌گریزند.»
«مردم ایران مطالبه‌گر نیستند.»
«مردم ایران بی‌اعتمادند.»
«مردم ایران بی‌نظم‌اند.»
اما یک سؤال ساده می‌تواند تمام این گزاره‌ها را به چالش بکشد: دقیقاً کدام مردم، در چه شرایطی، در چه زمانی و در برابر چه نهادی؟
«مردم ایران» یک واحد تحلیل نیست. جامعه‌ای با ده‌ها میلیون انسان، با تفاوت‌های جدی در طبقه اجتماعی، سن، جنسیت، تحصیلات، محل زندگی، تجربه تاریخی، وضعیت اقتصادی و شبکه‌های اجتماعی، نمی‌تواند بدون از دست رفتن بخش مهمی از واقعیت، با یک صفت توصیف شود. حتی اگر در یک مقطع زمانی الگوی رفتاری مشترکی مشاهده کنیم، نمی‌توان آن را به یک ویژگی ثابت و همیشگی نسبت داد.
مشکل مهم‌تر این است که چنین جملاتی معمولاً سازوکار ندارند.
وقتی می‌گوییم «مردم قانون‌گریزند»، هنوز توضیح نداده‌ایم چرا. آیا هزینه رعایت قانون بالاست؟ آیا قانون در موارد مشابه به شکل یکسان اجرا نمی‌شود؟ آیا احتمال مجازات پایین است؟ آیا برخی قوانین با نیازهای واقعی جامعه ناسازگارند؟ یا ترکیبی از این عوامل وجود دارد؟
همین مسئله درباره «مطالبه‌گری» نیز صادق است. اگر مردم کمتر مطالبه می‌کنند، باید پرسید هزینه سازمان‌یابی چقدر است، نهادهای واسط چه وضعیتی دارند، احتمال اثرگذاری مطالبه چقدر است و تجربه‌های پیشین چه اثری بر رفتار امروز گذاشته‌اند.
در اینجا یک خطای مهم رخ می‌دهد: رفتاری که ممکن است محصول ساختار باشد، به ویژگی فرهنگی افراد نسبت داده می‌شود.
اگر در محیطی، تخلف سود بیشتری از رعایت قانون داشته باشد، نمی‌توان صرفاً با گفتن «فرهنگ قانون‌گریزی» مسئله را توضیح داد. اگر نهادی بارها وعده داده و پاسخ‌گو نبوده، بی‌اعتمادی شهروندان را نمی‌توان صرفاً به «فرهنگ بی‌اعتمادی» نسبت داد. اگر مشارکت مدنی پرهزینه و کم‌اثر باشد، کاهش مشارکت الزاماً نشانه فقدان میل به مشارکت نیست.
این به معنای بی‌اهمیت بودن فرهنگ نیست. فرهنگ هم می‌تواند بر رفتار اثر بگذارد. مسئله این است که فرهنگ نباید به یک توضیح آماده برای هر چیزی تبدیل شود. وقتی نمی‌دانیم چرا پدیده‌ای رخ داده، گفتن «فرهنگ مردم این‌طور است» بیشتر پایان پرسش است تا آغاز تحقیق.
مشکل دیگری هم وجود دارد: بسیاری از این گزاره‌ها به‌سختی ابطال می‌شوند. اگر فردی قانون‌مند باشد، می‌گوییم «استثناست»؛ اگر گروهی مطالبه‌گری کند، می‌گوییم «مورد خاص است». وقتی هیچ مشاهده‌ای نتواند گزاره را رد کند، دیگر با یک فرضیه توضیحی دقیق مواجه نیستیم.
تحلیل جدی باید پرسش را عوض کند. به جای اینکه بپرسیم «مردم ایران چه جور مردمی هستند؟» باید بپرسیم:
«چه شرایطی، چه رفتاری را برای چه گروهی، در چه زمانی و در برابر چه مشوق‌ها و محدودیت‌هایی ایجاد می‌کند؟»
این تغییر کوچک در زبان، تغییر بزرگی در شیوه فکر کردن است. چون به جای قضاوت درباره مردم، ما را وادار می‌کند سازوکارهای تولید رفتار را ببینیم.
جامعه را نمی‌توان با چند صفت توضیح داد.
هرجا «مردم چنین‌اند» جای «چه چیزی چنین رفتاری تولید می‌کند» را گرفت، احتمالاً تحلیل متوقف شده است.

🌀| @MarpichChannel
  • 👍 3
Post #7725 329
از تحلیل تا شناخت (قسمت دوم)
وقتی دزد را می‌گیریم، اما قفل را تعمیر نمی‌کنیم

آزاده مدنی

نگهبانی را تصور کنید که تمام شب بیدار مانده و هر بار کسی از دیوار پریده، نام او را در دفترش نوشته است. صبح که می‌شود، فهرست بلندبالایی از دزدها دارد؛ اما هنوز به قفل شکسته درِ پشتی نگاهی نینداخته است. شب بعد، احتمالاً دوباره همان ماجرا تکرار می‌شود.
این تصویر به بخشی از شیوه مواجهه ما با فساد نزدیک است. وقتی یک پرونده بزرگ فاش می‌شود، توجه عمومی معمولاً به سمت افراد می‌رود: چه کسی برده؟ چه کسی امضا کرده؟ چه کسی تبانی کرده؟ چه کسی باید مجازات شود؟ این پرسش‌ها مهم‌اند، اما اگر تمام ماجرا در همین‌جا متوقف شود، یک پرسش اساسی بی‌پاسخ می‌ماند: چه چیزی امکان وقوع این فساد را فراهم کرده است؟
اگر یک فرد را از یک موقعیت کنار بگذاریم، اما اختیار، اطلاعات، منابع و نظارت را بدون تغییر باقی بگذاریم، چرا باید انتظار داشته باشیم مسئله برای همیشه حل شود؟
فساد را می‌توان از دو زاویه دید. یک زاویه، رفتار فرد است: کسی که رشوه می‌گیرد، اطلاعات را پنهان می‌کند، قانون را دور می‌زند یا از موقعیت خود برای منفعت شخصی استفاده می‌کند. این سطح، مسئولیت فردی را مطرح می‌کند و نمی‌توان آن را نادیده گرفت.
اما زاویه دیگری هم وجود دارد: شرایطی که چنین رفتاری را ممکن، کم‌هزینه یا سودآور می‌کند.
فرض کنید دسترسی به یک امتیاز اقتصادی کمیاب، در اختیار تعداد محدودی از تصمیم‌گیران باشد، معیارهای تخصیص روشن نباشد و امکان بررسی مستقل تصمیم‌ها هم محدود باشد. در چنین وضعی، حتی اگر چند فرد متخلف کنار گذاشته شوند، تا وقتی همین رابطه میان اختیار، منفعت و نظارت باقی است، امکان شکل‌گیری فساد دوباره وجود دارد.
به همین دلیل، در مطالعه فساد باید فقط دنبال «آدم فاسد» نگردیم؛ باید ببینیم چه نوع تصمیمی، در چه نهادی، با چه سطحی از اختیار، در چه شرایطی و با چه میزان نظارت گرفته می‌شود.
برای مثال، در برخی تجربه‌های تخصیص ارز ترجیحی، فاصله میان نرخ‌های رسمی و بازار، همراه با سازوکارهای تخصیص و نظارت ناکافی، فرصت‌هایی برای رانت و سوءاستفاده ایجاد کرد. در مورد مؤسسات مالی غیرمجاز نیز مسئله فقط رفتار مدیران آن مؤسسات نبود؛ نحوه شکل‌گیری، مجوزدهی، نظارت و برخورد با آنها نیز بخشی از توضیح مسئله است. این مثال‌ها به این معنا نیستند که افراد مسئولیتی ندارند؛ برعکس، نشان می‌دهند که مسئولیت فردی و مسئولیت نهادی را باید هم‌زمان دید.
ساختارها هم خودبه‌خود به وجود نمی‌آیند. قوانین را انسان‌ها می‌نویسند، نهادها را انسان‌ها اداره می‌کنند و تصمیم‌های مشخص، به‌تدریج قواعد بازی را می‌سازند. بنابراین، نمی‌توان هر فسادی را به «سیستم» نسبت داد و فرد را از مسئولیت کنار گذاشت. همان‌طور که نمی‌توان با مجازات چند نفر تصور کرد که مسئله ساختاری حل شده است.
تفاوت مهم میان افشاگری و شناخت دقیقاً همین‌جاست. افشاگری می‌تواند یک تخلف را آشکار کند؛ اما شناخت می‌پرسد چرا این تخلف در این نقطه امکان‌پذیر شد و چه چیزی اجازه داد دوباره تکرار شود؟
این پرسش، ما را از اخلاق فردی به طراحی نهادی می‌رساند: از میزان اختیار به میزان پاسخ‌گویی، از دسترسی به منابع به شفافیت، از یک تصمیم مشخص به قواعدی که آن تصمیم را ممکن کرده‌اند.
اگر هر بار فقط نام افراد را عوض کنیم، ممکن است فهرست مقصران تغییر کند، اما مسئله همان‌جا بماند.
شاید پرسش دقیق‌تر درباره یک پرونده فساد این نباشد که «چه کسی این کار را کرد؟»؛ بلکه این باشد:
«چه رابطه‌ای میان اختیار، منفعت و نظارت وجود داشت که این کار توانست اتفاق بیفتد؟»
پاسخ به این پرسش، همان جایی است که می‌توان از دیدن یک پرونده عبور کرد و به فهم سازوکاری رسید که پرونده را ممکن کرده است.

🌀| @MarpichChannel
  • ❤ 3
Post #7724 337
از تحلیل تا شناخت (قسمت اول)
پیش از آن‌که توضیح بدهیم

آزاده مدنی

مردی را تصور کنید که در تاریکی مطلق ایستاده است. به‌جای آن‌که کبریتی روشن کند تا دیوار روبه‌رویش را ببیند، چراغی پرنور را مستقیم به چشم‌هایش می‌تاباند. بعد شروع می‌کند به توضیح‌دادن درباره تاریکی: چه کسی آن را ایجاد کرده، چرا بد است، چه پیامدهایی دارد و چه کسی باید پاسخ‌گو باشد. اما حواسش نیست که نور مستقیم، دیدنش را سخت‌تر کرده است.
این تصویر، به نظرم، به بخشی از وضعیت فکری ما نزدیک است: درباره بسیاری از مسائل، پیش از آن‌که آنها را بشناسیم، شروع به توضیح‌دادنشان می‌کنیم.
برای هر اتفاقی تقریباً بلافاصله یک روایت پیدا می‌شود. درباره بحران آب، تورم، وضعیت خودرو، افت کیفیت تولیدات فرهنگی یا یک تصمیم سیاسی، انبوهی از توضیح‌ها و تحلیل‌ها در دسترس است. معمولاً هم پاسخ چندان دور نیست: چه کسی مقصر است، چه کسی اشتباه کرده و چه تصمیمی باید گرفته می‌شد.
اما یک پرسش مهم‌تر گاهی فراموش می‌شود: آیا اصلاً مسئله را به اندازه کافی شناخته‌ایم که بتوانیم درباره علت آن حرف بزنیم؟
مسئله این نیست که زیاد تحلیل می‌کنیم. تحلیل، بخش مهمی از شناخت است. مشکل زمانی ایجاد می‌شود که توضیح‌دادن، قبل از شناختن اتفاق بیفتد. یعنی هنوز نمی‌دانیم مسئله دقیقاً چیست، چه عواملی در آن دخالت دارند، این عوامل چگونه بر یکدیگر اثر می‌گذارند و چه چیزهایی را نمی‌دانیم؛ اما از همین حالا درباره علت و راه‌حل آن با اطمینان حرف می‌زنیم.
مسائل پیچیده معمولاً این‌قدر سرراست نیستند. برای مثال، بحران آب را نمی‌توان فقط با یک تصمیم، یک وزارتخانه یا یک گروه توضیح داد. توسعه کشاورزی، نوع کشت، برداشت از آب‌های زیرزمینی، درآمد کشاورزان، سیاست‌های منطقه‌ای و الگوی مصرف می‌توانند بر یکدیگر اثر بگذارند. تصمیمی که در یک نقطه گرفته می‌شود، ممکن است چند سال بعد در نقطه‌ای دیگر پیامد ایجاد کند و همان پیامد دوباره بر تصمیم‌های بعدی اثر بگذارد.
اگر این ارتباط‌ها را نبینیم، ذهن به‌طور طبیعی به دنبال یک توضیح ساده می‌گردد: یک علت، یک مقصر، یک راه‌حل. این توضیح ممکن است بخشی از واقعیت را درست ببیند، اما الزاماً خودِ مسئله را توضیح نمی‌دهد.
شناخت از جایی شروع می‌شود که در برابر این ساده‌سازی مقاومت کنیم.
مکانیکی که می‌خواهد علت خرابی موتور را پیدا کند، با دیدن یک نشانه فوراً حکم نمی‌دهد. صدا را بررسی می‌کند، سابقه خودرو را می‌پرسد، قطعات را می‌بیند و رابطه آنها را با یکدیگر بررسی می‌کند. چون می‌داند یک نشانه می‌تواند حاصل چند علت متفاوت باشد.
در مسائل اجتماعی کار دشوارتر است. اجزای سیستم انسان‌ها و نهادها هستند، بسیاری از روابط دیده نمی‌شوند و نتیجه بعضی تصمیم‌ها با فاصله زمانی ظاهر می‌شود. با این حال، ما اغلب برعکس عمل می‌کنیم: اول به نتیجه می‌رسیم و بعد دنبال شواهدی می‌گردیم که نتیجه‌مان را توضیح دهد.
شبکه‌های اجتماعی هم این وضعیت را تشدید می‌کنند. یک توضیح قطعی و کوتاه، خیلی راحت‌تر از بررسی آرام و چندلایه یک مسئله منتقل می‌شود. در نتیجه، ممکن است درباره موضوعی صدها تحلیل بخوانیم و در پایان، هنوز ندانیم دقیقاً چه اتفاقی در حال رخ‌دادن است.
شناخت یعنی پیش از پاسخ‌دادن، کمی بیشتر به خود مسئله نگاه کنیم: صورت مسئله را دوباره بررسی کنیم، داده‌ها را ببینیم، رابطه میان عوامل را دنبال کنیم، شواهد مخالف را جدی بگیریم و بپذیریم که ممکن است هنوز پاسخ روشنی نداشته باشیم.
شاید یکی از پرسش‌های ضروری پیش از هر تحلیل همین باشد:
آنچه درباره‌اش با اطمینان حرف می‌زنیم، واقعاً می‌شناسیم یا فقط برایش توضیح ساخته‌ایم؟

🌀| @MarpichChannel
  • 👍 1
Post #7723 457
ایده‌هایی برای فردا (قسمت پنجم)
کنشگران مرزی؛ امیدی برای عبور از دو قطبی‌ها
آزاده مدنی

شاید یکی از خطرناک‌ترین اتفاقات یک جامعه این نباشد که مردم با هم اختلاف نظر داشته باشند؛ این باشد که دیگر هیچ‌کس حق نداشته باشد بین دو قطب بایستد.
ما معمولاً اختلاف سیاسی را یک دعوای فکری می‌بینیم: یک طرف درست می‌گوید و طرف دیگر اشتباه می‌کند؛ یکی آگاه است و دیگری ناآگاه؛ یکی وطن‌دوست است و دیگری خائن. اما گفت‌وگوی پویا پاک‌نژاد با دکتر ماندانا سجادی دربارهٔ «مغز سیاسی» دریچهٔ دیگری باز می‌کند: شاید بخشی از آنچه ما اختلاف عقیده می‌نامیم، به سازوکارهای عمیق‌تر مغز، تجربه‌های زیسته، احساس امنیت و ناامنی، محیط و حتی میزان فشار شناختی‌ای که هر روز تحمل می‌کنیم مربوط باشد.
این نگاه، البته به معنای آن نیست که گرایش سیاسی انسان را می‌توان به چند ناحیهٔ مغز تقلیل داد یا هر فرد را با برچسب «مغز چپ» و «مغز راست» توضیح داد. ارزش این بحث در جای دیگری است: انسان در خلأ سیاسی فکر نمی‌کند. مغزی که دائماً با اضطراب اقتصادی، بی‌ثباتی، ترافیک، قطعی برق، ترس از آینده و فشار معیشتی درگیر است، ظرفیت متفاوتی برای صبر، تحلیل، خلاقیت و پذیرش تفاوت خواهد داشت. جامعه‌ای که دائماً شهروندانش را در وضعیت تهدید نگه می‌دارد، ناخواسته زمینهٔ تصمیم‌های هیجانی‌تر و قطبی‌شدن بیشتر را فراهم می‌کند.
اما شاید مهم‌ترین بخش این گفت‌وگو، مفهوم «کنشگر مرزی» باشد.
کنشگر مرزی الزاماً آدمی نیست که «بین حق و باطل» ایستاده باشد. کسی است که می‌تواند زبان چند جهان را بفهمد؛ دانشگاه و جامعه، دولت و ملت، سنت و تغییر، علم و هنر، بازار و فرهنگ. او می‌تواند هم نقد کند و هم بشنود؛ هم با یک طرف مخالفت کند و هم از آن طرف چیزی بیاموزد. چنین انسانی در جامعهٔ قطبی‌شده معمولاً موقعیت دشواری دارد، چون هیچ اردوگاهی او را کاملاً «خودی» نمی‌داند.
و درست به همین دلیل، کنشگران مرزی ممکن است نخستین قربانیان قطبی‌شدن باشند.
وقتی منطق جامعه به «با ما یا بر ما» تبدیل شود، آدم‌های پیچیده و چندوجهی مزاحم به نظر می‌رسند. «وسط‌باز»، «بی‌موضع»، «خائن»، «ساده‌لوح» یا «مزدور» می‌شوند؛ چون حاضر نیستند تمام واقعیت را در یک پرچم، یک ایدئولوژی یا یک اردوگاه خلاصه کنند.
اما جامعه بدون این آدم‌ها چه چیزی را از دست می‌دهد؟
پل‌های ارتباطی را. زبان مشترک را. امکان اصلاح را. امکان گفت‌وگو را. و در نهایت، بخشی از ظرفیت یادگیری خود را.
شاید مسئلهٔ ایران فقط این نباشد که چرا دو قطب سیاسی با یکدیگر حرف نمی‌زنند؛ مسئله این باشد که چرا به‌تدریج کسانی را که می‌توانستند میان این دو قطب ترجمه کنند، از میدان خارج کرده‌ایم.
اگر قرار است جامعه‌ای از دور باطل نفرت، واکنش و حذف بیرون بیاید، به آدم‌هایی نیاز دارد که بتوانند همزمان چند حقیقت را تحمل کنند؛ آدم‌هایی که نه در جست‌وجوی پیروزی یک اردوگاه، بلکه در جست‌وجوی امکان زیست مشترک‌اند.
از این منظر، کاهش قطبی‌شدن فقط وظیفهٔ شهروندان نیست. حکمرانی نیز باید بار شناختی و اضطراب عمومی را کاهش دهد، تنوع فکری را به رسمیت بشناسد و برای شکل‌گیری فضاهای اجتماعی امنی که در آن گفت‌وگو و «جمع‌بودگی» ممکن است، میدان ایجاد کند.
شاید برای نجات یک جامعه، همیشه لازم نباشد همه را هم‌فکر کنیم؛ کافی است یاد بگیریم چگونه متفاوت بمانیم و همچنان کنار هم زندگی کنیم.
به نظرم این مصاحبه دقیقاً به همین دلیل ارزش شنیدن و دیدن دارد؛ نه لزوماً برای اینکه با تمام گزاره‌های علمی آن موافق باشیم، بلکه برای اینکه ما را وادار می‌کند یک قدم از دعوای سیاسی روزمره عقب برویم و دربارهٔ سازوکار عمیق‌تر اختلاف، قطبی‌شدن و امکان همزیستی فکر کنیم.
اصل گفت‌وگوی پویا پاک‌نژاد با دکتر ماندانا سجادی را ببینید و بشنوید؛ احتمالاً مهم‌ترین بخش آن، همان جایی است که بحث از «کدام طرف حق دارد؟» عبور می‌کند و به این پرسش می‌رسد: چگونه می‌توان جامعه‌ای ساخت که در آن هیچ‌کس مجبور نباشد برای زنده ماندن، تماماً در یکی از دو قطب حل شود؟

لینک مصاحبه:
https://www.youtube.com/watch?v=_lVPm20rttg&list=PLYyx34BviC2mhp1ksXFi-KuCAz4rhCccP

🌀| @MarpichChannel
YouTube مغز سیاسی: گفتگوی پویا پاک‌نژاد با دکتر ماندانا سجادی این اپیزود از برینکست در شهریور ۱۴۰۴ ضبط شده، اما به خاطر مشغله‌ها، انتشارش تا الان به تعویق افتاد. این روزها فضای اطراف‌مون بیشتر از همیشه تحت تأثیر موضوعات سیاسیه، و طبیعیه که هر کدوم از ما با حساسیت‌ها و تجربه‌های متفاوتی به این بحث‌ها نگاه کنیم. شاید…
  • 👍 2
  • ❤ 1
Post #7721 325
ورای روایت (قسمت دوازدهم)
گاهی برای فهمیدن یک نسل، باید حرف کسی را بشنویم که شاید از او خوشمان نیاید
آزاده مدنی

گاهی یک گفت‌وگو را نه به خاطر همدلی با گوینده، بلکه دقیقاً به این دلیل باید شنید که ظاهرا با او همدل نیستیم.
گفت‌وگویی میان محمد فاضلی و مصطفی نوذری، بهانه‌ای برای نقد سخنان نوید کلهرودی بود؛ اما بحث خیلی زود از یک نقد موردی فراتر رفت و به پرسش‌های بزرگ‌تری درباره جامعه ایران رسید: شکاف نسلی، دو قطبی‌شدن، جامعه مذهبی و سکولار، آموزش نابرابر، نقش رسانه‌ها، امکان اصلاح، و مهم‌تر از همه، خطری که از «ندیدن دیگری» آغاز می‌شود.
ممکن است نوذری برای بسیاری از مخاطبان خوشایند نباشد. برخی از گزاره‌هایش نیز طبیعتاً محل مناقشه‌اند و نمی‌توان همه تحلیل‌های او را بی‌چون‌وچرا پذیرفت. اما شاید ارزش اصلی این گفت‌وگو دقیقاً همین‌جا باشد: فهمیدن، الزاماً به معنای پذیرفتن نیست.
یکی از نکات مهمی که در این گفت‌وگو مطرح می‌شود، مفهوم «عددزدایی» است. وقتی یک جریان سیاسی یا اجتماعی، میلیون‌ها نفر از مخالفان خود را به یک برچسب تقلیل می‌دهد، دیگر با انسان‌ها مواجه نیست؛ با یک تصویر ذهنی مواجه است. برای یک طرف، دیگری می‌شود «ساندیس‌خور» و «مزدور» و برای طرف دیگر، «عامل بیگانه». در هر دو صورت، انسان واقعی حذف می‌شود.
از همین‌جا مفهوم دیگری شکل می‌گیرد: «نفرت مستأصل»؛ ترکیبی از خشم و احساس بی‌قدرتی. خطر زمانی بیشتر می‌شود که هر دو طرف، خود را اکثریت و طرف مقابل را اقلیتی بی‌اهمیت تصور کنند. آن‌وقت اگر این دو گروه روزی در خیابان روبه‌روی هم قرار بگیرند، فاصله میان نفرت ذهنی و خشونت واقعی بسیار کوتاه می‌شود.
بخش دیگری از بحث به چیزی می‌پردازد که کمتر درباره آن حرف می‌زنیم: ایران فقط آن چیزی نیست که در اتاق پژواک رسانه‌ای ما دیده می‌شود. جامعه مذهبی، سکولار، سنتی، مدرن، معترض، محافظه‌کار، جوان، پیر و طبقات مختلف اقتصادی، همگی بخشی از واقعیت ایران‌اند. حذف هر کدام از این قطعات، تحلیل ما را ساده‌تر می‌کند؛ اما واقعیت را نه.
از سوی دیگر، نوذری درباره «بن‌بست‌نمایی» هشدار می‌دهد؛ این تصور که هیچ تغییری ممکن نیست و ساختار قدرت کاملاً صلب و تغییرناپذیر است. او بر این باور است که جامعه در طول دهه‌ها توانسته در حوزه‌هایی رفتار حکومت را تغییر دهد و برخی مسیرها را جابه‌جا کند. تعبیر ماکس وبر که در این بحث برجسته می‌شود، بسیار قابل تأمل است: سیاست، گاهی چیزی جز «سوراخ کردن تخته‌های سفت» نیست. نه تغییر یک‌شبه، بلکه فشار مداوم، سازمان‌یابی، صبوری و اصلاحات تدریجی.
حتی اگر با تحلیل‌های نوذری درباره اصلاحات، اپوزیسیون، اسلام سیاسی یا سیاست خارجی موافق نباشیم، یک پرسش اساسی باقی می‌ماند:
آیا ما واقعاً جامعه‌ای را که درباره‌اش حرف می‌زنیم می‌شناسیم؟ یا فقط نسخه‌ای را می‌شناسیم که رسانه و شبکه اجتماعی مورد علاقه‌مان از آن ساخته است؟
شاید مهم‌ترین فایده این گفت‌وگو همین باشد. نه اینکه ما را به پذیرش یک روایت تازه دعوت کند، بلکه وادارمان کند برای لحظه‌ای از جای امن خودمان بیرون بیاییم و به صدای کسی گوش کنیم که احتمالاً با بسیاری از حرف‌هایش مخالفیم.
چون در جامعه‌ای که هر کس فقط صدای همفکر خودش را می‌شنود، مسئله دیگر صرفاً اختلاف نظر نیست؛ مسئله ناتوانی در دیدن واقعیتِ دیگری است.
و شاید پیش از آنکه درباره آینده ایران تصمیم بگیریم، لازم باشد اول یاد بگیریم ایرانِ واقعی را، با تمام تناقض‌ها و آدم‌هایش، ببینیم.

لینک مصاحبه:
https://www.youtube.com/watch?v=SlojnJh7YZo

🌀| @MarpichChannel
YouTube نسل جوان؛ از معترض تا حزب‌اللهی | گفت‌وگو با مصطفی نوذری این برنامه در تاریخ ۵ شهریور ماه ۱۴۰۵ ضبط شده است. آیا می‌توان گفت نسل زد فقط دارای یک گرایش سیاسی است؟ یا نسل جوان و نسل زد دارای کثرت و پیچیدگی خاص خود است؟ در این اپیزود مصطفی نوذری با انتقاد از #نوید_کلهرودی، از بازنمایی تک بعدی نسل جوان به عنوان معترضان،…
  • 👍 4
Post #7720 342
ورای روایت (قسمت یازدهم)
نسلی که دیگر با زبان دیروز شنیده نمی‌شود
آزاده مدنی

شاید یکی از مهم‌ترین خطاهایی که امروز در تحلیل جامعه ایران مرتکب می‌شویم، این باشد که تصور کنیم نسل جدید را می‌توان با همان مفاهیم، دسته‌بندی‌ها و الگوهایی فهمید که برای نسل‌های پیشین به کار می‌رفت.
در گفت‌وگوی محمد فاضلی با نوید کلهرودی، تصویری از نسل‌های جدید ایران، به‌ویژه دهه هشتادی‌ها، ارائه می‌شود که حتی اگر با همه اجزای آن موافق نباشیم، دست‌کم یک نکته مهم را به ما یادآوری می‌کند: نسل جدید ایران فقط یک نسل ناراضی نیست؛ در حال زیستن در جهانی متفاوت از جهان ذهنی نسل‌های قبل است.
یکی از نکات مهم این گفت‌وگو، مسئله گسست نهادهای واسط است. زمانی خانواده، مدرسه، دانشگاه، تشکل‌های دانشجویی، احزاب، رسانه‌ها و گروه‌های اجتماعی، هر کدام به شکلی میان فرد و جامعه و میان جامعه و سیاست نقش واسطه داشتند. امروز بسیاری از این واسطه‌ها یا ضعیف شده‌اند یا اعتبار خود را از دست داده‌اند. نتیجه، نسلی است که کمتر از مسیر نهادهای رسمی حرف می‌زند، کمتر به مراجعیت‌های تثبیت‌شده اعتماد می‌کند و بسیار سریع‌تر مرجع فکری، فرهنگی و حتی سیاسی خود را تغییر می‌دهد.
این تحول را نمی‌توان صرفاً به «فضای مجازی» یا «ضعف فرهنگی نسل جدید» تقلیل داد. وقتی یک جوان آینده روشنی در مسیر تحصیل، شغل، مسکن و تشکیل زندگی نمی‌بیند، طبیعی است که نسبت او با بسیاری از توصیه‌های رسمی و الگوهای موفقیت نسل‌های قبل تغییر کند. در چنین وضعیتی، مدرک دانشگاهی، شغل بلندمدت، وفاداری به یک سازمان یا حتی برنامه‌ریزی بلندمدت، دیگر الزاماً همان معنایی را ندارند که برای نسل‌های پیشین داشتند.
در این میان، مفهوم «اقتصاد ترس» که در این گفت‌وگو مطرح می‌شود، قابل تأمل است؛ وضعیتی که در آن، آینده به جای آنکه میدان امید و برنامه‌ریزی باشد، به منبع اضطراب تبدیل می‌شود. شاید به همین دلیل است که برای بخشی از نسل جدید، درآمد سریع، مهارت کوتاه‌مدت، مهاجرت، سرمایه‌گذاری‌های پرریسک یا حتی دنبال کردن رؤیای یک زندگی معمولی، جایگزین مسیرهای کلاسیک موفقیت شده است.
اما مسئله مهم‌تر، شاید خودِ «گسست» باشد. گسست میان نسل جدید و حکومت، میان دانش‌آموز و مدرسه، میان دانشجو و سیاست رسمی، میان جوان و مرجعیت‌های فکری گذشته و حتی در مواردی میان نسل جدید و نسل‌های پیش از خود.
این گسست الزاماً به معنای بی‌فکری یا بی‌تفاوتی نیست. همان‌قدر که می‌تواند به سطحی‌نگری، واکنش‌های لحظه‌ای و تأثیرپذیری شدید از فضای مجازی منجر شود، می‌تواند نشانه‌ای از پایان اعتبار برخی الگوهای قدیمی نیز باشد. مسئله این است که اگر نهادهای رسمی و فکری نتوانند جایگزین‌های معتبر، گفت‌وگوهای واقعی و مسیرهای قابل لمس برای مشارکت و پیشرفت ایجاد کنند، این خلأ به‌طور طبیعی توسط منابع دیگری پر خواهد شد.
البته در بخش‌هایی از تحلیل‌های مطرح‌شده در این گفت‌وگو می‌توان بحث و نقد داشت؛ به‌ویژه آنجا که درباره ویژگی‌های یک نسل بسیار بزرگ، احکام نسبتاً کلی صادر می‌شود. هیچ نسلی یکدست نیست و تجربه یک مدرس، استاد، کافه‌دار یا پژوهشگر، هرچند ارزشمند، لزوماً نماینده تمام واقعیت پیچیده یک نسل نیست.
اما شاید ارزش اصلی چنین گفت‌وگوهایی دقیقاً در همین باشد که ما را وادار می‌کنند از موضع قضاوت، کمی فاصله بگیریم و یک سؤال دشوارتر بپرسیم:
اگر نسل جدید دیگر با زبان دیروز قانع نمی‌شود، آیا مشکل فقط این است که نسل جدید تغییر کرده، یا ما هنوز اصرار داریم با ابزارهای دیروز، واقعیت امروز را بفهمیم؟
به گمان من، برای پاسخ به این پرسش باید بیش از آنکه درباره این نسل سخن بگوییم، تلاش کنیم آن را دقیق‌تر بشنویم؛ بدون تحقیر، بدون قهرمان‌سازی و بدون این پیش‌فرض که یا همه‌چیز را می‌فهمد یا هیچ‌چیز را نمی‌فهمد.
گفت‌وگوی محمد فاضلی و نوید کلهرودی، فارغ از نقدهایی که می‌توان به برخی تحلیل‌های آن داشت، از همین جهت ارزش شنیدن دارد. پیشنهاد می‌کنم خود مصاحبه را هم بشنوید؛ شاید مهم‌تر از پاسخ‌هایی که در آن ارائه می‌شود، پرسش‌هایی باشد که پس از شنیدنش برای ما باقی می‌ماند.

لینک مصاحبه:
https://www.youtube.com/watch?v=uTgpuFA6Iq8

🌀| @MarpichChannel
YouTube نسل جوان و جمهوری اسلامی | از نفی و انکار تا پیچیدگی | گفت‌وگو با نوید کلهرودی این برنامه در تاریخ 8 مرداد 1405 ضبط شده است. جمهوری اسلامی ایران گویی در برابر نسل جدید شگفت‌زده شده است. کثری از نسل دهه هشتادی‌ها و دهه نودی‌ها، انگار از جمهوری اسلامی بریده‌اند و در جهان دیگری سیر می‌کنند. این نسل جدید چگونه فکر می‌کند؟ دنیایش و آرزوهایش…
  • ❤ 1
  • 👍 1
Post #7719 500
وقتی نباختن کافی نیست
آزاده مدنی

گاهی خطرناک‌ترین لحظه یک جنگ، لحظه‌ای نیست که در حال شکست خوردنی.
لحظه‌ای است که آن‌قدر خوب مقاومت کرده‌ای که دیگر نمی‌دانی با این مقاومت چه باید بکنی.
سه کشور در قرن بیستم با قدرت‌هایی بسیار بزرگ‌تر از خود درگیر شدند. هر سه توانستند شکست نخورند. اما سرنوشتشان به این دلیل شبیه هم نشد.
چون بعد از مقاومت، سه انتخاب متفاوت کردند.
ویتنام شمالی در برابر آمریکا فهمیده بود که نمی‌تواند آمریکا را در یک جنگ کلاسیک شکست دهد. پس بازی را عوض کرد.
قرار نبود ارتش آمریکا را در میدان نبرد نابود کند؛ قرار بود هزینه ماندن آمریکا را آن‌قدر بالا ببرد که خودِ آمریکا درباره ادامه جنگ دچار تردید شود.
جنگ طولانی شد. آمریکا هزینه داد. جامعه آمریکا خسته شد و جنگ به یک بحران سیاسی داخلی تبدیل شد.
ویتنام به هدفش رسید.
اما این پیروزی یک حقیقت تلخ هم داشت:
برای فرسوده‌کردن حریف، باید خودت هم هزینه فرسایش را بپردازی.
این منطق را می‌توان این‌گونه خلاصه کرد:
اگر نمی‌توانم تو را شکست بدهم، کاری می‌کنم که پیروزی برایت بیش از حد گران تمام شود.
مصر اما انتخاب دیگری کرد.
سادات در ۱۹۷۳ می‌دانست که با یک جنگ نمی‌تواند اسرائیل را نابود کند. بنابراین جنگ را برای رسیدن به یک پیروزی نظامی نهایی آغاز نکرد.
می‌خواست بن‌بست را بشکند.
یک موفقیت نظامی محدود می‌توانست محاسبات اسرائیل و قدرت‌های بزرگ را تغییر دهد و نشان دهد که وضعیت موجود قابل دوام نیست.
و همین اتفاق افتاد.
مصر بعد از جنگ، قدرت نظامی خود را به اهرم سیاسی تبدیل کرد.
جنگ برای مصر مقصد نبود؛ وسیله بود.
این تفاوتی بسیار مهم است:
ویتنام از جنگ برای فرسوده‌کردن دشمن استفاده کرد؛ مصر از جنگ برای بازکردن درِ مذاکره.
چین حتی انتخاب متفاوت‌تری کرد.
پکن دریافت که یک کشور ممکن است استقلال سیاسی خود را حفظ کند، اما اگر برای همیشه در انزوا بماند، فرصت ساختن قدرت اقتصادی را از دست می‌دهد.
پس چین دشمنی با آمریکا را کنار نگذاشت؛ آن را مدیریت کرد.
با آمریکا وارد رابطه شد، به اقتصاد جهانی پیوست و از شکاف‌های موجود در نظام بین‌الملل برای تقویت خود استفاده کرد.
چین به این نتیجه رسیده بود که:
برای حفظ استقلال، همیشه لازم نیست با جهان بجنگی؛ گاهی باید آن‌قدر قوی شوی که بتوانی با جهان معامله کنی.
حالا مسئله ایران را در این سه آینه ببینیم.
ایران امروز، از یک طرف در حال تجربه نوعی مقاومت در برابر قدرت نظامی بسیار بزرگ‌تر است؛ چیزی که یادآور منطق ویتنام است.
اما مقاومت، به‌تنهایی یک استراتژی کامل نیست.
اگر جنگ طولانی شود، هزینه فقط به دشمن منتقل نمی‌شود. اقتصاد، سرمایه‌گذاری، تجارت، زیرساخت و زندگی روزمره جامعه نیز هزینه می‌پردازند.
از طرف دیگر، ایران اکنون با فرصتی شبیه مسئله مصر روبه‌روست:
آیا می‌توان قدرت و هزینه‌ای را که به دشمن تحمیل شده، به یک دستاورد سیاسی تبدیل کرد؟
یعنی اگر آمریکا نتوانسته ایران را به‌سادگی وادار به تسلیم کند، آیا این واقعیت می‌تواند به جای ادامه بی‌پایان جنگ، تبدیل به اهرمی برای یک توافق جدید شود؟
اما درست در همین نقطه، یک اتفاق مهم رخ داده است.
پرونده ایران دوباره در شورای امنیت مطرح شده و خطر بازگشت سازوکار تحریم‌های بین‌المللی جدی‌تر شده است.
این فقط اضافه‌شدن چند تحریم به فهرست تحریم‌های موجود نیست.
مسئله مهم‌تر، تغییر زمین بازی است:
تا وقتی فشار عمدتاً آمریکایی است، ایران می‌تواند از شکاف میان آمریکا و سایر قدرت‌ها، و میان آمریکا و کشورهای منطقه، برای کاهش فشار استفاده کند.
اما اگر فشار دوباره چندجانبه و بین‌المللی شود، فضای مانور ایران کوچک‌تر می‌شود.
و این دقیقاً همان جایی است که تجربه چین اهمیت پیدا می‌کند.
قدرت فقط موشک، ارتش و توان تحمل جنگ نیست.
قدرت یعنی توانایی تبدیل موقعیت سخت به انتخاب‌های بیشتر.
اگر جنگ ادامه پیدا کند و همزمان ایران در شورای امنیت، اقتصاد جهانی و روابط منطقه‌ای منزوی‌تر شود، ممکن است paradox عجیبی رخ دهد:
ایران در میدان نظامی شکست نخورده باشد، اما گزینه‌هایش برای آینده کمتر شده باشد.
و این همان تفاوت میان مقاومت و راهبرد است.
مقاومت می‌گوید:
نمی‌گذارم شکست بخورم.
راهبرد باید یک جمله دیگر هم داشته باشد:
و بعد از اینکه شکست نخوردم، چه می‌خواهم به دست بیاورم؟
ویتنام پاسخ خود را پیدا کرد.
مصر پاسخ دیگری یافت.
چین یک گام فراتر رفت و از کاهش تنش برای ساختن قدرت استفاده کرد.
ایران اکنون در نقطه‌ای ایستاده که شاید مهم‌ترین پرسش درباره آینده‌اش دیگر این نباشد که چقدر می‌تواند مقاومت کند.
پرسش این است:
آیا می‌تواند مقاومت را به مذاکره، مذاکره را به کاهش فشار، و کاهش فشار را به توسعه تبدیل کند؟
چون تاریخ نشان می‌دهد:
شکست نخوردن، هنوز پیروزی نیست.
پیروزی زمانی ست که بتوانی از «نباختن» برای ساختن آینده استفاده کنی.

🌀| @MarpichChannel
  • 👍 4
Post #7717 434
ایران؛ از ایده تا انتخاب (قسمت دوم)
چرا ایران هنوز مجبور به انتخاب نشده است؟

آزاده مدنی

در پست قبلی، در نقد و تکمیل تحلیل دکتر مجتبی لشکربلوکی درباره «اجماع نخبگان» گفتم که مسئله ایران فقط فقدان سازوکار اجماع نیست. پرسش بنیادی‌تر این است: چه چیزی در یک جامعه باعث می‌شود نخبگان از میان ده‌ها ایده، بر سر چند انتخاب محدود و مشترک توافق کنند؟
پاسخ را باید در تجربه تاریخی کشورها جست‌وجو کرد.
اجماع‌های بزرگ معمولاً فقط حاصل گفت‌وگو، عقلانیت یا نبوغ سیاست‌گذاران نیستند. اغلب، فشار واقعیت آن‌قدر افزایش پیدا می‌کند که ادامه مسیر قبلی دیگر امکان‌پذیر نیست.
آلمان پس از جنگ جهانی دوم ویران شده بود. شکست نظامی، فروپاشی اقتصادی و تجربه فاجعه جنگ، امکان بازگشت به نظم قبلی را عملاً از میان برده بود.
چین در پایان دهه ۱۹۷۰ نیز در چنین نقطه‌ای قرار داشت. پس از سال‌ها آشوب سیاسی و سیاست‌های اقتصادی ناکارآمد، اصلاح مسیر دیگر یک انتخاب تجملی نبود؛ ضرورتی برای بقا و پیشرفت بود.
سنگاپور وضعیت متفاوتی داشت، اما فشار آن روشن بود: کشوری کوچک، فاقد منابع طبیعی و جداشده از مالزی، با بازار داخلی محدود. برای چنین کشوری، پیدا کردن جایگاه اقتصادی در جهان یک پروژه جانبی نبود؛ مسئله بقا بود.
این تجربه‌ها یک نکته مهم دارند: بحران زمانی به نیروی تغییر تبدیل می‌شود که همه بازیگران مهم، تعریف کم‌وبیش مشترکی از خطر پیدا کنند.
ایران هنوز در چنین نقطه‌ای قرار نگرفته است.
این به معنای نبود بحران نیست. برعکس، ایران با مجموعه‌ای از بحران‌های اقتصادی، اجتماعی، زیست‌محیطی، حکمرانی و سیاست خارجی روبه‌روست. اما بحران‌های ما هنوز به یک «ضرورت مشترک» تبدیل نشده‌اند.
چرا؟
چون ایران کشوری بزرگ است و منابع و ظرفیت‌های فراوانی برای ادامه دادن دارد: نفت و گاز، موقعیت جغرافیایی، بازار داخلی، جمعیت تحصیل‌کرده، سرمایه انسانی، منابع طبیعی و عمق تاریخی.
همین ظرفیت‌ها یک اثر دوگانه دارند.
از یک سو سرمایه‌های بالقوه توسعه‌اند؛ از سوی دیگر، به کشور امکان می‌دهند هزینه خطا را برای مدت طولانی تحمل کند.
کشوری که هیچ منبعی ندارد، مجبور است انتخاب کند. کشوری که منابع متعددی دارد، می‌تواند انتخاب را عقب بیندازد.
این همان چیزی است که می‌توان «نفرین امکان ادامه دادن» نامید.
نه آن‌قدر بحران‌زده‌ایم که همه راه‌های قبلی را بسته ببینیم، و نه آن‌قدر موفقیم که ادامه مسیر موجود را رضایت‌بخش بدانیم.
نتیجه، وضعیتی فرسایشی است: هر گروه سیاسی و فکری می‌تواند هنوز تصور کند که راه‌حل خودش قابل اجراست؛ بدون اینکه ضرورت توافق بر سر یک مسیر مشترک به اندازه کافی فوری شده باشد.
در چنین شرایطی، «فوران ایده، فقدان انتخاب» که لشکربلوکی از آن سخن می‌گوید، طبیعی است.
وقتی بحران مشترک به فهم مشترک تبدیل نشده باشد، هرکس بحران را از زاویه خود تعریف می‌کند؛ و وقتی صورت مسئله مشترک نباشد، اجماع بر سر راه‌حل نیز شکل نمی‌گیرد.
پس برای ایران، مسئله فقط ساختن سازوکارهای اجماع نیست. ما به چیزی مقدم بر اجماع نیاز داریم: ساختن فهم مشترک از مسئله ایران.
این فهم مشترک به معنای یکسان شدن دیدگاه‌ها نیست. جامعه متکثر به تکثر ایده‌ها نیاز دارد. مسئله این است که بر سر چند واقعیت بنیادین و چند هدف ملی، آن‌قدر توافق وجود داشته باشد که رقابت سیاسی بتواند به انتخاب منجر شود، نه اینکه هر اختلافی به نزاع بر سر اصل مسئله تبدیل شود.
اینجا نقش جامعه، روشنفکران، دانشگاهیان، رسانه‌ها، تکنوبروکرات‌ها و احزاب جدی می‌شود. وظیفه آن‌ها فقط تولید ایده نیست؛ تبدیل پراکندگی ایده‌ها به فهم مشترک، اولویت‌های مشترک و در نهایت انتخاب‌های قابل اجراست.
بنابراین با بخش مهمی از حرف دکتر لشکربلوکی موافقم: ایران به اجماع نخبگان نیاز دارد.
اما اجماع، نقطه آغاز نیست؛ نقطه پایان یک فرایند است.
پیش از آن باید بر سر مسئله توافق کنیم، سپس بر سر اولویت‌ها، بعد بر سر انتخاب‌های اصلی و در نهایت بر سر سازوکار اجرای آن‌ها.
و اینجاست که مسئله احزاب، گفت‌وگوی عمومی و تکنوبروکراسی اهمیت پیدا می‌کند: آن‌ها فقط ابزار اداره سیاست نیستند؛ ماشین‌های تبدیل تکثر اجتماعی به انتخاب جمعی‌اند.
ایران امروز بیش از آنکه با کمبود ایده مواجه باشد، با فقدان سازوکاری برای تبدیل تکثر به انتخاب مواجه است.
و تا زمانی که هزینه «ادامه دادن بدون انتخاب» به اندازه کافی آشکار و مشترک نشود، فوران ایده‌ها ادامه خواهد داشت و تصمیم‌های بزرگ به تعویق خواهند افتاد.
توسعه از جایی آغاز می‌شود که یک جامعه فقط درباره اینکه چه می‌خواهد بحث نمی‌کند؛ بلکه می‌پذیرد برای رسیدن به آن، از میان امکانات متعدد باید انتخاب کند.

لینک مقاله دکتر مجتبی لشکربلوکی:
https://t.me/Dr_Lashkarbolouki/440

🌀| @MarpichChannel
Telegram مجتبی لشکربلوکی 🔲⭕️تفاوت ظریف ایران با امارات، سنگاپور، چین و آلمان مجتبی لشکربلوکی کشوری کوچک، فقیر و بدون آب و غذای کافی بود به نام سنگاپور؛ جزیره‌ای با دو میلیون نفر، بدون منابع طبیعی، بدون بازار داخلی بزرگ. پایگاه صنعتی و توان نظامی هم نداشت. سنگاپور یک تصمیم بزرگ…
  • 👍 1
Post #7716 366
ایران؛ از ایده تا انتخاب (قسمت اول)
ایران کمبود ایده ندارد؛ اما چرا انتخاب نمی‌کند؟

آزاده مدنی

مجتبی لشکربلوکی در یادداشتی قابل تأمل، تجربه سنگاپور، دبی، آلمان و چین را کنار هم قرار می‌دهد و به یک نتیجه مهم می‌رسد: کشورها صرفاً با داشتن افراد باهوش و ایده‌های خوب توسعه پیدا نمی‌کنند؛ زمانی مسیرشان تغییر می‌کند که یک ایده بزرگ به تصمیم جمعی، سیاست و در نهایت عمل تبدیل شود. از این منظر، او یکی از حلقه‌های مفقوده توسعه ایران را «اجماع نخبگان» می‌داند.
این تحلیل، بخش مهمی از مسئله ایران را توضیح می‌دهد؛ اما پرسش اصلی یک لایه عمیق‌تر قرار دارد.
مسئله فقط این نیست که چرا ایران بر سر ایده‌های بزرگ اجماع نمی‌کند؛ مسئله این است که چرا در ایران اساساً رسیدن به اجماع دشوار است.
اگر پاسخ را صرفاً در ضعف احزاب، فقدان گفت‌وگو یا پراکندگی نخبگان جست‌وجو کنیم، بخشی از مسئله را دیده‌ایم، اما به ریشه‌های تاریخی و ساختاری آن نرسیده‌ایم.
اجماع نخبگان با توصیه به نخبگان برای گفت‌وگو و عاقلانه‌تر تصمیم گرفتن ساخته نمی‌شود. اجماع محصول شرایط تاریخی، ساختار قدرت، منافع مشترک، احساس خطر مشترک و تصویری است که گروه‌های اثرگذار از آینده خود و کشور دارند.
و ایران، از این نظر، تفاوت‌های مهمی با سنگاپور، آلمان، چین و امارات دارد.
نخست، ایران کشوری بزرگ و متکثر است؛ از نظر قومی، زبانی، فرهنگی، طبقاتی و منطقه‌ای. البته تنوع قومی به‌خودی‌خود مانع توسعه نیست. مسئله زمانی پیچیده می‌شود که این تنوع با توسعه نامتوازن، رابطه مرکز و پیرامون، تجربه‌های متفاوت از دولت و برداشت‌های متفاوت از منافع ملی درهم بیامیزد.
در چنین جامعه‌ای، توافق بر سر یک پرسش بنیادین دشوارتر می‌شود:
برای حفظ ایران و ساختن آینده آن، چه چیزی باید اولویت اول ما باشد؟
دوم، ایران برای قرن‌ها در یکی از حساس‌ترین چهارراه‌های جهان قرار داشته است؛ میان شرق و غرب، شمال و جنوب و در معرض رقابت قدرت‌های بزرگ.
این موقعیت هم فرصت بوده و هم تهدید. مهم‌تر از آن، یک واقعیت تاریخی را به سیاست ایرانی تحمیل کرده است: در ایران، توسعه هرگز فقط مسئله رشد اقتصادی نبوده است. توسعه همواره با امنیت، استقلال، نفوذ خارجی، تمامیت ارضی و موازنه قدرت در منطقه گره خورده است.
سنگاپور توانست مسئله خود را نسبتاً روشن تعریف کند: اگر در اقتصاد جهانی جایگاهی پیدا نکنیم، آینده ما به خطر می‌افتد.
اما مسئله ایران پیچیده‌تر است. ایران هم‌زمان باید توسعه پیدا کند، امنیت خود را حفظ کند، استقلال سیاسی داشته باشد و در یکی از پررقابت‌ترین مناطق جهان موقعیت خود را مدیریت کند. توافق بر سر نسبت این اهداف، خود به یکی از دشوارترین مسائل سیاست‌گذاری در ایران تبدیل شده است.
سوم، ایران فقط کشوری با تاریخ طولانی نیست؛ وارث حافظه یک تمدن و امپراتوری بزرگ است.
این حافظه یک سرمایه است، اما هزینه‌هایی هم دارد. پذیرش محدودیت‌های امروز و تغییر جایگاه در جهان برای کشوری که تصویری بزرگ از گذشته خود دارد، همیشه ساده نیست.
کشورهایی که پس از شکست‌های بزرگ ناچار به بازسازی شدند، یک مزیت تلخ داشتند: واقعیت جدید با تمام قدرت خود بر آن‌ها تحمیل شده بود. گذشته به پایان رسیده بود و راه بازگشت وجود نداشت.
ایران اما هنوز با فاصله‌ای میان دو تصویر زندگی می‌کند: آنچه امروز هست و آنچه بر اساس تاریخ خود تصور می‌کند باید باشد.
به همین دلیل، مسئله ایران صرفاً یافتن یک «ایده بزرگ» یا نشاندن نخبگان دور یک میز نیست.
پیش از اجماع بر سر راه‌حل، باید بر سر صورت مسئله به توافق رسید.
تا زمانی که گروه‌های اثرگذار کشور تعریف‌های متفاوتی از مسئله اصلی ایران، تهدید اصلی ایران و آینده مطلوب ایران دارند، اختلاف بر سر راه‌حل طبیعی است.
و در اینجا به مهم‌ترین تفاوت ایران با بسیاری از کشورهایی می‌رسیم که در تجربه توسعه به آن‌ها استناد می‌کنیم:
اجماع‌های بزرگ معمولاً زمانی شکل می‌گیرند که هزینه ادامه مسیر گذشته، از هزینه تغییر مسیر بیشتر شود.
در پست بعدی به همین مسئله می‌پردازم؛ اینکه چرا ایران، با وجود انباشت بحران‌های اقتصادی، اجتماعی و سیاسی، هنوز به نقطه‌ای نرسیده که همه بازیگران اصلی بپذیرند هزینه «انتخاب نکردن» از هزینه انتخاب کردن بیشتر شده است.
مشکل ایران فقط ناتوانی در انتخاب نیست؛ ایران هنوز برای انتخاب نکردن، راه‌های زیادی در اختیار دارد.

لینک مقاله دکتر مجتبی لشکربلوکی:
https://t.me/Dr_Lashkarbolouki/440

🌀| @MarpichChannel
Telegram مجتبی لشکربلوکی 🔲⭕️تفاوت ظریف ایران با امارات، سنگاپور، چین و آلمان مجتبی لشکربلوکی کشوری کوچک، فقیر و بدون آب و غذای کافی بود به نام سنگاپور؛ جزیره‌ای با دو میلیون نفر، بدون منابع طبیعی، بدون بازار داخلی بزرگ. پایگاه صنعتی و توان نظامی هم نداشت. سنگاپور یک تصمیم بزرگ…
  • 👍 1
Post #7715 118

Forwarded from زم تی وی

همهٔ آدم‌هایی که می‌خواهند بمیرند، لزوماً نمی‌خواهند زندگی تمام شود؛ گاهی فقط دیگر نمی‌توانند معنایی برای ادامه‌دادنش پیدا کنند.
۱۰ سپتامبر، روز جهانی پیشگیری از خودکشی، فقط دربارهٔ نجات یک زندگی نیست؛ دربارهٔ مسئولیتی است که ما در برابر زندگی یکدیگر داریم.
قرار نیست همیشه پاسخ درست را بدانیم.
گاهی کافی است کسی را تنها نگذاریم، رنجش را کوچک نکنیم و به او یادآوری کنیم که ارزش وجودش به موفقیت‌ها، شکست‌ها یا وضعیت امروز او وابسته نیست.
شاید یکی از مهم‌ترین وظایف معنوی ما این باشد: نگذاریم انسانی در تاریک‌ترین فصل زندگی‌اش، تصور کند که دیگر هیچ فصلی وجود ندارد.

@Zam_Tv_Channel
  • ❤ 4
  • 👍 1
Post #7714 421
بحران فقط امید را از انسان نمی‌گیرد؛ آینده را هم از او می‌گیرد
آزاده مدنی

بعضی آدم‌ها یک روز صبح بیدار می‌شوند و متوجه می‌شوند دیگر نمی‌توانند آینده‌شان را تصور کنند.
نه اینکه تصمیم گرفته باشند همه‌چیز را رها کنند. نه اینکه لزوماً دیگر امیدی نداشته باشند. شاید هنوز سر کار بروند، درس بخوانند، با دوستانشان حرف بزنند، در شبکه‌های اجتماعی چیزی ببینند و حتی بخندند. اما وقتی از آن‌ها بپرسی «سال بعد خودت را کجا می‌بینی؟»، ناگهان سکوتی عجیب میان شما می‌افتد.
فردا روز جهانی پیشگیری از خودکشی است.
ما معمولاً وقتی دربارهٔ خودکشی حرف می‌زنیم، به رنج فردی فکر می‌کنیم: افسردگی، تنهایی، شکست، بیماری، فقدان یا بحران‌های شخصی. این‌ها واقعی‌اند و هیچ‌کدام را نمی‌توان نادیده گرفت. اما در جامعه‌ای که برای مدت طولانی در وضعیت بحران زندگی می‌کند، مسئله فقط آن چیزی نیست که امروز بر سر انسان آمده است.
گاهی آنچه انسان را فرسوده می‌کند، این است که دیگر نمی‌داند آیا «فردایی» وجود دارد که تلاش امروز به آن برسد یا نه.
بحران فقط امید را از انسان نمی‌گیرد؛ رابطهٔ او را با آینده هم مختل می‌کند.
ما بخش بزرگی از زندگی‌مان را برای انسانی انجام می‌دهیم که هنوز وجود ندارد: خودِ آینده‌مان. درس می‌خوانیم برای کسی که چند سال بعد نتیجهٔ آن را خواهد دید. کار می‌کنیم، پس‌انداز می‌کنیم، رابطه‌ای را حفظ می‌کنیم، چیزی می‌سازیم یا پروژه‌ای را ادامه می‌دهیم، چون در ذهنمان کسی وجود دارد که قرار است روزی نتیجهٔ این تلاش‌ها را دریافت کند.
اما اگر آن شخصِ آینده آرام‌آرام از ذهن ما محو شود، چه اتفاقی برای امروز می‌افتد؟
شاید یکی از پنهان‌ترین آسیب‌های بحران همین باشد. جنگ، ناامنی، فشار اقتصادی، بی‌ثباتی و ترس فقط شرایط زندگی را سخت نمی‌کنند؛ آن‌ها افق زمانی انسان را کوتاه می‌کنند. جهان به جای «پنج سال بعد» تبدیل می‌شود به «ماه بعد چه می‌شود؟» و بعد شاید حتی «فردا چه می‌شود؟»
وقتی آینده کوچک می‌شود، زندگی هم کوچک می‌شود.
پیوند عجیبی میان بحران روانی و بحران تاریخی وجود دارد. تاریخ معمولاً دربارهٔ جنگ‌ها، انقلاب‌ها، دولت‌ها و فروپاشی‌ها حرف می‌زند. اما شاید یکی از مهم‌ترین پیامدهای هر بحران بزرگ در جایی ثبت نمی‌شود: در میلیون‌ها انسانی که دیگر نمی‌توانند برای زندگی‌شان داستانی ادامه‌دار تصور کنند.
و این‌جا مسئولیت ما نسبت به یکدیگر آغاز می‌شود.
ما نمی‌توانیم به تنهایی بحران‌های بزرگ را حل کنیم. نمی‌توانیم تورم، جنگ یا بی‌ثباتی را با چند جمله تغییر دهیم. اما می‌توانیم مراقب باشیم خودمان به بخشی از ماشین تولید ناامیدی تبدیل نشویم.
گاهی یک جمله می‌تواند افق کسی را کوتاه‌تر کند. «هیچ‌چیز درست نمی‌شود.» «همه‌چیز تمام شده.» «دیگر هیچ آینده‌ای وجود ندارد.» شاید گوینده خودش در لحظهٔ خشم یا ناامیدی باشد، اما این جمله‌ها فقط خبر نیستند؛ آن‌ها تصویری از جهان می‌سازند.
در مقابل، امید هم الزاماً شعارهای خوش‌بینانه نیست. امید گاهی بسیار کوچک‌تر و واقعی‌تر است: جدی گرفتن یک نفر، شنیدن او، پرسیدن از برنامه‌ای که برای آینده دارد، کمک کردن به ادامهٔ یک پروژه، یادآوری اینکه هنوز انتخاب‌هایی وجود دارد.
شاید ما همیشه نتوانیم آیندهٔ کسی را نجات دهیم. اما می‌توانیم کاری کنیم که او احساس نکند آینده‌اش کاملاً از جهان حذف شده است.
خودکشی پدیده‌ای پیچیده است و هرگز نمی‌توان آن را به یک علت فروکاست. اما شاید یکی از نشانه‌های خطر این باشد که انسان، پیش از آنکه زندگی را ترک کند، ابتدا خودش را از آینده حذف کرده باشد.
خطرناک‌ترین چیزی که بحران از انسان می‌گیرد، فقط امید نیست؛ توانایی دیدنِ خودش در فرداست. و شاید مسئولیت ما این باشد که دست‌کم برای یکدیگر، آن فردا را کاملاً تاریک‌تر نکنیم.

🌀| @MarpichChannel
  • 👍 3
Older posts →

About this channel

How can I read @marpichchannel without a Telegram account?
TGViewer shows the public web preview Telegram publishes for مارپیچ (کانال شخصی آزاده مدنی): recent posts, photos, videos and the subscriber count, with no app, login or account.
How many subscribers does مارپیچ (کانال شخصی آزاده مدنی) have?
مارپیچ (کانال شخصی آزاده مدنی) (@marpichchannel) has 636 subscribers on Telegram, refreshed roughly every 30 minutes.
Does مارپیچ (کانال شخصی آزاده مدنی) know I viewed it here?
No. Public channel previews carry no viewer identity, and TGViewer has no accounts or tracking of what you look up.
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →