از تحلیل تا شناخت (قسمت دوم)
وقتی دزد را میگیریم، اما قفل را تعمیر نمیکنیم
آزاده مدنی
نگهبانی را تصور کنید که تمام شب بیدار مانده و هر بار کسی از دیوار پریده، نام او را در دفترش نوشته است. صبح که میشود، فهرست بلندبالایی از دزدها دارد؛ اما هنوز به قفل شکسته درِ پشتی نگاهی نینداخته است. شب بعد، احتمالاً دوباره همان ماجرا تکرار میشود.
این تصویر به بخشی از شیوه مواجهه ما با فساد نزدیک است. وقتی یک پرونده بزرگ فاش میشود، توجه عمومی معمولاً به سمت افراد میرود: چه کسی برده؟ چه کسی امضا کرده؟ چه کسی تبانی کرده؟ چه کسی باید مجازات شود؟ این پرسشها مهماند، اما اگر تمام ماجرا در همینجا متوقف شود، یک پرسش اساسی بیپاسخ میماند: چه چیزی امکان وقوع این فساد را فراهم کرده است؟
اگر یک فرد را از یک موقعیت کنار بگذاریم، اما اختیار، اطلاعات، منابع و نظارت را بدون تغییر باقی بگذاریم، چرا باید انتظار داشته باشیم مسئله برای همیشه حل شود؟
فساد را میتوان از دو زاویه دید. یک زاویه، رفتار فرد است: کسی که رشوه میگیرد، اطلاعات را پنهان میکند، قانون را دور میزند یا از موقعیت خود برای منفعت شخصی استفاده میکند. این سطح، مسئولیت فردی را مطرح میکند و نمیتوان آن را نادیده گرفت.
اما زاویه دیگری هم وجود دارد: شرایطی که چنین رفتاری را ممکن، کمهزینه یا سودآور میکند.
فرض کنید دسترسی به یک امتیاز اقتصادی کمیاب، در اختیار تعداد محدودی از تصمیمگیران باشد، معیارهای تخصیص روشن نباشد و امکان بررسی مستقل تصمیمها هم محدود باشد. در چنین وضعی، حتی اگر چند فرد متخلف کنار گذاشته شوند، تا وقتی همین رابطه میان اختیار، منفعت و نظارت باقی است، امکان شکلگیری فساد دوباره وجود دارد.
به همین دلیل، در مطالعه فساد باید فقط دنبال «آدم فاسد» نگردیم؛ باید ببینیم چه نوع تصمیمی، در چه نهادی، با چه سطحی از اختیار، در چه شرایطی و با چه میزان نظارت گرفته میشود.
برای مثال، در برخی تجربههای تخصیص ارز ترجیحی، فاصله میان نرخهای رسمی و بازار، همراه با سازوکارهای تخصیص و نظارت ناکافی، فرصتهایی برای رانت و سوءاستفاده ایجاد کرد. در مورد مؤسسات مالی غیرمجاز نیز مسئله فقط رفتار مدیران آن مؤسسات نبود؛ نحوه شکلگیری، مجوزدهی، نظارت و برخورد با آنها نیز بخشی از توضیح مسئله است. این مثالها به این معنا نیستند که افراد مسئولیتی ندارند؛ برعکس، نشان میدهند که مسئولیت فردی و مسئولیت نهادی را باید همزمان دید.
ساختارها هم خودبهخود به وجود نمیآیند. قوانین را انسانها مینویسند، نهادها را انسانها اداره میکنند و تصمیمهای مشخص، بهتدریج قواعد بازی را میسازند. بنابراین، نمیتوان هر فسادی را به «سیستم» نسبت داد و فرد را از مسئولیت کنار گذاشت. همانطور که نمیتوان با مجازات چند نفر تصور کرد که مسئله ساختاری حل شده است.
تفاوت مهم میان افشاگری و شناخت دقیقاً همینجاست. افشاگری میتواند یک تخلف را آشکار کند؛ اما شناخت میپرسد چرا این تخلف در این نقطه امکانپذیر شد و چه چیزی اجازه داد دوباره تکرار شود؟
این پرسش، ما را از اخلاق فردی به طراحی نهادی میرساند: از میزان اختیار به میزان پاسخگویی، از دسترسی به منابع به شفافیت، از یک تصمیم مشخص به قواعدی که آن تصمیم را ممکن کردهاند.
اگر هر بار فقط نام افراد را عوض کنیم، ممکن است فهرست مقصران تغییر کند، اما مسئله همانجا بماند.
شاید پرسش دقیقتر درباره یک پرونده فساد این نباشد که «چه کسی این کار را کرد؟»؛ بلکه این باشد:
«چه رابطهای میان اختیار، منفعت و نظارت وجود داشت که این کار توانست اتفاق بیفتد؟»
پاسخ به این پرسش، همان جایی است که میتوان از دیدن یک پرونده عبور کرد و به فهم سازوکاری رسید که پرونده را ممکن کرده است.
🌀| @MarpichChannel
Post #7725
341
- ❤ 3