بحران فقط امید را از انسان نمیگیرد؛ آینده را هم از او میگیرد
آزاده مدنی
بعضی آدمها یک روز صبح بیدار میشوند و متوجه میشوند دیگر نمیتوانند آیندهشان را تصور کنند.
نه اینکه تصمیم گرفته باشند همهچیز را رها کنند. نه اینکه لزوماً دیگر امیدی نداشته باشند. شاید هنوز سر کار بروند، درس بخوانند، با دوستانشان حرف بزنند، در شبکههای اجتماعی چیزی ببینند و حتی بخندند. اما وقتی از آنها بپرسی «سال بعد خودت را کجا میبینی؟»، ناگهان سکوتی عجیب میان شما میافتد.
فردا روز جهانی پیشگیری از خودکشی است.
ما معمولاً وقتی دربارهٔ خودکشی حرف میزنیم، به رنج فردی فکر میکنیم: افسردگی، تنهایی، شکست، بیماری، فقدان یا بحرانهای شخصی. اینها واقعیاند و هیچکدام را نمیتوان نادیده گرفت. اما در جامعهای که برای مدت طولانی در وضعیت بحران زندگی میکند، مسئله فقط آن چیزی نیست که امروز بر سر انسان آمده است.
گاهی آنچه انسان را فرسوده میکند، این است که دیگر نمیداند آیا «فردایی» وجود دارد که تلاش امروز به آن برسد یا نه.
بحران فقط امید را از انسان نمیگیرد؛ رابطهٔ او را با آینده هم مختل میکند.
ما بخش بزرگی از زندگیمان را برای انسانی انجام میدهیم که هنوز وجود ندارد: خودِ آیندهمان. درس میخوانیم برای کسی که چند سال بعد نتیجهٔ آن را خواهد دید. کار میکنیم، پسانداز میکنیم، رابطهای را حفظ میکنیم، چیزی میسازیم یا پروژهای را ادامه میدهیم، چون در ذهنمان کسی وجود دارد که قرار است روزی نتیجهٔ این تلاشها را دریافت کند.
اما اگر آن شخصِ آینده آرامآرام از ذهن ما محو شود، چه اتفاقی برای امروز میافتد؟
شاید یکی از پنهانترین آسیبهای بحران همین باشد. جنگ، ناامنی، فشار اقتصادی، بیثباتی و ترس فقط شرایط زندگی را سخت نمیکنند؛ آنها افق زمانی انسان را کوتاه میکنند. جهان به جای «پنج سال بعد» تبدیل میشود به «ماه بعد چه میشود؟» و بعد شاید حتی «فردا چه میشود؟»
وقتی آینده کوچک میشود، زندگی هم کوچک میشود.
پیوند عجیبی میان بحران روانی و بحران تاریخی وجود دارد. تاریخ معمولاً دربارهٔ جنگها، انقلابها، دولتها و فروپاشیها حرف میزند. اما شاید یکی از مهمترین پیامدهای هر بحران بزرگ در جایی ثبت نمیشود: در میلیونها انسانی که دیگر نمیتوانند برای زندگیشان داستانی ادامهدار تصور کنند.
و اینجا مسئولیت ما نسبت به یکدیگر آغاز میشود.
ما نمیتوانیم به تنهایی بحرانهای بزرگ را حل کنیم. نمیتوانیم تورم، جنگ یا بیثباتی را با چند جمله تغییر دهیم. اما میتوانیم مراقب باشیم خودمان به بخشی از ماشین تولید ناامیدی تبدیل نشویم.
گاهی یک جمله میتواند افق کسی را کوتاهتر کند. «هیچچیز درست نمیشود.» «همهچیز تمام شده.» «دیگر هیچ آیندهای وجود ندارد.» شاید گوینده خودش در لحظهٔ خشم یا ناامیدی باشد، اما این جملهها فقط خبر نیستند؛ آنها تصویری از جهان میسازند.
در مقابل، امید هم الزاماً شعارهای خوشبینانه نیست. امید گاهی بسیار کوچکتر و واقعیتر است: جدی گرفتن یک نفر، شنیدن او، پرسیدن از برنامهای که برای آینده دارد، کمک کردن به ادامهٔ یک پروژه، یادآوری اینکه هنوز انتخابهایی وجود دارد.
شاید ما همیشه نتوانیم آیندهٔ کسی را نجات دهیم. اما میتوانیم کاری کنیم که او احساس نکند آیندهاش کاملاً از جهان حذف شده است.
خودکشی پدیدهای پیچیده است و هرگز نمیتوان آن را به یک علت فروکاست. اما شاید یکی از نشانههای خطر این باشد که انسان، پیش از آنکه زندگی را ترک کند، ابتدا خودش را از آینده حذف کرده باشد.
خطرناکترین چیزی که بحران از انسان میگیرد، فقط امید نیست؛ توانایی دیدنِ خودش در فرداست. و شاید مسئولیت ما این باشد که دستکم برای یکدیگر، آن فردا را کاملاً تاریکتر نکنیم.
🌀| @MarpichChannel
Post #7714
429
- 👍 3