وقتی نباختن کافی نیست
آزاده مدنی
گاهی خطرناکترین لحظه یک جنگ، لحظهای نیست که در حال شکست خوردنی.
لحظهای است که آنقدر خوب مقاومت کردهای که دیگر نمیدانی با این مقاومت چه باید بکنی.
سه کشور در قرن بیستم با قدرتهایی بسیار بزرگتر از خود درگیر شدند. هر سه توانستند شکست نخورند. اما سرنوشتشان به این دلیل شبیه هم نشد.
چون بعد از مقاومت، سه انتخاب متفاوت کردند.
ویتنام شمالی در برابر آمریکا فهمیده بود که نمیتواند آمریکا را در یک جنگ کلاسیک شکست دهد. پس بازی را عوض کرد.
قرار نبود ارتش آمریکا را در میدان نبرد نابود کند؛ قرار بود هزینه ماندن آمریکا را آنقدر بالا ببرد که خودِ آمریکا درباره ادامه جنگ دچار تردید شود.
جنگ طولانی شد. آمریکا هزینه داد. جامعه آمریکا خسته شد و جنگ به یک بحران سیاسی داخلی تبدیل شد.
ویتنام به هدفش رسید.
اما این پیروزی یک حقیقت تلخ هم داشت:
برای فرسودهکردن حریف، باید خودت هم هزینه فرسایش را بپردازی.
این منطق را میتوان اینگونه خلاصه کرد:
اگر نمیتوانم تو را شکست بدهم، کاری میکنم که پیروزی برایت بیش از حد گران تمام شود.
مصر اما انتخاب دیگری کرد.
سادات در ۱۹۷۳ میدانست که با یک جنگ نمیتواند اسرائیل را نابود کند. بنابراین جنگ را برای رسیدن به یک پیروزی نظامی نهایی آغاز نکرد.
میخواست بنبست را بشکند.
یک موفقیت نظامی محدود میتوانست محاسبات اسرائیل و قدرتهای بزرگ را تغییر دهد و نشان دهد که وضعیت موجود قابل دوام نیست.
و همین اتفاق افتاد.
مصر بعد از جنگ، قدرت نظامی خود را به اهرم سیاسی تبدیل کرد.
جنگ برای مصر مقصد نبود؛ وسیله بود.
این تفاوتی بسیار مهم است:
ویتنام از جنگ برای فرسودهکردن دشمن استفاده کرد؛ مصر از جنگ برای بازکردن درِ مذاکره.
چین حتی انتخاب متفاوتتری کرد.
پکن دریافت که یک کشور ممکن است استقلال سیاسی خود را حفظ کند، اما اگر برای همیشه در انزوا بماند، فرصت ساختن قدرت اقتصادی را از دست میدهد.
پس چین دشمنی با آمریکا را کنار نگذاشت؛ آن را مدیریت کرد.
با آمریکا وارد رابطه شد، به اقتصاد جهانی پیوست و از شکافهای موجود در نظام بینالملل برای تقویت خود استفاده کرد.
چین به این نتیجه رسیده بود که:
برای حفظ استقلال، همیشه لازم نیست با جهان بجنگی؛ گاهی باید آنقدر قوی شوی که بتوانی با جهان معامله کنی.
حالا مسئله ایران را در این سه آینه ببینیم.
ایران امروز، از یک طرف در حال تجربه نوعی مقاومت در برابر قدرت نظامی بسیار بزرگتر است؛ چیزی که یادآور منطق ویتنام است.
اما مقاومت، بهتنهایی یک استراتژی کامل نیست.
اگر جنگ طولانی شود، هزینه فقط به دشمن منتقل نمیشود. اقتصاد، سرمایهگذاری، تجارت، زیرساخت و زندگی روزمره جامعه نیز هزینه میپردازند.
از طرف دیگر، ایران اکنون با فرصتی شبیه مسئله مصر روبهروست:
آیا میتوان قدرت و هزینهای را که به دشمن تحمیل شده، به یک دستاورد سیاسی تبدیل کرد؟
یعنی اگر آمریکا نتوانسته ایران را بهسادگی وادار به تسلیم کند، آیا این واقعیت میتواند به جای ادامه بیپایان جنگ، تبدیل به اهرمی برای یک توافق جدید شود؟
اما درست در همین نقطه، یک اتفاق مهم رخ داده است.
پرونده ایران دوباره در شورای امنیت مطرح شده و خطر بازگشت سازوکار تحریمهای بینالمللی جدیتر شده است.
این فقط اضافهشدن چند تحریم به فهرست تحریمهای موجود نیست.
مسئله مهمتر، تغییر زمین بازی است:
تا وقتی فشار عمدتاً آمریکایی است، ایران میتواند از شکاف میان آمریکا و سایر قدرتها، و میان آمریکا و کشورهای منطقه، برای کاهش فشار استفاده کند.
اما اگر فشار دوباره چندجانبه و بینالمللی شود، فضای مانور ایران کوچکتر میشود.
و این دقیقاً همان جایی است که تجربه چین اهمیت پیدا میکند.
قدرت فقط موشک، ارتش و توان تحمل جنگ نیست.
قدرت یعنی توانایی تبدیل موقعیت سخت به انتخابهای بیشتر.
اگر جنگ ادامه پیدا کند و همزمان ایران در شورای امنیت، اقتصاد جهانی و روابط منطقهای منزویتر شود، ممکن است paradox عجیبی رخ دهد:
ایران در میدان نظامی شکست نخورده باشد، اما گزینههایش برای آینده کمتر شده باشد.
و این همان تفاوت میان مقاومت و راهبرد است.
مقاومت میگوید:
نمیگذارم شکست بخورم.
راهبرد باید یک جمله دیگر هم داشته باشد:
و بعد از اینکه شکست نخوردم، چه میخواهم به دست بیاورم؟
ویتنام پاسخ خود را پیدا کرد.
مصر پاسخ دیگری یافت.
چین یک گام فراتر رفت و از کاهش تنش برای ساختن قدرت استفاده کرد.
ایران اکنون در نقطهای ایستاده که شاید مهمترین پرسش درباره آیندهاش دیگر این نباشد که چقدر میتواند مقاومت کند.
پرسش این است:
آیا میتواند مقاومت را به مذاکره، مذاکره را به کاهش فشار، و کاهش فشار را به توسعه تبدیل کند؟
چون تاریخ نشان میدهد:
شکست نخوردن، هنوز پیروزی نیست.
پیروزی زمانی ست که بتوانی از «نباختن» برای ساختن آینده استفاده کنی.
🌀| @MarpichChannel
Post #7719
516
- 👍 4