ایران؛ از ایده تا انتخاب (قسمت دوم)
چرا ایران هنوز مجبور به انتخاب نشده است؟
آزاده مدنی
در پست قبلی، در نقد و تکمیل تحلیل دکتر مجتبی لشکربلوکی درباره «اجماع نخبگان» گفتم که مسئله ایران فقط فقدان سازوکار اجماع نیست. پرسش بنیادیتر این است: چه چیزی در یک جامعه باعث میشود نخبگان از میان دهها ایده، بر سر چند انتخاب محدود و مشترک توافق کنند؟
پاسخ را باید در تجربه تاریخی کشورها جستوجو کرد.
اجماعهای بزرگ معمولاً فقط حاصل گفتوگو، عقلانیت یا نبوغ سیاستگذاران نیستند. اغلب، فشار واقعیت آنقدر افزایش پیدا میکند که ادامه مسیر قبلی دیگر امکانپذیر نیست.
آلمان پس از جنگ جهانی دوم ویران شده بود. شکست نظامی، فروپاشی اقتصادی و تجربه فاجعه جنگ، امکان بازگشت به نظم قبلی را عملاً از میان برده بود.
چین در پایان دهه ۱۹۷۰ نیز در چنین نقطهای قرار داشت. پس از سالها آشوب سیاسی و سیاستهای اقتصادی ناکارآمد، اصلاح مسیر دیگر یک انتخاب تجملی نبود؛ ضرورتی برای بقا و پیشرفت بود.
سنگاپور وضعیت متفاوتی داشت، اما فشار آن روشن بود: کشوری کوچک، فاقد منابع طبیعی و جداشده از مالزی، با بازار داخلی محدود. برای چنین کشوری، پیدا کردن جایگاه اقتصادی در جهان یک پروژه جانبی نبود؛ مسئله بقا بود.
این تجربهها یک نکته مهم دارند: بحران زمانی به نیروی تغییر تبدیل میشود که همه بازیگران مهم، تعریف کموبیش مشترکی از خطر پیدا کنند.
ایران هنوز در چنین نقطهای قرار نگرفته است.
این به معنای نبود بحران نیست. برعکس، ایران با مجموعهای از بحرانهای اقتصادی، اجتماعی، زیستمحیطی، حکمرانی و سیاست خارجی روبهروست. اما بحرانهای ما هنوز به یک «ضرورت مشترک» تبدیل نشدهاند.
چرا؟
چون ایران کشوری بزرگ است و منابع و ظرفیتهای فراوانی برای ادامه دادن دارد: نفت و گاز، موقعیت جغرافیایی، بازار داخلی، جمعیت تحصیلکرده، سرمایه انسانی، منابع طبیعی و عمق تاریخی.
همین ظرفیتها یک اثر دوگانه دارند.
از یک سو سرمایههای بالقوه توسعهاند؛ از سوی دیگر، به کشور امکان میدهند هزینه خطا را برای مدت طولانی تحمل کند.
کشوری که هیچ منبعی ندارد، مجبور است انتخاب کند. کشوری که منابع متعددی دارد، میتواند انتخاب را عقب بیندازد.
این همان چیزی است که میتوان «نفرین امکان ادامه دادن» نامید.
نه آنقدر بحرانزدهایم که همه راههای قبلی را بسته ببینیم، و نه آنقدر موفقیم که ادامه مسیر موجود را رضایتبخش بدانیم.
نتیجه، وضعیتی فرسایشی است: هر گروه سیاسی و فکری میتواند هنوز تصور کند که راهحل خودش قابل اجراست؛ بدون اینکه ضرورت توافق بر سر یک مسیر مشترک به اندازه کافی فوری شده باشد.
در چنین شرایطی، «فوران ایده، فقدان انتخاب» که لشکربلوکی از آن سخن میگوید، طبیعی است.
وقتی بحران مشترک به فهم مشترک تبدیل نشده باشد، هرکس بحران را از زاویه خود تعریف میکند؛ و وقتی صورت مسئله مشترک نباشد، اجماع بر سر راهحل نیز شکل نمیگیرد.
پس برای ایران، مسئله فقط ساختن سازوکارهای اجماع نیست. ما به چیزی مقدم بر اجماع نیاز داریم: ساختن فهم مشترک از مسئله ایران.
این فهم مشترک به معنای یکسان شدن دیدگاهها نیست. جامعه متکثر به تکثر ایدهها نیاز دارد. مسئله این است که بر سر چند واقعیت بنیادین و چند هدف ملی، آنقدر توافق وجود داشته باشد که رقابت سیاسی بتواند به انتخاب منجر شود، نه اینکه هر اختلافی به نزاع بر سر اصل مسئله تبدیل شود.
اینجا نقش جامعه، روشنفکران، دانشگاهیان، رسانهها، تکنوبروکراتها و احزاب جدی میشود. وظیفه آنها فقط تولید ایده نیست؛ تبدیل پراکندگی ایدهها به فهم مشترک، اولویتهای مشترک و در نهایت انتخابهای قابل اجراست.
بنابراین با بخش مهمی از حرف دکتر لشکربلوکی موافقم: ایران به اجماع نخبگان نیاز دارد.
اما اجماع، نقطه آغاز نیست؛ نقطه پایان یک فرایند است.
پیش از آن باید بر سر مسئله توافق کنیم، سپس بر سر اولویتها، بعد بر سر انتخابهای اصلی و در نهایت بر سر سازوکار اجرای آنها.
و اینجاست که مسئله احزاب، گفتوگوی عمومی و تکنوبروکراسی اهمیت پیدا میکند: آنها فقط ابزار اداره سیاست نیستند؛ ماشینهای تبدیل تکثر اجتماعی به انتخاب جمعیاند.
ایران امروز بیش از آنکه با کمبود ایده مواجه باشد، با فقدان سازوکاری برای تبدیل تکثر به انتخاب مواجه است.
و تا زمانی که هزینه «ادامه دادن بدون انتخاب» به اندازه کافی آشکار و مشترک نشود، فوران ایدهها ادامه خواهد داشت و تصمیمهای بزرگ به تعویق خواهند افتاد.
توسعه از جایی آغاز میشود که یک جامعه فقط درباره اینکه چه میخواهد بحث نمیکند؛ بلکه میپذیرد برای رسیدن به آن، از میان امکانات متعدد باید انتخاب کند.
لینک مقاله دکتر مجتبی لشکربلوکی:
https://t.me/Dr_Lashkarbolouki/440
🌀| @MarpichChannel
Post #7717
445