ایدههایی برای فردا (قسمت پنجم)
کنشگران مرزی؛ امیدی برای عبور از دو قطبیها
آزاده مدنی
شاید یکی از خطرناکترین اتفاقات یک جامعه این نباشد که مردم با هم اختلاف نظر داشته باشند؛ این باشد که دیگر هیچکس حق نداشته باشد بین دو قطب بایستد.
ما معمولاً اختلاف سیاسی را یک دعوای فکری میبینیم: یک طرف درست میگوید و طرف دیگر اشتباه میکند؛ یکی آگاه است و دیگری ناآگاه؛ یکی وطندوست است و دیگری خائن. اما گفتوگوی پویا پاکنژاد با دکتر ماندانا سجادی دربارهٔ «مغز سیاسی» دریچهٔ دیگری باز میکند: شاید بخشی از آنچه ما اختلاف عقیده مینامیم، به سازوکارهای عمیقتر مغز، تجربههای زیسته، احساس امنیت و ناامنی، محیط و حتی میزان فشار شناختیای که هر روز تحمل میکنیم مربوط باشد.
این نگاه، البته به معنای آن نیست که گرایش سیاسی انسان را میتوان به چند ناحیهٔ مغز تقلیل داد یا هر فرد را با برچسب «مغز چپ» و «مغز راست» توضیح داد. ارزش این بحث در جای دیگری است: انسان در خلأ سیاسی فکر نمیکند. مغزی که دائماً با اضطراب اقتصادی، بیثباتی، ترافیک، قطعی برق، ترس از آینده و فشار معیشتی درگیر است، ظرفیت متفاوتی برای صبر، تحلیل، خلاقیت و پذیرش تفاوت خواهد داشت. جامعهای که دائماً شهروندانش را در وضعیت تهدید نگه میدارد، ناخواسته زمینهٔ تصمیمهای هیجانیتر و قطبیشدن بیشتر را فراهم میکند.
اما شاید مهمترین بخش این گفتوگو، مفهوم «کنشگر مرزی» باشد.
کنشگر مرزی الزاماً آدمی نیست که «بین حق و باطل» ایستاده باشد. کسی است که میتواند زبان چند جهان را بفهمد؛ دانشگاه و جامعه، دولت و ملت، سنت و تغییر، علم و هنر، بازار و فرهنگ. او میتواند هم نقد کند و هم بشنود؛ هم با یک طرف مخالفت کند و هم از آن طرف چیزی بیاموزد. چنین انسانی در جامعهٔ قطبیشده معمولاً موقعیت دشواری دارد، چون هیچ اردوگاهی او را کاملاً «خودی» نمیداند.
و درست به همین دلیل، کنشگران مرزی ممکن است نخستین قربانیان قطبیشدن باشند.
وقتی منطق جامعه به «با ما یا بر ما» تبدیل شود، آدمهای پیچیده و چندوجهی مزاحم به نظر میرسند. «وسطباز»، «بیموضع»، «خائن»، «سادهلوح» یا «مزدور» میشوند؛ چون حاضر نیستند تمام واقعیت را در یک پرچم، یک ایدئولوژی یا یک اردوگاه خلاصه کنند.
اما جامعه بدون این آدمها چه چیزی را از دست میدهد؟
پلهای ارتباطی را. زبان مشترک را. امکان اصلاح را. امکان گفتوگو را. و در نهایت، بخشی از ظرفیت یادگیری خود را.
شاید مسئلهٔ ایران فقط این نباشد که چرا دو قطب سیاسی با یکدیگر حرف نمیزنند؛ مسئله این باشد که چرا بهتدریج کسانی را که میتوانستند میان این دو قطب ترجمه کنند، از میدان خارج کردهایم.
اگر قرار است جامعهای از دور باطل نفرت، واکنش و حذف بیرون بیاید، به آدمهایی نیاز دارد که بتوانند همزمان چند حقیقت را تحمل کنند؛ آدمهایی که نه در جستوجوی پیروزی یک اردوگاه، بلکه در جستوجوی امکان زیست مشترکاند.
از این منظر، کاهش قطبیشدن فقط وظیفهٔ شهروندان نیست. حکمرانی نیز باید بار شناختی و اضطراب عمومی را کاهش دهد، تنوع فکری را به رسمیت بشناسد و برای شکلگیری فضاهای اجتماعی امنی که در آن گفتوگو و «جمعبودگی» ممکن است، میدان ایجاد کند.
شاید برای نجات یک جامعه، همیشه لازم نباشد همه را همفکر کنیم؛ کافی است یاد بگیریم چگونه متفاوت بمانیم و همچنان کنار هم زندگی کنیم.
به نظرم این مصاحبه دقیقاً به همین دلیل ارزش شنیدن و دیدن دارد؛ نه لزوماً برای اینکه با تمام گزارههای علمی آن موافق باشیم، بلکه برای اینکه ما را وادار میکند یک قدم از دعوای سیاسی روزمره عقب برویم و دربارهٔ سازوکار عمیقتر اختلاف، قطبیشدن و امکان همزیستی فکر کنیم.
اصل گفتوگوی پویا پاکنژاد با دکتر ماندانا سجادی را ببینید و بشنوید؛ احتمالاً مهمترین بخش آن، همان جایی است که بحث از «کدام طرف حق دارد؟» عبور میکند و به این پرسش میرسد: چگونه میتوان جامعهای ساخت که در آن هیچکس مجبور نباشد برای زنده ماندن، تماماً در یکی از دو قطب حل شود؟
لینک مصاحبه:
https://www.youtube.com/watch?v=_lVPm20rttg&list=PLYyx34BviC2mhp1ksXFi-KuCAz4rhCccP
🌀| @MarpichChannel
Post #7723
462