TGViewer
Channel Public Channel
آموزش زبان عربی با متون داستانی

آموزش زبان عربی با متون داستانی

@taaribedastani

آموزش زبان عربی با تعریب رمان‌ها
فعالیت فعلی کانال:تعریب رمان قاتل کور از مارگریت آتوود و رمان من او از رضا امیرخانی
ابتدای رمان آدمکش کور
https://t.me/taaribedastani/8
ابتدای رمان من او
https://t.me/taaribedastani/123
ادمین:https://t.me/Ali_95salimian
Subscribers
3.12K
Photos
4
Videos
0
Links
178
Recent Posts 20 shown
Post #785 82
#من_او
#فصل_پنجم
#قسمت_سی_و_دوم
🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺
درویش خواست برود، اما کریم با دل‌خوری گفت:

برو بابا دلت خوشه!

درویش دوباره برگشت. به کریم خیره شد، اما هیچ نگفت. کریم تازه به خاطرش رسید که درویش از کجا می‌دانسته او بی‌ادبی کرده. یادِ صبح افتاد که شاطر علی‌محمد هم انگار تعدادِ نان‌ها را می‌دانست. با خود گفت: «امروز همه یک‌جوری شده‌اند!» دوباره به درویش مصطفا نگاه کرد. درویش مصطفا هم شبیهِ شاطر بود. درویش مصطفا از آن‌ها دور شده بود.

بچه‌ها کریم را تا خانه‌اش رساندند. کریم، علی را کنار کشید و آرام به او گفت و گفت:

- از جن می‌ترسه… گفتی ننه باباش هم عصر نیستند…
- گفتم! چه‌طور؟
- خره! به قاعده‌ی الاغ نمی‌فهمی! من دمِ غروب می‌آیم دنبالت. منتظر باش…

با مجتبا هم خداحافظی کرد:

- بی‌خود و بی‌جهت راهت را دور کردی و آمدی توی گود. نمی‌آمدی هم من برمی‌گشتم…

مجتبا خندید و با علی از سربالاییِ گود بالا رفتند. در راه، مجتبا علی را نصیحت کرد که کریم را آرام کند. سرِ کوچه‌ی مسجد قندی از هم خداحافظی کردند. علی و مریم با هم به خانه رسیدند.

أَرَادَ الدَّرْوِيشُ أَنْ يُوَاصِلَ سَيْرَهُ، لَكِنَّ كَرِيمًا قَالَ لَهُ بِامْتِعَاضٍ:

— اذْهَبْ يَا رَجُلُ! مَا أَوْسَعَ بَالَكَ!

الْتَفَتَ الدَّرْوِيشُ مَرَّةً أُخْرَى وَأَطَالَ النَّظَرَ فِي عَيْنَيْ كَرِيمٍ وَلَمْ يَقُلْ شَيْئًا. فَخَطَرَ بِبَالِ كَرِيمٍ فَجْأَةً: مِنْ أَيْنَ عَرَفَ الدَّرْوِيشُ أَنَّهُ كَانَ قَلِيلَ الْأَدَبِ؟ ثُمَّ تَذَكَّرَ شَاطِرَ عَلِي‌مُحَمَّدَ الَّذِي عَرَفَ عَدَدَ أَقْرَاصِ الرَّغِيفِ مِنْ تِلْقَاءِ نَفْسِهِ. وَقَالَ فِي نَفْسِهِ: «الْجَمِيعُ الْيَوْمَ صَارُوا عَلَى نَحْوٍ غَرِيبٍ!» ثُمَّ أَلْقَى نَظْرَةً عَلَى الدَّرْوِيشِ مُصْطَفَى؛ فَإِذَا الدَّرْوِيشُ مُصْطَفَى أَيْضًا مِنْ هَذَا الطِّرَازِ، تَمَامًا كَالشَّاطِرِ. وَكَانَ الدَّرْوِيشُ مُصْطَفَى قَدِ ابْتَعَدَ عَنْهُمْ.

رَافَقَ مُجْتَبَى وَعَلِيٌّ كَرِيمًا حَتَّى بَيْتِهِ، فَأَخَذَ كَرِيمٌ عَلِيًّا إِلَى جَانِبٍ، وَقَالَ لَهُ بِصَوْتٍ خَافِتٍ:

— قُلْتَ إِنَّهُ يَخَافُ مِنَ الْجِنِّ… وَقُلْتَ إِنَّ أَبَاهُ وَأُمَّهُ لَيْسَا فِي الْبَيْتِ عَصْرَ الْيَوْمِ…

— نَعَمْ قُلْتُ، وَمَاذَا فِي الْأَمْرِ؟

— يَا حِمَارُ! أَلَا تَفْهَمُ وَلَوْ بِمُسْتَوَى الْحِمَارِ؟ سَآتِيكَ عِنْدَ الْغُرُوبِ، فَانْتَظِرْنِي…

ثُمَّ وَدَّعَ مُجْتَبَى قَائِلًا لَهُ:

— عَبَثًا وَبِلَا طَائِلٍ أَبْعَدْتَ طَرِيقَكَ وَجِئْتَ إِلَى الْحَفْرَةِ. حَتَّى لَوْ لَمْ تَأْتِ لَكُنْتُ رَجَعْتُ وَحْدِي…

فَضَحِكَ مُجْتَبَى، وَصَعِدَ مَعَ عَلِيٍّ مُنْحَدَرَ الْحُفْرَةِ إِلَى أَعْلَاهَا. وَفِي الطَّرِيقِ، أَخَذَ مُجْتَبَى يَنْصَحُ عَلِيًّا بِأَنْ يُهَدِّئَ كَرِيمًا.


وَعِنْدَ زُقَاقِ مَسْجِدِ قَنْدِي، تَوَدَّعَ عَلِيٌّ وَمُجْتَبَى. ثُمَّ وَصَلَ عَلِيٌّ وَمَرْيَمُ مَعًا إِلَى الْبَيْتِ.
🌳🌳🌳🌳🌳🌳🌳🌳
ادامه دارد...
#الأناه
#الفصل_الخامس
#آموزش_عربی
https://t.me/taaribedastani
  • 🎄 1
Post #782 187
#من_او
#فصل_پنجم
#قسمت_سی_و_یکم
🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺

مجتبا، کریم را آرام کرد و گفت:
- خب، البته شما هم حرفِ بدی زدی. کارِ شما دور از ادب بود. حق داشت که عصبانی شود و به ناظم چغلی کند...
- غلط کرده. چه حقی داشته؟ من خشتکش...

علی میانِ صحبتش پرید و گفت:
- بچه‌ی خیلی بدی هم نیست. بالاخره آدمه!
- خره! حواست کجاست؟ اون... اون قاجارِ فیل‌مصب، آدمه؟!

- خب آره. آدم هست... البته یک کمی هم آدم نیست... ولی بدبخته. گناه داره. ببین چه‌قدر ترسوست! می‌گفت از جن می‌ترسد؛ مخصوصا امروز عصر که پدر و مادرش نیستند...
حَاوَلَ مُجْتَبَى أَنْ يُهَدِّئَ كَرِيمًا، فَقَالَ لَهُ:

— حَسَنًا، لَكِنَّكَ أَنْتَ أَيْضًا قُلْتَ كَلَامًا سَيِّئًا. كَانَ تَصَرُّفُكَ قَلِيلَ الْأَدَبِ، وَمِنْ حَقِّهِ أَنْ يَغْضَبَ وَيَشِيَ بِكَ لَدَى نَاظِرِ الْمَدْرَسَةِ…

— تَبًّا لَهُ! وَمَا حَقُّهُ فِي ذَلِكَ؟ أَنَا لَأُصَفِّيَنَّ حِسَابِي...

فَقَاطَعَهُ عَلِيٌّ قَائِلًا:

— إِنَّهُ لَيْسَ سَيِّئًا جِدًّا. فِي النِّهَايَةِ، هُوَ إِنْسَانٌ!

— يَا أَحْمَقُ! أَيْنَ ذَهَبَ عَقْلُكَ؟ هَذَا الْقَاجَارُ ابْنُ الْفِيلِ… إِنْسَانٌ؟!

— بَلَى، هُوَ إِنْسَانٌ… وَإِنْ كَانَ يَنْقُصُهُ شَيْءٌ مِنَ الْإِنْسَانِيَّةِ أَحْيَانًا. لَكِنَّهُ مِسْكِينٌ، يُشْفَقُ عَلَيْهِ. اُنْظُرْ كَمْ هُوَ خَائِفٌ! قَالَ إِنَّهُ يَخَافُ مِنَ الْجِنِّ، خَاصَّةً فِي مَسَاءِ الْيَوْمِ، حِينَ لَا يَكُونُ أَبَوَاهُ فِي الْبَيْتِ…


♦️♦️♦️♦️♦️♦️♦️♦️♦️♦️♦️

کریم مهلت نداد و با عصبانیت گفت:

- همه می‌دانند که از جن می‌ترسد، این که چیزِ متاعی نیست... با همه‌ی این حرف و حدیث‌هاتان، من خشتکش را می‌کشم روی سرش. اگر شماها هم امروز به قاعده‌ی من فلک می‌شدید...
درویش مصطفا پشتِ آن‌ها بود و می‌خواست از کنارشان بگذرد. کریم هم‌چنان داد و فریاد می‌کرد. درویش با آن ریش و لباسِ سرتاپا سفید و کشکولِ نقره‌ای، «یا علی مددی» گفت و بچه‌ها را به خود آورد. مجتبا و علی زود کنار پریدند و سلام کردند اما کریم کنار نرفت. با دست اشاره کرد که درویش از بغلش رد شود. درویش همان‌طور که «یا علی مددی» می‌گفت از کنارشان رد شد. بعد ناگهان ایستاد، برگشت و به چشم‌های کریم خیره شد. به جای کریم، مجتبا و علی تاب نیاوردند. سرشان را پایین انداختند، اما کریم زل زد توی چشم‌هایش. درویش مصطفا دستی به شانه‌ی کریم زد و گفت:

اولاً کسی که ادب نداره حکماً بی‌ادبه. ثانیاً آن که بی‌ادب باشد، گر به پیری رسد عجب باشد… یا علی مددی…

لَمْ يُمْهِلْهُ كَرِيمٌ حَتَّى يُكْمِلَ كَلَامَهُ، وَقَالَ غَاضِبًا:

— كُلُّنَا نَعْلَمُ أَنَّهُ يَخَافُ مِنَ الْجِنِّ؛ وَلَيْسَ فِي هَذَا شَيْءٌ جَدِيدٌ… وَمَهْمَا قُلْتُمَا، فَسَأُلَقِّنُهُ دَرْسًا لَنْ يَنْسَاهُ. لَوْ ذُقْتُمَا الْيَوْمَ الضَّرْبَ بِالْفَلَكَةِ مِثْلَمَا ذُقْتُهُ، لَمَا لُمْتُمَانِي عَلَى مَا أَفْعَلُ بِهِ…

كَانَ الدَّرْوِيشُ مُصْطَفَى يَمْشِي خَلْفَهُمْ، وَيُرِيدُ أَنْ يَمُرَّ مِنْ جَانِبِهِمْ، وَكَانَ كَرِيمٌ لَا يَزَالُ يَصْرُخُ وَيَصِيحُ. فَقَالَ الدَّرْوِيشُ بِلِحْيَتِهِ وَثِيَابِهِ الْبَيْضَاءِ مِنَ الرَّأْسِ حَتَّى الْقَدَمِ وَكَشْكُولِهِ الْفِضِّيِّ: «يَا عَلِيُّ مَدَدْ»، فَانْتَبَهَ الْأَوْلَادُ.

تَنَحَّى مُجْتَبَى وَعَلِيٌّ عَنْ طَرِيقِهِ وَسَلَّمَا عَلَيْهِ، أَمَّا كَرِيمٌ فَلَمْ يَتَنَحَّ، بَلْ أَشَارَ بِيَدِهِ إِلَى الدَّرْوِيشِ أَنْ يَمُرَّ مِنْ جَانِبِهِ. فَمَرَّ الدَّرْوِيشُ وَهُوَ يُرَدِّدُ: «يَا عَلِيُّ مَدَدْ!»
ثُمَّ وَقَفَ فَجْأَةً، وَالْتَفَتَ، وَحَدَّقَ فِي عَيْنَيْ كَرِيمٍ.

وَلَمْ يَحْتَمِلْ مُجْتَبَى وَعَلِيٌّ النَّظَرَ؛ فَأَطْرَقَا بِرَأْسَيْهِمَا، أَمَّا كَرِيمٌ فَحَدَّقَ فِي عَيْنَيِ الدَّرْوِيشِ. فَوَضَعَ الدَّرْوِيشُ مُصْطَفَى يَدَهُ عَلَى كَتِفِ كَرِيمٍ، وَقَالَ:

— أَوَّلًا، مَنْ لَا أَدَبَ لَهُ فَهُوَ قَلِيلُ الْأَدَبِ حَتْمًا. وَثَانِيًا، مَنْ كَانَ قَلِيلَ الْأَدَبِ، فَعَجَبٌ إِنْ بَلَغَ مِنَ الْعُمْرِ مَشِيبًا… يَا عَلِيُّ مَدَدْ!


🌳🌳🌳🌳🌳🌳🌳🌳
ادامه دارد...
#الأناه
#الفصل_الخامس
#آموزش_عربی
https://t.me/taaribedastani
  • 👏 1
Post #777 467
#من_او
#فصل_پنجم
#قسمت_سی‌ام
🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺

عاقبت زنگ تعطیلی خورد. همه از مدرسه بیرون آمدند؛ با شتاب و به دو. تنها علی و مجتبا بودند که کنارِ در ایستادند. چند دقیقه‌ی بعد، کریم در حالی که بابای مدرسه دستش را گرفته بود، لنگ‌لنگان از اتاقِ ناظم بیرون آمد. مجتبا و علی دویدند و زیرِ بغلش را گرفتند. درست نمی‌توانست حرف بزند. با دست اشاره کرد که به طرفِ حوض ببرندش. گیوه‌هایش را کند و پایش را که آش و لاش شده بود، داخلِ حوض فرو برد. علی صدای جلز و ولزش را شنید. پرسید:
- خیلی زد؟
- آن‌قدر زد که همه‌ی قوتِ کله‌پاچه‌ها بیرون ریخت… (دردش کم شده بود) همه‌ی کله‌پاچه‌هایی که توی تنم بود… حتا اون نصفه‌ی روحش هم…
سه‌تایی خندیدند. علی برای مجتبا گفت که باب جون در موردِ غذای خوب چه گفته بود. دو نفری زیرِ بغلِ کریم را گرفتند و از مدرسه بیرون رفتند. هنوز چند قدمی دور نشده بودند که کریم ایستاد. تازه یادش افتاده بود که چه به روزش آمده.
- راستی! گفته باشم، من خشتکِ این قجرِ ورپریده را می‌کشم روی سرش…


رَنَّ جَرَسُ انْتِهَاءِ الدِّرَاسَةِ، فَخَرَجَ جَمِيعُ التَّلَامِيذِ مِنَ الْمَدْرَسَةِ مُسْرِعِينَ عَدْوًا. وَلَمْ يَبْقَ عِنْدَ الْبَابِ إِلَّا عَلِيٌّ وَمُجْتَبَى؛ وَقَفَا إِلَى جَانِبِهِ يَنْتَظِرَانِ.

وَبَعْدَ دَقَائِقَ قَلَائِلَ، خَرَجَ كَرِيمٌ مِنْ غُرْفَةِ نَاظِرِ الْمَدْرَسَةِ وَيَدُ فَرَّاشِ الْمَدْرَسَةِ مُمْسِكَةٌ بِيَدِهِ، يَمْشِي مُتَعَرِّجًا مُتَلَعْثِمَ الْخُطُوَاتِ. فَأَسْرَعَ عَلِيٌّ وَمُجْتَبَى إِلَيْهِ، وَأَخَذَا تَحْتَ إِبْطَيْهِ وَأَسْنَدَاهُ. كَانَ لَا يَكَادُ يَسْتَطِيعُ أَنْ يَتَكَلَّمَ، فَأَشَارَ بِيَدِهِ أَنْ يَأْخُذَاهُ نَحْوَ الْحَوْضِ.

خَلَعَ نَعْلَيْهِ الشَّعْبِيَّيْنِ الْخَفِيفَيْنِ، وَغَمَسَ قَدَمَهُ الْمُرَضَّضَةَ فِي الْحَوْضِ. فَسَمِعَ عَلِيٌّ أَزِيزَ الْمَاءِ حِينَ لَامَسَ قَدَمَيْهِ، وَسَأَلَهُ:
— أَكَثِيرًا ضَرَبَكَ؟
— ضَرَبَنِي حَتَّى أَخْرَجَ مِنِّي كُلَّ الْقُوَّةِ الَّتِي مَنَحَتْنِيهَا الْبَاجَةُ…
ثُمَّ أَضَافَ بَعْدَ أَنْ خَفَّ أَلَمُهُ قَلِيلًا:
— كُلَّ الْبَاجَةِ الَّتِي كَانَتْ فِي بَدَنِي… حَتَّى ذَلِكَ النِّصْفَ مِنْ رُوحِهَا أَيْضًا…
فَضَحِكَ الثَّلَاثَةُ مَعًا. وَحَكَى عَلِيٌّ لِمُجْتَبَى مَا كَانَ «بَابْ جُونْ» يَقُولُهُ عَنِ الطَّعَامِ الطَّيِّبِ. ثُمَّ أَمْسَكَ عَلِيٌّ وَمُجْتَبَى تَحْتَ إِبْطَيْ كَرِيمٍ وَخَرَجُوا بِهِ مِنَ الْمَدْرَسَةِ.
وَمَا كَادُوا يَبْتَعِدُونَ خُطُوَاتٍ حَتَّى تَوَقَّفَ كَرِيمٌ فَجْأَةً؛ كَأَنَّهُ تَذَكَّرَ فِي تِلْكَ اللَّحْظَةِ مَا جَرَى عَلَيْهِ. فَقَالَ:
— وَبِالْمُنَاسَبَةِ، لِيَكُنْ فِي عِلْمِكُمَا: سَأُلَقِّنُ هَذَا الْقَجَرِيَّ اللَّعِينَ دَرْسًا لَنْ يَنْسَاهُ…

🌳🌳🌳🌳🌳🌳🌳🌳
ادامه دارد...
#الأناه
#الفصل_الخامس
#آموزش_عربی
https://t.me/taaribedastani
  • ❤ 2
Post #773 557
#من_او
#فصل_پنجم
#قسمت_بیست‌ونهم

🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺

علی در ساعت‌های بعدی حواسش به درس نبود. هر بار که صدای زنگ بلند می‌شد، می‌دوید و به کنارِ اتاق ناظم می‌رفت، اما در اتاق بسته بود…

ساعتِ آخر نیز کریم برنگشت. بچه‌ها نگران و ناراحت بودند. حتا قاجار هم دمغ شده بود. از کرده‌اش پشیمان بود. به علی نگاهی کرد.

- علی… ببین علی…
- چیه؟
-هیچی!
- پس دیگر علی علی نکن.
قاجار ساکت شد و خود را به خواندن کتاب مشغول کرد، اما دوام نیاورد. می‌خواست سرِ صحبت را باز کند.

- علی!.. خبر داری امروز شازده و مادرم باید بروند مهمانی بلدیه؟
- نه! مهمانی بلدیه چه صیغه‌ای است؟
- باید سرِ باز بروند… اما من می‌ترسم!
- می‌ترسی؟ از چی؟ مادرت که می‌گویند پیش‌تر چادرش را برداشته…
- نه! ما… به کسی نگویی‌ها، خانه‌مان جن دارد. عصر… من...تنها… با یک کلفتِ پیر…
علی خندید و به او گفت که این حرف‌ها را قبول ندارد. از قولِ باب جون گفت که این‌ها خرافات است.

عَلِيٌّ فِي السَّاعَاتِ اللَّاحِقَةِ لَمْ يَكُنْ حَاضِرَ الذِّهْنِ فِي الدَّرْسِ. كُلَّمَا ارْتَفَعَ صَوْتُ الجَرَسِ، كَانَ يَعْدُو إِلَى جَانِبِ غُرْفَةِ نَاظِرِ الْمَدْرَسَةِ، لَكِنَّ الْبَابَ كَانَ مُغْلَقًا…

فِي السَّاعَةِ الْأَخِيرَةِ أَيْضًا لَمْ يَعُدْ كَرِيمٌ. كَانَ الْأَوْلَادُ قَلِقِينَ وَمُنْزَعِجِينَ. حَتَّى قَاجَارُ أَيْضًا أَصْبَحَ كَئِيبًا. كَانَ نَادِمًا عَلَى مَا فَعَلَهُ. فَالْتَفَتَ إِلَى عَلِيٍّ وَقَالَ:

— عَلِيٌّ… اُنْظُرْ، يَا عَلِيّ…

— مَا بِكَ؟

— لَا شَيْءَ!

— إِذَنْ لَا تَقُلْ: عَلِيٌّ، عَلِيٌّ.

سَكَتَ قَاجَارُ وَشَغَلَ نَفْسَهُ بِقِرَاءَةِ الْكِتَابِ، وَلَكِنَّهُ لَمْ يَصْبِرْ طَوِيلًا؛ كَانَ يُرِيدُ أَنْ يَفْتَحَ سَرْدَ الْحَدِيثِ:

— عَلِيٌّ!.. أَتَعْلَمُ أَنَّ الأَمِيرَ وَأُمِّي يَجِبُ أَنْ يَذْهَبَا إِلَى حَفْلَةِ الْبَلَدِيَّةِ؟
— لَا! مَا هَذِهِ الْحَفْلَةُ الْبَلَدِيَّةُ؟
— يَجِبُ أَنْ يَذْهَبَا سَافِرَيْنِ… وَلَكِنِّي أَخَافُ!
— تَخَافُ؟ مِنْ مَاذَا؟ أَلَيْسَتْ أُمُّكَ، كَمَا يَقُولُونَ، قَدْ خَلَعَتْ حِجَابَهَا مِنْ قَبْلُ…
— لَا! وَ… لَا تُخْبِرْ أَحَدًا. بَيْتُنَا فِيهِ جِنٌّ. عِنْدَ الْمَسَاءِ… أَنَا… وَحْدِي… مَعَ خَادِمَةٍ عَجُوزٍ…

فَضَحِكَ عَلِيٌّ وَقَالَ لَهُ إِنَّهُ لَا يُصَدِّقُ هَذِهِ الْأَقَاوِيلَ. وَقَالَ نَقْلًا عَنْ بَابْ جُونْ إِنَّ هَذَا كُلَّهُ خُرَافَاتٌ.

🌳🌳🌳🌳🌳🌳🌳🌳
ادامه دارد...
#الأناه
#الفصل_الخامس
#آموزش_عربی

https://t.me/taaribedastani
  • ❤ 4
Post #769 598
#من_او
#فصل_پنجم
#قسمت_بیست‌وهشتم
🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺

علی با این که بیش‌تر از خنده‌ی بچه‌ها خنده‌اش گرفته بود و در دل از همین خندیدنش هم پشیمان بود، اما طرفِ کریم را گرفت و گفت:
- چیزِ بدی نگفت که…
کریم هم گفت:
- سید مجتبا! تو خودت هم دیروز جریانِ آش‌پز را گفتی…
مجتبا ساکت شد، فکری کرد و آرام گفت:

- البته راست می‌گویی. من هم اشتباه کردم، اما اولاً اون واقعیت بود، ثانیاً قصدم دست انداختنِ قاجار نبود…
در همین لحظه ناظم واردِ کلاس شد. ترکه را محکم به در کوبید. همه ساکت شدند. سرِ ترکه را به طرفِ کریم گرفت و بالا آورد. کریم از جا بلند شد. ناظم ترکه را به طرفِ خودش تکانی داد. کریم به طرفِ ناظم رفت و از درِ کلاس بیرون رفت. ناظم این بار ترکه را به طرفِ علی گرفت. علی دور و برش را نگاه کرد و از جا بلند شد. خواست از در بیرون برود، اما ناظم با ترکه به او فهماند که روی نیمکتِ قاجار بنشیند. ناظم از در بیرون رفت و قاجار داخل شد و کنارِ علی نشست. صدا از هیچ کسی در نمی‌آمد.

مجتبی بی‌اعتنا به سکوتِ بچه‌ها بلند شد و از طرفِ کریم و علی و خودش از قاجار عذر خواست، اما به او گفت که او نیز اشتباه کرده که از کریم پهلوی ناظم چغلی کرده است.

كَانَ عَلِيٌّ، مَعَ أَنَّهُ كَانَ أَشَدَّ ضَحِكًا مِن ضَحِكِ الْأَوْلَادِ، نَادِمًا فِي قَرَارَةِ نَفْسِهِ عَلَى ضَحِكِهِ هَذَا أَيْضًا، وَلَكِنَّهُ وَقَفَ إِلَى جَانِبِ كَرِيمٍ وَقَالَ:

ـ لَمْ يَقُلْ شَيْئًا سَيِّئًا، أَلَيْسَ كَذَلِكَ؟

فَقَالَ كَرِيمٌ أَيْضًا:

ـ يَا سَيِّدَ مُجْتَبَى! أَنْتَ نَفْسُكَ حَكَيْتَ أَمْسِ قِصَّةَ الطَّبَّاخِ…

فَسَكَتَ مُجْتَبَى، وَفَكَّرَ قَلِيلًا، ثُمَّ قَالَ بِهُدُوءٍ:

ـ أَنْتَ عَلَى حَقٍّ. لَقَدْ أَخْطَأْتُ أَنَا أَيْضًا، وَلَكِنْ، أَوَّلًا، كَانَ ذَلِكَ حَقِيقَةً، وَثَانِيًا، لَمْ يَكُنْ قَصْدِي السُّخْرِيَةَ مِنْ قاجارَ…

فِي هَذِهِ اللَّحْظَةِ، دَخَلَ نَاظِرُ الْمَدْرَسَةِ إِلَى الصَّفِّ، وَضَرَبَ الْبَابَ بِالْعَصَا ضَرْبَةً قَوِيَّةً. فَسَكَتَ الْجَمِيعُ. وَوَجَّهَ رَأْسَ الْعَصَا نَحْوَ كَرِيمٍ، ثُمَّ رَفَعَهَا. فَنَهَضَ كَرِيمٌ مِنْ مَكَانِهِ. وَحَرَّكَ نَاظِرُ الْمَدْرَسَةِ الْعَصَا نَحْوَهُ، فَتَوَجَّهَ كَرِيمٌ إِلَى نَاظِرِ الْمَدْرَسَةِ، وَخَرَجَ مِنْ بَابِ الصَّفِّ.
ثُمَّ وَجَّهَ نَاظِرُ الْمَدْرَسَةِ الْعَصَا هَذِهِ الْمَرَّةَ نَحْوَ عَلِيٍّ. فَأَلْقَى عَلِيٌّ نَظْرَةً حَوْلَهُ، ثُمَّ نَهَضَ مِنْ مَكَانِهِ. وَهَمَّ بِالْخُرُوجِ مِنَ الْبَابِ، لَكِنَّ نَاظِرَ الْمَدْرَسَةِ أَفْهَمَهُ بِحَرَكَةٍ مِنْ عَصَاهُ أَنْ يَجْلِسَ عَلَى مَقْعَدِ قاجارَ. فَخَرَجَ نَاظِرُ الْمَدْرَسَةِ مِنَ الصَّفِّ، وَدَخَلَ قاجارُ، وَجَلَسَ إِلَى جَانِبِ عَلِيٍّ. وَلَمْ يَصْدُرْ صَوْتٌ مِنْ أَحَدٍ.

نَهَضَ مُجْتَبَى غَيْرَ عَابِئٍ بِصَمْتِ الْأَوْلَادِ، وَاعْتَذَرَ إِلَى قاجارَ نِيَابَةً عَنْ نَفْسِهِ وَعَنْ كَرِيمٍ وَعَلِيٍّ، لَكِنَّهُ قَالَ لَهُ إِنَّهُ هُوَ أَيْضًا قَدْ أَخْطَأَ حِينَ نَمَّ بِكَرِيمٍ لَدَى نَاظِرِ الْمَدْرَسَةِ.

🌳🌳🌳🌳🌳🌳🌳🌳
ادامه دارد...
#الأناه
#الفصل_الخامس
#آموزش_عربی

https://t.me/taaribedastani
  • ❤ 1
  • 👍 1
Post #767 611
#من_او
#فصل_پنجم
#قسمت_بیست‌وهفتم
🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺

با قیافه‌ای مظلوم از قاجار پرسید:
- واقعا چانه‌ی شما مثل انگلیسی‌هاست.

قاجار سر تکان داد و دوباره با دو انگشت چانه‌ی باریکش را گرفت. کریم انگار که فیلسوفانه مسأله‌ای را حل کرده باشد، گفت:

- پس بگو! من گفتم از آن آغا محمد خانِ مخنث کاری بر نمی‌آید! پس کار، کار انگلیسه!

یکی زودتر از بقیه فهمید و پقی زد زیر خنده. کم‌کم بقیه هم فهمیدند و شروع کردند به خندیدن. قاجار بدجوری از جا در رفت. بلند شد و با هیکل گنده‌اش به سمتِ کریم هجوم آورد، اما بچه‌ها جلو او را گرفتند:

- کریم ریقو! شوخی هم حدی داره… خیلی…

زبانش بند آمده بود. بغضش گرفت. برای این که بچه‌ها گریه‌اش را نبینند، از کلاس بیرون رفت. بچه‌ها هنوز هم می‌خندیدند و به کریم دست‌خوش می‌گفتند.

مجتبا کتابش را بست و از جا بلند شد. هنوز بچه‌ها می‌خندیدند. او بی‌اعتنا بلند شد. دستش را محکم روی میز کوبید. بچه‌ها ساکت شدند. به کریم نگاهی کرد. صدایش از خشم می‌لرزید:

-کریم! کارِ شما بی‌ادبی بود. باید از قاجار معذرت بخواهی. علی! شما هم نخند. این حرف‌ها خنده نداره. گریه داره. با آبروی مردم نباید بازی کرد…

سَأَلَ قاجارَ بِمَلَامِحَ مَظْلُومَةٍ:

«أَحَقًّا ذَقَنُكَ تُشْبِهُ ذَقَنَ الْإِنْجِلِيزِ؟»

هَزَّ قاجارُ رَأْسَهُ، وَأَمْسَكَ مِنْ جَدِيدٍ ذَقَنَهُ النَّحِيفَ بَيْنَ إِصْبَعَيْهِ. وَقَالَ كَرِيمٌ، كَأَنَّهُ حَلَّ مَسْأَلَةً فَلْسَفِيَّةً:

«إِذَنْ قُلْ هَكَذَا! أَنَا قُلْتُ إِنَّ ذَلِكَ الآغَا مُحَمَّدَ خَانَ الْمُخَنَّثَ لَا يُرْجَى مِنْهُ عَمَلٌ! إِذَنْ، فَالْأَمْرُ عَمَلُ الْإِنْجِلِيزِ!»

فَهِمَ أَحَدُهُمْ الْمَغْزَى قَبْلَ الْبَاقِينَ، فَانْفَجَرَ ضَاحِكًا. وَشَيْئًا فَشَيْئًا فَهِمَ الْبَاقُونَ أَيْضًا، فَبَدَأُوا يَضْحَكُونَ. فَقَدَ قاجارُ أَعْصَابَهُ بِشِدَّةٍ. نَهَضَ، وَهَجَمَ بِهَيْكَلِهِ الضَّخْمِ نَحْوَ كَرِيمٍ، لَكِنَّ الْأَوْلَادَ حَالُوا بَيْنَهُ وَبَيْنَهُ، فَصَرَخَ:

«يَا كَرِيمُ، أَيُّهَا الضَّئِيلُ! لِلْمِزَاحِ حَدٌّ أَيْضًا… كَثِيرٌ…»

انْعَقَدَ لِسَانُهُ، وَأَخَذَتْهُ الْعَبْرَةُ. وَلِكَيْ لَا يَرَى الْأَوْلَادُ دُمُوعَهُ، خَرَجَ مِنَ الصَّفِّ. وَمَا زَالَ الْأَوْلَادُ يَضْحَكُونَ، وَيَقُولُونَ لِكَرِيمٍ بِسُخْرِيَةٍ: «أَحْسَنْتَ!»

أَغْلَقَ مُجْتَبَى كِتَابَهُ وَنَهَضَ مِنْ مَكَانِهِ. وَمَا زَالَ الْأَوْلَادُ يَضْحَكُونَ. نَهَضَ غَيْرَ مُبَالٍ بِهِمْ، وَضَرَبَ بِيَدِهِ بِشِدَّةٍ عَلَى الطَّاوِلَةِ، فَسَكَتَ الْأَوْلَادُ. نَظَرَ إِلَى كَرِيمٍ، وَكَانَ صَوْتُهُ يَرْتَعِشُ مِنَ الْغَضَبِ:

«يَا كَرِيمُ! مَا فَعَلْتَهُ كَانَ قِلَّةَ أَدَبٍ، وَيَجِبُ أَنْ تَعْتَذِرَ إِلَى قاجارَ. يَا عَلِيُّ! كُفَّ عَنِ الضَّحِكِ أَنْتَ أَيْضًا. هَذِهِ الْكَلِمَاتُ لَيْسَتْ لِلضَّحِكِ، بَلْ لِلْبُكَاءِ. لَا يَجُوزُ أَنْ نَعْبَثَ بِكَرَامَةِ النَّاسِ…»


🌳🌳🌳🌳🌳🌳🌳🌳
ادامه دارد...
#الأناه
#الفصل_الخامس
#آموزش_عربی

https://t.me/taaribedastani
  • 👏 2
Post #763 697
#من_او
#فصل_پنجم
#قسمت_بیست‌وششم
🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺

کریم و قاجار و بقیه، ساکت و متعجب علی را نگاه می‌کردند. هیچ‌کس از حرفِ او سر در نیاورده بود. مجتبا، با این‌که ساکتِ احوال بود، سکوت را شکست و گفت:

- البته همه‌ی زنده‌گی خوش گذراندن نیست، ولی باب‌جونِ علی، حاج فتاح، درست گفته‌اند. این‌ها نمی‌توانند حتا یک روز به خودشان خوش بگذرانند!
بین بچه‌ها همهمه‌ای در گرفت که: «یعنی چه؟» حتا کریم هم متوجه نشده بود. اما مجتبا و علی به هم لب‌خند زدند. انگار حرفی را فهمیده بودند که نمی‌شد یا بلد نبودند به زبانش بیاورند.

قاجار که هر وقت گیر می‌افتاد، از طایفه‌اش تعریف می‌کرد، گفت:

- خوش نمی‌گذراندند؟! این چه نقلی است؟ اصلاً طایفه‌ی قاجار چرا همه شبیه هم هستند؟ همه‌اش به خاطرِ پدرهامان نیست. بیش‌تر مالِ سلیقه‌ی آن‌هاست. همه از یک‌جور زن خوش‌شان می‌آمده. برای همین ما همه قیافه‌هامان شبیه است. یک قاجاریِ اصیل را همه از دور می‌شناسند. هیکلِ درست و چاق، و از همه مهم‌تر، چانه‌های باریک (چانه‌اش را با دو انگشت گرفت) چانه‌های این‌جوری می‌دانید، چانه‌های ما شبیه چانه‌ی انگلیسی‌هاست…

از در آمدن قاجار، حوصله‌ی همه سر رفته بود. مجتبا کتاب می‌خواند که کریم به علی و او گفت:

- حالا ببینید چه جوری خشتکش را می‌کشم روی سرش.

جَلَسَ كَرِيمٌ وَقَاجَارُ وَسَائِرُ الطُّلَّابِ صَامِتِينَ مَذْهُولِينَ مِمَّا قَالَهُ عَلِيٌّ، لَمْ يَفْهَمْ أَحَدٌ مَا أَرَادَ. وَحْدَهُ مَجْتَبَى هُوَ الَّذِي كَسَرَ الصَّمْتَ، رَغْمَ أَنَّ الصَّمْتَ وَالْهُدُوءَ كَانَا طَبْعَهُ الْأَصِيلَ:

ـ صَحِيحٌ أَنَّ الْحَيَاةَ لَيْسَتْ مُجَرَّدَ مُتْعَةٍ وَتَرَفٍ، لَكِنَّ جدّ عَلِيٍّ، الْحَاجَّ فَتَّاحَ، أَصَابَ حِينَ قَالَ:
- هَؤُلَاءِ لَا يَسْتَطِيعُونَ أَنْ يُمَتِّعُوا أَنْفُسَهُمْ يَوْمًا وَاحِدًا!

انْتَشَرَتْ بَيْنَ الطُّلَّابِ هَمْهَمَةٌ وَتَسَاؤُلَاتٌ عَنِ الْمَعْنَى الْمَقْصُودِ. حَتَّى كَرِيمٌ لَمْ يَفْهَمْ شَيْئًا. غَيْرَ أَنَّ عَلِيًّا وَمَجْتَبَى تَبَادَلَا ابْتِسَامَةً، كَأَنَّهُمَا أَدْرَكَا شَيْئًا لَا يَعْرِفَانِ كَيْفَ يُعَبِّرَانِ عَنْهُ أَوْ لَا تَجِدُ الْكَلِمَاتُ طَرِيقَهَا إِلَيْهِ.

قَالَ قَاجَارُ، وَكَانَ كُلَّمَا وَجَدَ نَفْسَهُ فِي حَرَجٍ أَخَذَ يَسْرُدُ مَفَاخِرَ عَشِيرَتِهِ:

ـ لَا يَسْتَطِيعُونَ الِاسْتِمْتَاعَ؟! مَا هَذَا الْكَلَامُ؟ هَلْ تَعْرِفُونَ لِمَاذَا يَتَشَابَهُ أَفْرَادُ عَشِيرَةِ قَاجَارَ؟ لَيْسَ ذَلِكَ بِسَبَبِ الْوِرَاثَةِ وَحْدَهَا، بَلْ لِأَنَّنَا نَتَّفِقُ فِي الذَّوْقِ. كُلُّنَا نُحِبُّ نَوْعًا وَاحِدًا مِنَ النِّسَاءِ. وَالْقَاجَارِيُّ الْأَصِيلُ مَعْرُوفٌ لِكُلِّ أَحَدٍ حَتَّى مِنْ بَعِيدٍ: جِسْمٌ مُمْتَلِئٌ قَوِيٌّ، وَالْأَهَمُّ مِنْ ذَلِكَ: الذَّقْنُ الضَّيِّقُ الرَّفِيعُ. أَمْسَكَ ذَقْنَهُ بِإِصْبَعَيْهِ وَأَضَافَ: ذَقْنٌ مِثْلُ هَذَا. ذَقْنُنَا النَّحِيفُ يُشْبِهُ ذَقْنَ الْإِنْجَلِيزِ.

كَانَ الطُّلَّابُ قَدْ نَفِدَ صَبْرُهُمْ مِنْ خِطَابِ قَاجَارَ وَمَفَاخِرِهِ. وَكَانَ مَجْتَبَى مُنْكَبًّا عَلَى كِتَابِهِ حِينَ الْتَفَتَ كَرِيمٌ إِلَى عَلِيٍّ وَمَجْتَبَى وَقَالَ:

ـ انْتَظِرَا وَسَتَرَيَانِ كَيْفَ سَأُسْكِتُهُ وَأُخْجِلُهُ!


🌳🌳🌳🌳🌳🌳🌳🌳
ادامه دارد...
#الأناه
#الفصل_الخامس
#آموزش_عربی

https://t.me/taaribedastani
  • 🙏 2
  • 👍 1
Post #759 757
#من_او
#فصل_پنجم
#قسمت_بیست‌وپنجم
🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺

بچه‌ها خندیدند. قاجار که تک افتاده بود، چیزی نگفت. چند دقیقه‌ای گذشت. قاجار که از تنهایی و همین‌طور خندیدنِ بچه‌ها به خشم آمده بود، از جد و آبائش می‌گفت:

- ما طایفه‌ای هستیم که با پیروزی به سلطنت رسیدیم. نه مثلِ این جدیدی‌ها! پیروزیِ مطلق. حالا یک گودی متلک بارِ آدم کند، زور دارد. همه‌مان یک اسطقسی داریم که در شاهان و سلاطین هست. می‌توانیم شاهانه زندگی کنیم. شازده که می‌گویند - مثلا به بابای من - یعنی شاه‌زاده…
علی وسطِ حرفش پرید:

- اما حتا نمی‌توانید با آن همه دم و دستگاه، یک روز به خودِتان خوش بگذرانید…

- نمی‌توانیم؟! پس آن‌همه حرم‌سرا و زن‌ها و غیره و ذلک، آن جشن‌های ناصری، آن ملیجک و دلقک و دنبک و…

- همه‌ی این‌ها درست! اما با همه‌ی این‌ها که گفتی، نمی‌توانید یک روز به خودِتان خوش بگذرانید…

قاجار شگفت‌زده پرسید:
- یعنی چی؟ چرا نمی‌توانیم خوش بگذرانیم؟ پس خوش گذراندن یعنی چی؟

علی معصومانه سری تکان داد و گفت:

- راستش من هم نمی‌دانم، اما باب‌جون این را به یکی از دوستانش می‌گفت. می‌گفت این شازده‌های مفنگیِ پامنقلی، با آن همه دم و دستگاه، نمی‌توانند حتا یک روز به خودشان خوش بگذرانند!

ضَحِكَ الطُّلَّابُ، وَلَمْ يَقُلْ قَاجَارُ شَيْئًا. مَضَتْ دَقَائِقُ. وَكَانَ قَاجَارُ قَدِ اسْتَشَاطَ غَضَبًا مِنَ الْوَحْدَةِ وَمِنْ ضَحِكَاتِ الطُّلَّابِ، فَأَخَذَ يَتَحَدَّثُ عَنْ مَفَاخِرِ أَجْدَادِهِ، قَالَ:

ـ نَحْنُ عَشِيرَةٌ وَصَلْنَا إِلَى السُّلْطَةِ بِالنَّصْرِ وَالْغَلَبَةِ، لَا كَهَؤُلَاءِ الطَّارِئِينَ الْجُدُدِ! نَصْرٌ مُطْلَقٌ. وَمَنْ يَتَجَرَّأُ عَلَى السُّخْرِيَةِ مِنَّا فَلَا طَاقَةَ لَهُ بِذَلِكَ. فِي كُلِّنَا طَبْعٌ أَصِيلٌ لَا يَكُونُ إِلَّا فِي الْمُلُوكِ وَالسَّلَاطِينِ، وَنَسْتَطِيعُ أَنْ نَعِيشَ عَيْشَةَ الْمُلُوكِ. وَحِينَ يَقُولُونَ «شَازْدَه» ـ كَأَنْ يَقُولُوهَا لِأَبِي مَثَلًا ـ فَمَعْنَاهَا ابْنُ الْمَلِكِ…

قَاطَعَهُ عَلِيٌّ:

ـ لَكِنَّكُمْ، مَعَ كُلِّ هَذَا، لَا تَسْتَطِيعُونَ أَنْ تَعِيشُوا يَوْمًا وَاحِدًا بِسَعَادَةٍ حَقِيقِيَّةٍ!

ـ لَا نَسْتَطِيعُ؟! إِذَنْ مَاذَا عَنْ كُلِّ نِسَاءِ الْحَرَمِ وَالْخَدَمِ وَالْحَفَلَاتِ وَالْمُهَرِّجِينَ وَالطُّبُولِ وَ…

ـ كُلُّ مَا قُلْتَهُ صَحِيحٌ! لَكِنَّكُمْ مَعَ ذَلِكَ كُلِّهِ لَا تَسْتَطِيعُونَ أَنْ تَعِيشُوا يَوْمًا وَاحِدًا بِسَعَادَةٍ حَقِيقِيَّةٍ!

سَأَلَ قَاجَارُ مُسْتَغْرِبًا:

ـ مَاذَا تَعْنِي؟ لِمَاذَا لَا نَسْتَطِيعُ؟ وَمَا مَعْنَى السَّعَادَةِ إِذَنْ؟

هَزَّ عَلِيٌّ رَأْسَهُ بِبَرَاءَةٍ وَقَالَ:
- أَنَا أَيْضًا لَا أَعْرِفُ، لَكِنَّ جَدّي كَانَ يَقُولُ ذَلِكَ لِأَحَدِ أَصْدِقَائِهِ. كَانَ يَقُولُ: هَؤُلَاءِ الْأُمَرَاءُ الْخَامِلُونَ الْمُدْمِنُونَ، مَعَ كُلِّ مَا يَمْلِكُونَ، لَا يَسْتَطِيعُونَ أَنْ يَعِيشُوا يَوْمًا وَاحِدًا بِسَعَادَةٍ حَقِيقِيَّةٍ!

🌳🌳🌳🌳🌳🌳🌳🌳
ادامه دارد...
#الأناه
#الفصل_الخامس
#آموزش_عربی

https://t.me/taaribedastani
  • ❤ 5
  • 👍 1
Post #755 785
#من_او
#فصل_پنجم
#قسمت_بیست‌وچهارم
🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺

علی هم تندتند به هر کدام جوابی می‌داد. عاقبت با ده دقیقه تأخیر به مدرسه‌ی حکیم نظامی رسیدند. پیش‌آهنگ‌ها سرود را خوانده بودند و بچه‌ها، صف به صف به کلاس‌ها می‌رفتند. کریم و علی دویدند و تهِ صفِ ششمی‌ها ایستادند. کریم زانوهایش را خم کرده بود که ناظم نبیندش. علی قدش کوتاه‌تر بود. از کنارِ سرسرای ورودی که می‌گذشتند، ناظم با آن سبیلِ چخماقی، به سمتِ کریم و علی آمد. حسابی ترسیدند. ترکه‌اش را چند بار به دستش زد. رو کرد به علی و گفت:

- پس امروز لباسِ پیش‌آهنگی نپوشیدی. اول خیال کردم دیر آمده‌ای!

علی نمی‌خواست دروغ بگوید. چیزی نگفت. نه تصدیق کرد و نه تکذیب، اما کریم خیلی زود گفت:

- لباسش لک برداشته بود، شسته؛ وگرنه ما که اصلاً دیر نیامدیم.

ناظم توجهی نکرد. اشاره کرد که زودتر سرِ کلاس بروند. علی با خوش‌حالی رفت و تهِ کلاس بینِ کریم و مجتبا نشست. وقتی همه در کلاس نشستند و همهمه‌ها فروکش کرد، قاجار متوجه شد که تنها نشسته است. برگشت و به علی نگاهی کرد و گفت:

- علی! جای تو که این‌جاست.
به جای علی، کریم جواب داد:

- اگر پیش‌آهنگ بود بله! کند هم‌جنس با هم‌جنس پرواز (با دست به خودشان سه تا اشاره کرد) کبوتر با کبوتر، (با دست نیمکتِ خالیِ قاجار را نشان داد) غاز بی غاز!

- چی گفتی؟ غاز؟!
- دور از جانِ غاز! فیل!

وَكَانَ عَلِيٌّ يُجِيبُ كُلَّ وَاحِدٍ مِنْهُمْ بِسُرْعَةٍ. وَأَخِيرًا وَصَلَ كَرِيمٌ وَعَلِيٌّ إِلَى مَدْرَسَةِ الْحَكِيمِ نِظَامِي مُتَأَخِّرَيْنِ عَشْرَ دَقَائِقَ.

كَانَ الْكَشَّافَةُ قَدْ أَنْشَدُوا النَّشِيدَ، وَكَانَ التَّلَامِيذُ يَسِيرُونَ فِي طَوَابِيرَ مُنْتَظِمَةٍ نَحْوَ فُصُولِهِمْ. رَكَضَ كَرِيمٌ وَعَلِيٌّ لِيَلْتَحِقَا بِنِهَايَةِ طَابُورِ طُلَّابِ الصَّفِّ السَّادِسِ. ثَنَى كَرِيمٌ رُكْبَتَيْهِ لِيَبْدُوَ أَقْصَرَ كَيْلَا يَرَاهُ الْمُعَاوِنُ، وَكَانَ عَلِيٌّ أَقْصَرَ مِنْهُ أَصْلًا. حِينَ مَرَّا أَمَامَ بَابِ الْقَاعَةِ، أَقْبَلَ عَلَيْهِمَا الْمُعَاوِنُ بِشَوَارِبِهِ الْمَفْتُولَةِ. خَافَا خَوْفًا شَدِيدًا. ضَرَبَ الْمُعَاوِنُ عَصَاهُ عَلَى كَفِّهِ مِرَارًا، ثُمَّ الْتَفَتَ إِلَى عَلِيٍّ وَقَالَ:

ـ لَمْ تَرْتَدِ بَدْلَةَ الْكَشَّافَةِ الْيَوْمَ! كُنْتُ فِي بَادِئِ الْأَمْرِ أَظُنُّكَ قَدْ تَأَخَّرْتَ!

لَمْ يُرِدْ عَلِيٌّ أَنْ يَكْذِبَ، فَلَمْ يَقُلْ شَيْئًا؛ لَمْ يُصَدِّقْ وَلَمْ يُكَذِّبْ. غَيْرَ أَنَّ كَرِيمًا سَارَعَ وَقَالَ:

ـ أَصَابَتْ بَدْلَتَهُ لُطْخَةٌ فَاضْطُرَّ إِلَى غَسْلِهَا، وَإِلَّا فَنَحْنُ لَمْ نَتَأَخَّرْ أَصْلًا.

لَمْ يُرِدْ عَلِيٌّ أَنْ يَكْذِبَ، فَلَمْ يَقُلْ شَيْئًا؛ لَمْ يُصَدِّقْ وَلَمْ يُكَذِّبْ. غَيْرَ أَنَّ كَرِيمًا سَارَعَ وَقَالَ:

ـ أَصَابَتْ بَدْلَتَهُ لُطْخَةٌ فَاضْطُرَّ إِلَى غَسْلِهَا، وَإِلَّا فَنَحْنُ لَمْ نَتَأَخَّرْ أَصْلًا.

لَمْ يَعْبَأِ الْمُعَاوِنُ بِكَلَامِ كَرِيمٍ، وَأَشَارَ إِلَيْهِمَا أَنْ يُسْرِعَا إِلَى الْفَصْلِ. ذَهَبَ عَلِيٌّ مَسْرُورًا وَجَلَسَ فِي نِهَايَةِ الْفَصْلِ بَيْنَ كَرِيمٍ وَمُجْتَبَى. حِينَ جَلَسَ جَمِيعُ الطُّلَّابِ وَخَفَتَ الضَّجِيجُ، لَاحَظَ قَاجَارُ أَنَّهُ يَجْلِسُ وَحْدَهُ، فَالْتَفَتَ إِلَى عَلِيٍّ وَقَالَ:

ـ عَلِيُّ! مَكَانُكَ هُنَا إِلَى جَانِبِي.

فَأَجَابَهُ كَرِيمٌ نِيَابَةً عَنْ عَلِيٍّ:

- نَعَمْ، يَكُونُ مَكانُهُ هُنا لَوْ كانَ ما زالَ فِي فِرْقَةِ الْكِشَّافَةِ. لَكِنِ الطُّيُورُ عَلَى أَشْكالِها تَقَعُ.

ثُمَّ أشارَ بِأَصابِعِهِ الثَّلاثَةِ إِلى نَفْسِهِ وَإِلَى عَلِيٍّ وَمُجْتَبَى، وَقالَ:

- وَالْغِرْبانُ أَيْضًا عَلَى أَشْكالِها تَقَعُ

وَأشارَ بِيَدِهِ إِلى مِقْعَدِ قاجارَ الْخَالِي.

قالَ قاجارُ مُسْتَنْكِرًا:

-ماذا قُلْتَ، غِرْبانٌ؟!
فَقالَ كَرِيمٌ:
- حاشا لِلْغِرْبانِ! بَلْ أَقْصِدُ الفِيلَةَ!

🌳🌳🌳🌳🌳🌳🌳🌳
ادامه دارد...
#الأناه
#الفصل_الخامس
#آموزش_عربی

https://t.me/taaribedastani
  • ❤ 1
  • 👍 1
  • 🙏 1
Post #753 659
#من_او
#فصل_پنجم
#قسمت_بیست‌وسوم
🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺

علی خندید. در دل نگران بود. امروز هم دیر به مدرسه می‌رسیدند. لباسِ پیش‌آهنگی هم نپوشیده بود. به کریم تشر زد که تندتر قدم بردارد. هفت کور را دید که از دیروز کلی جلو آمده بودند. هر چه شاهی در جیب داشت به آن‌ها داد و گفت:

- من نمی‌توانم صبر کنم تا شماها دانه‌دانه جا عوض کنید. خودتان نفری یکی بردارید و جا عوض کنید…

هفت‌تایی با هم گفتند:

- حق عوضت بده.

شروع کردند جا عوض کردن. صفِ هفت‌کور با حرکتی کند جلو می‌رفت. تخته‌های مغازه‌ها، یکی‌یکی، برداشته می‌شد و روزیِ نو آغاز می‌شد. در راه مغازه‌دارها به علی سلام می‌کردند و هر کدام چیزی می‌گفتند:

- آقاجون را سلام بده.

- آقا کِی از مسافرت برمی‌گردند؟ دیر کرده‌اند. هر سال این موقع چشم‌مان به جمال‌شان روشن شده بود…

- از ابوی چه خبر؟ فقط قند می‌آورند، یا چیزِ دیگری هم می‌آورند؟

- سلامِ ما را به حاج فتاح برسانی‌ها!

ضَحِكَ عَلِيٌّ، غَيْرَ أَنَّ الْقَلَقَ كَانَ يَعْتَصِرُ قَلْبَهُ؛ فَسَيَتَأَخَّرَانِ عَنِ الْمَدْرَسَةِ الْيَوْمَ أَيْضًا، فَضْلًا عَنْ أَنَّهُ لَمْ يَرْتَدِ بَدْلَةَ الْكَشَّافَةِ. زَجَرَ كَرِيمًا أَنْ يُسْرِعَ الْخُطَى. رَأَى السَّبْعَةَ الْعُمْيَانَ وَقَدْ تَقَدَّمُوا كَثِيرًا عَمَّا كَانُوا عَلَيْهِ بِالْأَمْسِ، فَأَعْطَاهُمْ مَا كَانَ فِي جَيْبِهِ مِنْ قُرُوشٍ، وَقَالَ:

ـ لَا أَسْتَطِيعُ الِانْتِظَارَ حَتَّى تَتَبَادَلُوا أَمَاكِنَكُمْ وَاحِدًا وَاحِدًا. خُذُوا كُلٌّ مِنْكُمْ نَصِيبَهُ وَغَيِّرُوا أَمَاكِنَكُمْ بِأَنْفُسِكُمْ.

فَأَجَابُوا بِصَوْتٍ وَاحِدٍ:

ـ جَزَاكَ اللهُ خَيْرًا.

ثُمَّ بَدَأُوا يَتَبَادَلُونَ أَمَاكِنَهُمْ. كَانَ صَفُّ الْعُمْيَانِ يَتَقَدَّمُ بِبُطْءٍ، وَكَانَتْ أَلْوَاحُ الدَّكَاكِينِ تُرْفَعُ وَاحِدًا وَاحِدًا، وَيَبْدَأُ يَوْمٌ جَدِيدٌ. وَفِي الطَّرِيقِ كَانَ أَصْحَابُ الْمَحَلَّاتِ يُلْقُونَ التَّحِيَّةَ عَلَى عَلِيٍّ وَيَقُولُ كُلٌّ مِنْهُمْ شَيْئًا:

ـ سَلِّمْ عَلَى جَدِّكَ.

ـ مَتَى يَعُودُ الْحَاجُّ مِنْ سَفَرِهِ؟ لَقَدْ تَأَخَّرَ. كُنَّا نَرَاهُ فِي هَذَا الْوَقْتِ مِنْ كُلِّ عَامٍ.

ـ مَا أَخْبَارُ جَدِّكَ؟ هَلْ يَأْتِي بِالسُّكَّرِ فَحَسْبُ، أَمْ بِأَشْيَاءَ أُخْرَى أَيْضًا؟

ـ لَا تَنْسَ أَنْ تُبَلِّغَ سَلَامَنَا إِلَى الْحَاجِّ فَتَّاحٍ!


🌳🌳🌳🌳🌳🌳🌳🌳
ادامه دارد...
#الأناه
#الفصل_الخامس
#آموزش_عربی

https://t.me/taaribedastani
  • ❤ 2
  • 👍 1
Post #752
Channel photo updated
Post #751
Channel photo removed
Post #750 784
#من_او
#فصل_پنجم
#قسمت_بیست‌ودوم
🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺

علی که از شرّ شلوارکِ سورمه‌ای و کلاهِ نقاب‌دار خلاص شده بود، با کریم از درِ چوبیِ خانه بیرون زدند. کریم نگاهی به موهای خیسِ علی کرد.

- خره! انگاری مغزِ خر خورده‌ای و پاچه‌ی مادیان! چرا پریدی توی حوض؟

-برای این که پهلوی قاجار ننشینم… حالا دیگر پیش‌آهنگ نیستم!
کریم سری تکان داد و «آهان»ی گفت. از کنارِ مغازه‌ی دریانی که می‌گذشتند، به اصرارِ کریم، مثلِ دیروز یک پاکتِ دوسریِ راحت‌الحلقوم خریدند.

- کریم! سیرایی نداری. هنوز نترکیده‌ای! چه‌طوری می‌خوری این همه چیز را؟

کریم گفت: «این‌جوری» و یک مشت از راحت‌الحلقوم‌ها را داخل دهانش ریخت. در راهِ مدرسه، از کنارِ طباخیِ اسی‌سبیل که می‌گذشتند، کریم ایستاد و به علی گفت زود برمی‌گردد. درِ مغازه را باز کرد و داخل شد. از اسی‌سبیل که داشت ظرف‌های کثیف را جمع می‌کرد، یک لقمه‌ی دیگرِ زبان به حسابِ حاج فتاح گرفت.
صدای اسی سبیل از میان بخار کله پزی بیرون زد.
- بعد سیری، لقمه‌ی پنج‌سیری! کریم طور که لقمه را می‌بلعید، می‌دوید تا به علی برسد و گفت:
- زبان که دوست نداری؟ یعنی دوست نداشتی!

مِنَ الْبَابِ الْخَشَبِيِّ لِلْبَيْتِ، خَرَجَ عَلِيٌّ الَّذِي تَخَلَّصَ مِنَ السَّرَاوِيلِ الْقَصِيرَةِ الْكُحْلِيَّةِ اللَّوْنِ وَالْقُبَّعَةِ ذَاتِ الْحَافَّةِ، بِرُفْقَةِ كَرِيمٍ. أَلْقَى كَرِيمٌ نَظْرَةً عَلَى شَعْرِ عَلِيٍّ الْمُبْتَلِّ وَقَالَ:

ـ أَيُّهَا الْحِمَارُ! يَبْدُو كَأَنَّكَ أَكَلْتَ مُخَّ الْحِمَارِ وَكَوَارِعَ الْفَرَسِ! لِمَاذَا أَلْقَيْتَ نَفْسَكَ فِي الْحَوْضِ؟

ـ لِكَيْ لَا أَجْلِسَ بِجَانِبِ قَاجَارَ… لَمْ أَعُدِ الْآنَ مِنْ فِرْقَةِ الْكَشَّافَةِ!

هَزَّ كَرِيمٌ رَأْسَهُ عَلَامَةَ الْفَهْمِ وَقَالَ: «آهْ». حِينَمَا مَرَّا مِنْ أَمَامِ مَحَلِّ دَرْيَانِي، وَافَقَ عَلِيٌّ عَلَى شِرَاءِ كِيسٍ مِنَ الرَّاحَةِ اسْتِجَابَةً لِإِلْحَاحِ كَرِيمٍ، كَمَا فَعَلَا بِالْأَمْسِ. قَالَ لَهُ عَلِيٌّ:

ـ يَا كَرِيمُ! لَا تَشْبَعُ أَبَدًا. أَلَمْ تَنْفَجِرْ بَعْدُ! كَيْفَ تَأْكُلُ كُلَّ هَذَا؟

قَالَ كَرِيمٌ «هَكَذَا» وَحَشَا فَمَهُ بِحَفْنَةٍ مِنَ الرَّاحَةِ.
فِي طَرِيقِهِمَا إِلَى الْمَدْرَسَةِ، حِينَ مَرَّا مِنْ أَمَامِ مَطْعَمِ الْبَاجِجِي إِسْمَاعِيلَ أَبِي الشَّوَارِبِ، تَوَقَّفَ كَرِيمٌ وَأَخْبَرَ عَلِيًّا بِأَنَّهُ سَيَلْحَقُ بِهِ سَرِيعًا، فَدَخَلَ الْمَطْعَمَ. كَانَ إِسْمَاعِيلُ أَبُو الشَّوَارِبِ مَشْغُولًا بِجَمْعِ الْأَوَانِي الْمُتَّسِخَةِ، فَطَلَبَ مِنْهُ كَرِيمٌ قِطْعَةً مِنْ لِسَانِ الْخَرُوفِ عَلَى حِسَابِ الْحَاجِّ فَتَّاحٍ. صَاحَ إِسْمَاعِيلُ مِنْ بَيْنِ بُخَارِ الطَّبْخِ:
ـ بَعْدَ وَجْبَةٍ دَسِمَةٍ، لُقْمَةٌ أَدْسَمُ!

أَسْرَعَ كَرِيمٌ خُطَاهُ وَهُوَ يَبْتَلِعُ اللُّقْمَةَ لِيَلْحَقَ بِعَلِيٍّ، وَقَالَ:

ـ أَنْتَ لَا تُحِبُّ لَحْمَةَ اللِّسَانِ؟ أَعْنِي أَنَّكَ لَمْ تَكُنْ تُحِبُّهَا!

🌳🌳🌳🌳🌳🌳🌳🌳
ادامه دارد...
#الأناه
#الفصل_الخامس
#آموزش_عربی

https://t.me/taaribedastani
  • ❤ 1
  • 👏 1
Post #745 1.05K
#من_او
#فصل_پنجم
#قسمت_بیست‌ویکم
🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺
مریم به خود آمد. بی‌بی توی حیاط با چکش به ورقه‌ی آهنی می‌کوبید. بچه‌ها از کلاس بیرون ریختند، بدون رعایت حال مسیو وارطان، که مزغانش را جمع کرده بود و با احتیاط می‌خواست خارج شود.

«حالا فهمیدم چرا یاد مهمانی افتاده‌ام... تقصیر سرکار عزتی عزب‌اوغلی بود، صبح‌مان را خراب کرد... به حق چیزهای نشنیده! کل اگر طبیب بودی، سر خود دوا نمودی! با آن مادر ندید پدیدش، امریه گرفته بیاید نوه‌ی حاج فتاح را نصیحت کند که باید امروزی شد؟! غلط‌های زیادی! به قول خودش، واقعیت، باید برود تنه‌اش را درست کند...»

از این که همه‌ی معماهایش حل شده بودند، خوش‌حال و راضی بود. یادش آمد که مثل دیروز مجبور است ساعت سوم، سر اولی‌ها برود. برای خودش یک‌پا معلم نقاشی شده بود. خوش‌حال بود از این که ساعت سوم دوباره آن آب‌شار موهای بلند قهوه‌ای را می‌بیند، نمی‌دانست چرا هر بار که به‌مه‌تاب فکر می‌کرد، یاد علی می‌افتاد؛ شاید به خاطر نقاشی دفعه‌ی پیش مه‌تاب. از این فکر خنده‌اش گرفت. دوباره به روشویی معلم‌ها رفت و آبی به صورتش زد…

عادتْ مريمُ إلى وَعْيِها. كانتِ السَّيِّدةُ «بي بي» في ساحةِ البيتِ، تَضرِبُ بالمِطرقةِ على صفيحةٍ مِن الحديدِ. خرجَ التلاميذُ من الصَّفِّ مُسرِعين، من غيرِ مُراعاةٍ لِحالِ المُسيو وارطان، الَّذي كانَ يَجمعُ أمتعتَهُ ويَهمُّ بالخروجِ بِحَذَرٍ.

«الآنَ فَهِمتُ لماذا تَذَكَّرتُ تلكَ الحفلةَ… إنَّهُ تَقصيرُ الشُّرطيِّ عِزَّتي الأعزب؛ لقد أفسدَ علينا صباحَنا… يا لَلعَجَب! كَلٌّ إذا كانَ طبيبًا، داوى نفسَهُ أوَّلًا! بهذهِ الأُمِّ الَّتي لا تُرى ولا تُرى، يَصدُرُ لها أَمرٌ رسميٌّ بأن تأتيَ لِتَنصَحَ حفيدةَ الحاجِّ فَتَّاحٍ بأنَّهُ يجبُ أن تكونَ عَصريَّةً؟! ما أَكثرَ هذهِ السَّخافاتِ! وبِحَسَبِ قولِهِ هو نفسِهِ، فإنَّ «الواقعَ» يجبُ أن يذهبَ لِيُصَلِّحَ نفسَهُ…»

كانتْ مريمُ مَسرورةً راضيةً؛ لأنَّ جميعَ أَلغازِها قد حُلَّتْ. وتَذَكَّرتْ أنَّها، كما في الأمسِ، مُجبَرةٌ في الحِصَّةِ الثالثةِ أن تذهبَ إلى صَفِّ الأَوائلِ. لقد أَصبَحتْ، من أجلِهم، مُعلِّمَةَ رَسمٍ كاملةً. وكانتْ سعيدةً لأنَّها في الحِصَّةِ الثالثةِ سترى مرَّةً أُخرى ذلكَ الشَّلَّالَ مِنَ الشَّعرِ البُنِّيِّ الطَّويلِ، ولم تَكُنْ تدري لماذا، كُلَّما تَذَكَّرَتْ مهتابَ، تَذَكَّرَتْ عَلِيًّا أيضًا؛ ربَّما بسببِ رَسمَةِ مهتابَ في المرَّةِ الماضيةِ. ضَحِكَتْ مِن هذا الخاطرِ، ثمَّ عادتْ إلى مَغسلةِ المُعلِّماتِ وغَسَلَتْ وجهَها بالماءِ مرَّةً أُخرى…

🌳🌳🌳🌳🌳🌳🌳🌳
ادامه دارد...
#الأناه
#الفصل_الخامس
#آموزش_عربی
https://t.me/taaribedastani
  • ❤ 6
  • 🤩 2
  • 👌 1
Post #732 2.45K
#من_او
#فصل_پنجم
#قسمت_بیستم
🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺

- آی خانم فاتاح! خارج می‌خوانی جانم! حاواس نداری!
مریم به خود آمد. پیرمرد با احساس آواز می‌خوانده، که متوجه می‌شود مریم خارج می‌خواند. مریم دستش را به نشانه‌ی معذرت بالا آورد و لب‌خند زد.  بچه‌ها هم‌چنان داشتند داد و فریاد می‌کردند. پیرمرد سری تکان داد و گفت:  
- عیب نداره بعض اوقات حاواس نمی‌مانه.

«اما کی بود؟ چرا من به یادش افتادم؟ قاجار که هفت‌قلم آرایش کرده بود، پیر بود. مادرِ حاج محتشم! نه آن‌قدر پیر نبود... همه چادرها را در آورده بودند الا او ....»

- يا آنِسَة فَتّاح! أَنتِ تُغَنّينَ بِنَشاز (خارِجَ المَقام)، أَينَ حَواسُّكِ يا عَزيزَتي؟!

عادَت مَريَم إِلى نَفسِها. كانَ الرَّجُلُ العَجوزُ يُغَنّي بِإِحساسٍ حينَ انتَبَهَ أَنَّ مَريَم تَخرُجُ عَنِ اللَّحن. رَفَعَت مَريَم يَدَها عَلامَةً لِلاِعتِذارِ واِبتَسَمَت. كانَ الأَطفالُ لا يَزالونَ يُحدِثونَ ضَجيجاً. هَزَّ العَجوزُ رَأسَهُ وقال:

- لا بَأس، أَحياناً يَشْرُدُ الذِّهن.

«وَلَكِن مَن كانَت؟ لِماذا تَذَكَّرتُها؟ قاجار الَّتي كانَت تَضَعُ مِكياجاً كامِلاً صارِخاً (سَبعَةَ أَلوان)، كانَت عَجوزاً. والِدَةُ الحاج “مُحتَشَم؟ لا، لَم تَكُن بِذاكَ القِدَم… الكُلُّ خَلَعنَ العَباءاتِ إِلّا هِيَ…»

♦️♦️♦️♦️♦️♦️♦️♦️♦️
مریم ناگهان از جا پرید. بعد به خود آمد و آرام نشست. دوباره به پیرمردِ ارمنی لب‌خند زد. این بار خوش‌حال از این که معمایش کشف شده است!

«فهمیدم! مادرِ این عزب‌اوغلی آژان! بود تقصیر باب‌جونه، همه را دعوت می‌کند؛ زن مباشر و میرزا و اهل و عیال دریانی و آبجی موسا ضعیف‌کش و … حساب نمی‌کند این‌ها را آدم چه جوری جلوِ خانواده‌ی آمیز ابراهیم کوره‌پز و اهل بیت حاج‌آقای پیش‌نماز و حتا جلوِ همین زنکه - قاجار - در بیاورد! می‌گفت این‌ها توی این شهر غریب‌اند. پیرزن هم به جز این پسرِ عزب‌اوغلی کسی را ندارد. برای همین دعوتش کردم! پیرزن ندید پدید، با چشم‌های لوچش همه را خورد. هی دستش را باز می‌کرد و بین انگشت شست و سبابه‌اش را گاز می‌گرفت. یعنی: خدایا توبه! آخر مجلس هم رفت کنار قاجار که با کلی زلم‌زیمبو و هفت‌قلم سرخاب و سفیداب تنها نشسته بود! شاید می‌خواست نصیحتش کند، اما هر چه بود، به هم می‌آمدند. یکی از آن طرفِ بام افتاده بود، یکی از این طرف. قدرتی خدا، صحبت‌شان هم گل انداخت. باید سرِکتاب باز کنم، پسرم عزب مانده. بعله، ملای دعانویس مجربه. دعاهاش کارسازه و معتبر، ما هم توی خانه جن داریم! مرده‌شورِ جفت‌شان را ببرند…»

فَجْأَةً قَفَزَتْ مَرْيَمُ مِنْ مَكَانِهَا، ثُمَّ اسْتَوْعَبَتْ مَا حَوْلَهَا فَجَلَسَتْ بِهُدُوءٍ، وَتَبَسَّمَتْ ثَانِيَةً لِلشَّيْخِ الْأَرْمَنِيِّ. لَقَدْ أَدْرَكَتْ فِي تِلْكَ اللَّحْظَةِ هُوِيَّةَ الْمَرْأَةِ الَّتِي أَبَتْ أَنْ تَخْلَعَ عَبَاءَتَهَا.

«الْآنَ فَهِمْتُ، إِنَّهَا أُمُّ الشُّرْطِيِّ الْأَعْزَبِ. الذَّنْبُ ذَنْبُ جَدِّي الَّذِي يَدْعُو كُلَّ مَنْ هَبَّ وَدَبَّ: نِسَاءَ عَائِلَةِ الْمُدِيرِ وَالْمِيرْزَا وَأُخْتَ مُوسَى الْجَزَّارِ، دُونَ أَنْ يَأْخُذَ فِي حِسَابِهِ حُضُورَ نِسَاءٍ مِنْ هَذِهِ الْعَوَائِلِ إِلَى جِوَارِ عَائِلَةِ السَّيِّدِ إِبْرَاهِيمَ صَاحِبِ مَعْمَلِ الطُّوبِ وَعَائِلَةِ إِمَامِ الْمَسْجِدِ، وَحَتَّى الْمَرْأَةِ الْقَاجَارِيَّةِ.
كان يقول إنهم غرباء في هذه المدينة.

حَدَّقَتْ أُمُّ الشُّرْطِيِّ الْأَعْزَبِ فِي وُجُوهِ الْحَاضِرِينَ وَكَأَنَّهَا تَنْوِي افْتِرَاسَهُمْ بِنَظَرَاتِهَا. كَانَتْ تَفْتَحُ كَفَّهَا بَيْنَ الْحِينِ وَالْآخَرِ وَتَعَضُّ عَلَى اللَّحْمِ بَيْنَ إِبْهَامِهَا وَسَبَّابَتِهَا، مُعَبِّرَةً عَنِ اسْتِغْفَارِهَا مِنْ مَنْظَرِ النِّسَاءِ الْمُزَيَّنَاتِ، أَيْ إِنَّهَا كَانَتْ تُردِّدُ فِي نَفْسِهَا: إِلَهِي، أَتُوبُ إِلَيْكَ…
وَفِي نِهَايَةِ الْمَجْلِسِ، ذَهَبَتْ وَجَلَسَتْ إِلَى جَانِبِ الْمَرْأَةِ الْقَاجَارِيَّةِ الَّتِي أَثْقَلَتْ وَجْهَهَا بِمَكْيَاجٍ مُتَنَوِّعِ الْأَلْوَانِ، وَكَانَتْ تَجْلِسُ مُنْفَرِدَةً. لَعَلَّهَا أَرَادَتْ أَنْ تَنْصَحَهَا، لَكِنْ رَغْمَ الِاخْتِلَافِ الظَّاهِرِ بَيْنَ هَيْئَتَيْهِمَا، فَقَدْ تَشَابَهَتَا مِنْ وَجْهٍ آخَرَ: الْأُولَى مُفْرِطَةٌ فِي تَبَرُّجِهَا، وَالثَّانِيَةُ مُفْرِطَةٌ فِي تَعَصُّبِهَا. وَالْعَجِيبُ أَنَّهُمَا أَخَذَتَا تَتَجَاذَبَانِ الْحَدِيثَ بِأُلْفَةٍ.

قَالَتِ الْمَرْأَةُ: «مَا زَالَ ابْنِي أَعْزَبًا، وَقَدْ طَلَبْتُ مِنَ الْعَرَّافِ أَنْ يَكْتُبَ لَهُ تَعْوِيذَةً».
فَأَجَابَتِ الْمَرْأَةُ الْقَاجَارِيَّةُ: «فِي بَيْتِنَا جِنٌّ، وَأَتَمَنَّى الْمَوْتَ لِلْجِنِّ وَلِلْعَرَّافِ مَعًا، فَمَا نَفَعَتْ تَعَاوِيذُهُ قَطُّ».

🌳🌳🌳🌳🌳🌳🌳🌳
ادامه دارد...
#الأناه
#الفصل_الخامس
#آموزش_عربی
https://t.me/taaribedastani
  • ❤ 9
  • 👍 2
  • 👏 1
Post #723 2.36K
#من_او
#فصل_پنجم
#قسمت_نوزدهم
♦️♦️♦️♦️♦️♦️♦️♦️♦️♦️♦️♦️
حالا چرا یاد مهمانی افتاده‌ام؟! زن‌ها با چادر می‌آمدند توی اتاق زاویه چادرهاشان را در می‌آوردند پیچه و روبنده را هم کنار می‌زدند روبه روی آینه قدی، برای آخرین بار خود را برانداز می‌کردند. بعضی‌ها هم مجری کوچک‌شان را را از داخل کیف در می‌آوردند و با سرمه و سرخاب و مداد، پنهانی تند تند آرایش  می‌کردند. موهایشان را مرتب می‌کردند آدم حسابی‌ها، فامیل ها و زن و بچه‌ی رفقای بابا و باب‌جون که از جماعت بقال و قصاب نبودند. دست‌مال‌های گریه‌شان  را از داخل کیف‌های زردوز در می‌آوردند و وارد پنج دری می شدند.
همان ابتدا با  یک نگاه که مثلاً داشت دنبال جای خالی می‌گشت بقیه را می پاییدند و نظرشان  را نسبت به پیراهن آهارداری که تازه از سفر آورده بودند، می‌فهمیدند... یک پیرزن هم بود...اصلاً حرف نزد.در ودهاتی بود. با چادر گل گلی آمده بود. از  همان چادرهایی که ما نماز قضا هم با آنها نمی‌خواندیم. روبنده‌اش را کنار  زده بود و آدم‌ها را می پایید بین آن همه آدم که با چادر مشکی آمده بودند توی چشم می‌زد. صدبار به مامانی گفته بودم مهمان‌ها باید یک دست باشند...آمد. توی پنج‌دری کنار در نشست. به کسی هم سلام نکرد. بِر وبِر زن‌ها را نگاه  می‌کرد. انگار تا حالا زن بی‌چادر ندیده بود.آدم ندیده!

«لِمَ تَذَكَّرتُ تِلكَ العَزيمَةَ الآن؟! كانَتِ النِّسوةُ يَدخُلنَ الغُرفَةَ الجانِبِيَّةَ مُلتَحِفاتٍ بِعَباءاتِهِنَّ (الشادور)، وهُناكَ كُنَّ يَخلَعنَها ويُزِحنَ النِّقابَ والبِيشَةَ أَيضاً، ثُمَّ يَقِفنَ أَمامَ المِرآةِ الطَّويلَةِ لِيَتَفَحَّصنَ هِندامَهُنَّ لِلمَرَّةِ الأَخيرَة. والبَعضُ مِنهُنَّ كُنَّ يُخرِجنَ صُندوقَ زينَتِهِنَّ الصَّغيرَ مِن حَقائِبِهِنَّ، ويَضَعنَ الكُحلَ وأَحمَرَ الخُدودِ والقَلَمَ خُلسَةً وعَلى عَجَل، ويُرتِّبنَ شُعورَهُنَّ. نِساءٌ مِنَ الذَّواتِ والمُحتَرَمات؛ أَقارِبُ، وزَوجاتُ وبَناتُ أَصدِقاءِ أَبِي وَجَدِّي، مِمَّن لَم يَكُنَّ مِن جَماعَةِ البَقّالينَ والقَصّابين. كُنَّ يُخرِجنَ مَناديلَ البُكاءِ مِن حَقائِبِهِنَّ المُطَرَّزَةِ بِالذَّهَبِ ثُمَّ يَدخُلنَ غُرفَةَ الخَمسَةِ أَبواب.

وَمُنذُ البِدايَةِ، بِنَظرَةٍ تَدَّعي البَحثَ عَن مَكانٍ خالٍ، كُنَّ يَرْصُدنَ البَقِيَّةَ لِيَعرِفنَ رَأيَهُنَّ في فَساتينِهِنَّ المُنَشَّاةِ الَّتي جَلَبنَها حَديثاً مِنَ السَّفَر…
كانَت هُناكَ امرَأَةٌ عَجوزٌ أَيضاً… لَم تَنبِس بِبِنتِ شَفَة. كانَت قَرَوِيَّةً تَرتَدي عَباءَةً مُزَركَشَةً بِالوُرود؛ مِن تِلكَ العَباءاتِ الَّتي لا نَرتَديها نَحنُ حَتَّى لِصَلاةِ القَضاء. كانَت قَد أَزاحَت نِقابَها وتُحَدِّقُ في وُجوهِ النّاس. كانَ مَنظَرُها نافِراً بَينَ كُلِّ أُولئِكَ النِّسوَةِ المُتَشِحّاتِ بِالسَّواد. كُنتُ قَد قُلتُ لِأُمّي مِئاتِ المَرّاتِ أَنَّ الضُّيوفَ يَجِبُ أَن يَكونوا مُتَجانِسين (مِن طَبَقَةٍ واحِدَة)…

جاءَت وجَلَسَت في صَدرِ الغُرفَةِ قُربَ الباب. لَم تُلقِ السَّلامَ عَلى أَحَد. كانَت تَنظُرُ إِلى النِّساءِ بِلَهادَة ، وكَأَنَّها لَم تَرَ امرَأَةً سافِرَةً (بِلا عَباءَة) قَط. يالَها مِن هَمَجِيَّة (لَم تَرَ بَشَراً)!

♦️♦️♦️♦️♦️♦️♦️♦️♦️♦️♦️♦️
  من که می‌خواستم سینی چای را به ننه بدهم تنه‌ام به تنه‌اش خورد. بد جایی نشسته بود. نگاهش کردم.معذرتی خواستم. دستم را به طرفش دراز کردم و گفتم: 
-چادرتان را در بیاورید نامحرم که نیست من می‌گذارمش توی اتاق بغلی...
«یک‌دفعه داد کشید که نه! خودش را عقب کشید ته دلم گفتم به درک اسفل السافلین! امل که می‌گویند شماهایید!همین کارها را می‌کنید که روی امثال قاجار را باز میکنید تا متلک‌بارتان کنند! زنک کی بود؟ نه فامیل بود نه آشنا. خدایا کی بود؟»

حينَ أَرَدتُ أَن أُناوِلَ “نَنِه” (الخادِمَة) صينِيَّةَ الشّاي، اِصطَدَمَ جِسمي بِجِسمِها. كانَت تَجلِسُ في مَكانٍ غَيرِ مُناسِب. نَظَرتُ إِلَيها، تَمَتمَتُ بِاعتِذار، وَمَدَدتُ يَدِي نَحوَها قائِلَة:
- اِخلَعي عَباءَتَكِ، لا يوجَدُ رَجُلٌ غَريبٌ (أَجنَبِيّ)هُنا، سَأَضَعُها في الغُرفَةِ المُجاوِرَة…
فَجأَةً صَرَخَت: «لا!». وَسَحَبَت نَفسَها إِلى الوَراء. قُلتُ في سِرِّي: إِلى الجَحيمِ وَبِئسَ المَصير!
أَنتُنَّ المَقصوداتُ بِالرَّجعِيّات (أُمُّل)! بِتَصَرُّفاتِكُنَّ هَذِهِ تُجَرِّئنَ أَمثالَ قاجار عَلَيكُنَّ لِتُسمِعَكُنَّ كَلاماً لاذِعاً!
مَن كانَت تِلكَ المَرأَةُ؟ لَم تَكُن قَريبَةً ولا مَعارِف. يا إِلهي مَن كانَت؟

🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱
ادامه دارد...
#الأناه
#الفصل_الخامس
#آموزش_عربی
https://t.me/taaribedastani
  • ❤ 2
  • 👌 1
Post #714 2.2K
#من_او
#فصل_پنجم
#قسمت_هجدهم
🌳🌳🌳🌳🌳🌳🌳🌳🌳🌳🌳🌳
بچه‌ها خندیدند،پیرمرد ارمنی هم، اما مریم بی‌حوصله بود.نمی‌توانست با بقیه بخندد، فکرش مغشوش بود. تصاویری مبهم ازجلو چشمش می‌گذشتند.

«مجلسی زنانه توی خانه‌ی خودمان. بابا رفته بود سفر یا نرفته بود؟ یادم نیست. سفره‌ی شب پنجم ماه، مامانی مثل همیشه همه را دعوَت کرده بودند. از دو روز قبل همه در تدارک مهمانی بودند. ننه و اسکندر، حتا خودِ من و مامانی. دیگِ شله‌زرد و کاچی و شیرینی و نقل و مخده‌هایی که دورتا دور پنج‌دری چیده بودیم و آن سفره‌ی بزرگ. روز مهمانی همه آمده بودند. اسکندر را راهی کردیم برود؛ چون نمی‌توانست قاتی آن همه زن بنشیند؛ به جای او بی‌بی را آورده بودیم که پای سـماور بنشـیند و چای بریزد. چند نفری به مامانی اعتراض کردند که چرا بی‌بی را پای سـماور نشانده؟ گفتند انگار باران آمده و ترک‌ها خودشان را هم کشـیده‌اند. نبود از این بی‌بی خوش سابقه‌تر؟ کی این حرف را زده بود؟ انگار زن شازده بود. مادر قاجار، همان پیش آهنگ که هم‌درس علی است. او که همیشه به ملای دعانویس پول می‌دهد تا شر اجنه را از خانه‌شان کم کند. می‌گویند تازه‌گی‌ها چادرش را در آورده و لچک انداخته...»
مریم به خود آمد. متوجه شد که بدون این که بفهمد و چیزی بخواند، با بچه‌ها لب می‌زده است. مسیو وارطان هم فهمیده بود، اما به روی خودش نمی‌آورد.

ضَحِكَتِ الطَّالِبَاتُ وَضَحِكَ المُعَلِّمُ الأَرْمَنِيُّ العَجُوزُ أَيْضًا، لَكِنَّ مَرْيَمَ كَانَتْ شَارِدَةَ الذِّهْنِ. لَمْ تَسْتَطِعْ أَنْ تَضْحَكَ مَعَ البَقِيَّةِ؛ كَانَ فِكْرُهَا مُشَوَّشًا وَتَمُرُّ صُوَرٌ مُبْهَمَةٌ مِنْ أَمَامِ عَيْنَيْهَا:

«مَجْلِسٌ نِسَائِيٌّ فِي بَيْتِنَا. هَلْ كَانَ أَبِي قَدْ سَافَرَ أَمْ لَا؟ لَسْتُ أَذْكُرُ. سُفْرَةُ اللَّيْلَةِ الخَامِسَةِ مِنَ الشَّهْرِ، وَكَانَتْ أُمِّي قَدْ دَعَتِ الجَمِيعَ كَالمُعْتَادِ. مُنْذُ يَوْمَيْنِ وَالجَمِيعُ يُحَضِّرُونَ لِلضِّيَافَةِ. الخَادِمَةُ وَإِسْكَنْدَرُ، وَحَتَّى أَنَا وَأُمِّي. قِدْرُ الشُّعْلَةِ الصَّفْرَاءِ وَالكَاجِي، وَالحَلَوِيَّاتُ وَالنُّقْلُ، وَالوَسَائِدُ الَّتِي صَفَفْنَاهَا حَوْلَ الغُرْفَةِ ذَاتِ الأَبْوَابِ الخَمْسَةِ وَتِلْكَ السُّفْرَةُ الكَبِيرَةُ.
يَوْمَ الحَفْلِ حَضَرَ الجَمِيعُ. طَلَبْنَا مِنْ إِسْكَنْدَرَ أَنْ يَذْهَبَ؛ لِأَنَّهُ لَا يَسْتَطِيعُ أَنْ يَجْلِسَ وَسَطَ كُلِّ هَؤُلَاءِ النِّسَاءِ. أَحْضَرْنَا 'بِي بِي' بَدَلًا مِنْهُ لِتَجْلِسَ عِنْدَ السَّمَاوَرِ وَتَصُبَّ الشَّايَ. اِعْتَرَضَتْ بِضْعُ نِسَاءٍ عَلَى أُمِّي: «لِمَاذَا أَجْلَسْتِ 'بِي بِي' عِنْدَ السَّمَاوَرِ؟» قُلْنَ: «كَأَنَّ السَّمَاءَ أَمْطَرَتْ تُرْكًا! أَلَمْ يَكُنْ هُنَاكَ مَنْ هِيَ أَحْسَنُ سُمْعَةً مِنْ 'بِي بِي' هَذِهِ؟
مَنْ قَالَ هَذَا؟ كَأَنَّهَا زَوْجَةُ (الأَمِير). أُمُّ قَاجَار، تِلْكَ الَّتِي فِي الكَشَّافَةِ وَهِيَ زَمِيلَةُ عَلِيٍّ فِي الدِّرَاسَةِ. هِيَ الَّتِي تُعْطِي دَائِمًا المَالَ لِلْمُلَّا كَاتِبِ الأَدْعِيَةِ لِيُبْعِدَ شَرَّ الجِنِّ عَنْ بَيْتِهِمْ. يَقُولُونَ إِنَّهَا خَلَعَتْ شَادِرَهَا مُؤَخَّرًا وَوَضَعَتْ مِنْدِيلًا عَلَى رَأْسِهَا...»

عَادَتْ مَرْيَمُ إِلَى وَعْيِهَا. اِنْتَبَهَتْ أَنَّهَا كَانَتْ تُحَرِّكُ شَفَتَيْهَا مَعَ الطَّالِبَاتِ، دُونَ أَنْ تَفْهَمَ أَوْ تَقْرَأَ شَيْئًا. وَقَدْ لَاحَظَ المُعَلِّمُ مِسْيُو وَارْطَانُ ذَلِكَ أَيْضًا، لَكِنَّهُ تَظَاهَرَ بِعَدَمِ الاهْتِمَامِ.


♦️♦️♦️♦️♦️♦️♦️♦️♦️♦️
ادامه دارد....
#آموزش_عربی
#الأناه
#الفصل_الخامس
https://t.me/taaribedastani
  • 👍 3
  • ❤ 2
  • 👏 1
Post #697 3.06K
#من_او
#فصل_پنجم
#قسمت_هفدهم
🌳🌳🌳🌳🌳🌳🌳🌳🌳🌳🌳
مریم برای مدیر توضیح داد که در کلاس حالش خوب نبوده و معلمِ حساب او را پایین فرستاده است. دوباره سر کلاس رفت ساعت اول گذشت معلم حساب تحملش کرد.

- حساب دو دو تا چهارتاست یک روز آدمیزاد حال داره یک روز حال نداره... نبایستی که سربه سرش گذاشت...

ساعت دوم برای این که هنوز برنامه نداده بودند، دوباره مثل دیروز سرود داشتند. مردِ ارمنی با مزغان‌هایش وارد می شد، چندتا دو، رِ، می، فا می‌گفت و بعد هم از بقیه می‌خواست با او و مزغانش همراهی کنند. معلم منتظر بود تا مریم مثل همیشه بلند شود و بگوید:
- اجازه خانم معلم!
بعد ریز بخندد و بچه ها هم. سنی از او گذشته بود. برای همین کسی به حضور او در بین دختران جوان اعتراضی نداشت. منتظر بود تا مریم چیزی بگوید.
مسیو وارطان دوام نیاورد.
- مادام فاتاح! خانم فاتاح. امروز نمی‌گویید اجازه خانم؟!


كَانَتْ مَرْيَمْ تُشَرِّحُ لِلْمُدِيرَةِ أَنَّ حَالَتَهَا لَمْ تَكُنْ عَلَى مَا يُرَامُ فِي الصَّفِّ، وَأَنَّ مُعَلِّمَةَ الْحِسَابِ هِيَ الَّتِي أَرْسَلَتْهَا إِلَى أَسْفَلِ لِتَغْسِلَ وَجْهَهَا.
عَادَتْ مَرْيَمْ إِلَى الصَّفِّ، وَانْتَهَتْ السَّاعَةُ الْأُولَى، وَكَانَتْ مُعَلِّمَةُ الْحِسَابِ قَدْ تَحَمَّلَتْهَا.

-الأَمْرُ بَسِيطٌ كَجَدْوَلِ الضَّرْبِ... يَوْمًا يَكُونُ المَرْءُ بِحَالٍ جَيِّدٍ وَيَوْمًا لا... لا يَنْبَغِي التَّضْيِيقُ عَلَيْهِ...

فِي الحِصَّةِ الثَّانِيَةِ، وَلِأَنَّ الجَدْوَلَ الدِّرَاسِيَّ لَمْ يَكُنْ قَدْ وُزِّعَ بَعْدُ، كَانَ لَدَيْهِمْ حِصَّةُ نَشِيدٍ مِثْلَ الأَمْسِ. كَانَ الرَّجُلُ الأَرْمَنِيُّ يَدْخُلُ مَعَ أُرْغُنِهِ، يَعْزِفُ بِضْعَ نَغَمَاتٍ "دُو، رِي، مِي، فَا"، ثُمَّ يَطْلُبُ مِنَ البَقِيَّةِ أَنْ يُرَدِّدُوا مَعَهُ وَمَعَ أُرْغُنِهِ. كَانَتِ المُعَلِّمَةُ تَنْتَظِرُ أَنْ تَنْهَضَ مَرْيَمُ كَعَادَتِهَا وَتَقُولُ:
- ​إِذْنٌ يَا مُعَلِّمَتِي!

ثُمَّ تَضْحَكُ ضِحْكَةً خَفِيفَةً، وَتَضْحَكُ الفَتَيَاتُ مَعَهَا. كَانَ قَدْ تَقَدَّمَ بِهِ العُمْرُ، وَلِهَذَا لَمْ يَعْتَرِضْ أَحَدٌ عَلَى وُجُودِهِ بَيْنَ الفَتَيَاتِ الشَّابَّاتِ. كَانَ يَنْتَظِرُ أَنْ تَقُولَ مَرْيَمُ شَيْئًا.
لَمْ يَسْتَطِعْ مِسْيُو وَارْطَان الصَّبْرَ أَكْثَرَ.
- ​مَدَام فَتَّاح! آنِسَة فَتَّاح. أَلَنْ تَقُولِي اليَوْمَ "إِذْنٌ يَا آنِسَة"؟!

♦️♦️♦️♦️♦️♦️♦️♦️♦️♦️♦️♦️
ادامه دارد....
#آموزش_عربی
#الأناه
#الفصل_الخامس
https://t.me/taaribedastani
  • ❤ 3
  • 👏 3
Post #687 2.75K
#من_او
#فصل_پنجم
#قسمت_شانزدهم
🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱
پیرزن کمی خل وضع بود؛ تپل و بامزه.
- بخور چایی را میوه‌ی بهشته، نه هسته داره، نه پوسته، چایی از هزار جوشیده‌ی عطارها بیشتر افاقه میکنه، چون میوه‌ی بهشته، خودِ خدا ،نوشته هر کی هُلُف بخوردش، جاش وسط بهشته... هنوز هم ننه پیش شماست؟ زنِ خانمی است، سالمه. پیش‌ترها می‌آمد پهلوی این بی‌بی. وقتی من جوان بودم؛ همه می‌آمدند... اسکندر هم می‌آمد، اون موقع‌ها که هنوز ننه را نگرفته بود... اما به کسی نگویی‌ها. از مدرسه بیرونم می‌کنند. خانم مدیر گفته، اگر این‌ها را برای کسی تعریف کنم یک راست از مدرسه کت‌بسته می‌فرستدم، نظمیه. بعد عدلیه، بعد هم زیرِ دستِ بلدیه. وسط دارالتاديب. دارالتاديبِ اکابر. مال ما که نیست مالِ زن‌های خرابه... اما خانم مدیر شرط گذاشته که این حرف‌ها را نزنم... هههه، اگر من این حرف‌ها را بزنم که نصف صاحب منصب‌های نظام هم باید بروند دارالتادیب! به درجه و نشان که نیست همه‌شان یک جوراند. مرد، مرده. همه‌ی کل عنتری‌ها و آسپیران‌ها و آژان‌ها .....
خانم مدیر از در دفتر بیرون آمد و فریاد کشید:
-آهای بی‌بی! چی‌چی نطق میکنی؟
-هیچی خانم !مدیر خدا به سر شاهده، داشتم از خاصیت چایی می‌گفتم، (ریز خندید) مریمه! نوه‌ی فتاح‌ها. حالش خراب شده. چیزی‌اش نیست. بلغم - صفرا شده، سردی - گرمی خورده، سنگین شده چاییده! شاید هم عرق‌چا شده باشه!
خانم مدیر به مریم گفت:
- دختر! تو الان باید سر کلاس باشی، این‌جا چه می‌کنی؟

كَانَتِ العَجوزُ غَرِيبَةً قَلِيلًا، وَكَانَتْ سَمِينَةً وَلَطِيفَةً.

-  اِشْرَبِي الشَّايَ، هُوَ فَاكِهَةُ الْجَنَّةِ. لَا فِيهِ بِذْرَةٌ وَلَا قِشْرٌ. الشَّايُ أَحْسَنُ مِنْ كُلِّ خَلَطَاتِ الْعَطَّارِ، لِأَنَّهُ فَاكِهَةُ الْجَنَّةِ. وَاللهُ نَفْسُهُ قَالَ إِنَّ مَنْ يَشْرَبُهُ، مَكَانُهُ فِي الْجَنَّةِ... هَلْ جَدَّتُكِ مَا زَالَتْ عِنْدَكُمْ؟ إِنَّهَا امْرَأَةٌ طَيِّبَةٌ وَبِصِحَّةٍ جَيِّدَةٍ. قَبْلًا كَانَتْ تَأْتِي لِزِيَارَتِي. لَمَّا كُنْتُ شَابَّةً، الْكُلُّ كَانَ يَأْتِي... وَإِسْكَنْدَرُ أَيْضًا، قَبْلَ أَنْ يَتَزَوَّجَ جَدَّتَكِ... لَكِنْ لَا تَقُولِي هَذَا لِأَحَدٍ، حَسَنًا؟ سَوْفَ يَطْرُدُونَنِي مِنَ الْمَدْرَسَةِ. الْمُدِيرَةُ قَالَتْ لِي لَوْ تَكَلَّمْتُ عَنْ هَذِهِ الْأُمُورِ، سَتُرْسِلُنِي فَوْرًا إِلَى الشُّرْطَةِ، ثُمَّ إِلَى الْمَحْكَمَةِ، ثُمَّ إِلَى دَارِ التَّأْدِيبِ. دَارُ تَأْدِيبِ الْكِبَارِ. وَهَذَا الْمَكَانُ لَيْسَ لَنَا، بَلْ لِلنِّسَاءِ السَّيِّئَاتِ... لَكِنَّ الْمُدِيرَةَ شَرَطَتْ عَلَيَّ أَلَّا أَقُولَ هَذَا الْكَلَامَ... هههه، لَوْ قُلْتُ هَذَا الْكَلَامَ، لَذَهَبَ نِصْفُ الْمَسْؤُولِينَ الْكِبَارِ إِلَى دَارِ التَّأْدِيبِ أَيْضًا! لَا فَرْقَ بَيْنَ رُتْبَتِهِمْ وَأَوْسِمَتِهِمْ، كُلُّهُمْ مِثْلُ بَعْضِهِمْ. مَاتَتِ الرُّجُولَةُ.كُلُّهُمْ، سَوَاءٌ كَانُوا ضُبَّاطًا أَمْ شُرْطَةً أَمْ عَساكِرَ.....

خَرَجَتِ الْمُدِيرَةُ مِنْ مَكْتَبِهَا وَصَاحَتْ:

- يَا بي بي! عَنْ مَاذَا تَتَكَلَّمِينَ؟
- لَا شَيْءَ يَا سَيِّدَتِي! وَاللهِ، كُنْتُ فَقَطْ أَتَكَلَّمُ عَنْ فَوَائِدِ الشَّايِ. (وَضَحِكَتْ بِصَوْتٍ مُنْخَفِضٍ) هَذِهِ مَرْيَم! حَفِيدَةُ عَائِلَةِ فَتَّاح. حَالُهَا لَيْسَ جَيِّدًا. لَا بَأْسَ بِهَا، أَظُنُّ أَنَّ طَبْعَهَا فِيهِ حَرٌّ وَبَرْدٌ، وَلِهَذَا تَشْعُرُ بِالثِّقَلِ وَالتَّعَبِ. أَوْ رُبَّمَا هُوَ مُجَرَّدُ إِرْهَاقٍ!

قَالَتِ الْمُدِيرَةُ لِمَرْيَمَ:
- يَا بِنْتُ! يَجِبُ أَنْ تَكُونِي فِي صَفِّكِ الْآنَ، مَاذَا تَفْعَلِينَ هُنَا؟

🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺
ادامه دارد....
#آموزش_عربی
#الأناه
#الفصل_الخامس
https://t.me/taaribedastani
  • 👏 3
  • ❤ 2
Older posts →

About this channel

How can I read @taaribedastani without a Telegram account?
TGViewer shows the public web preview Telegram publishes for آموزش زبان عربی با متون داستانی: recent posts, photos, videos and the subscriber count, with no app, login or account.
How many subscribers does آموزش زبان عربی با متون داستانی have?
آموزش زبان عربی با متون داستانی (@taaribedastani) has 3.12K subscribers on Telegram, refreshed roughly every 30 minutes.
Does آموزش زبان عربی با متون داستانی know I viewed it here?
No. Public channel previews carry no viewer identity, and TGViewer has no accounts or tracking of what you look up.
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →