TGViewer
آموزش زبان عربی با متون داستانی آموزش زبان عربی با متون داستانی @taaribedastani · 3.12K subscribers
Post #714 2.2K
#من_او
#فصل_پنجم
#قسمت_هجدهم
🌳🌳🌳🌳🌳🌳🌳🌳🌳🌳🌳🌳
بچه‌ها خندیدند،پیرمرد ارمنی هم، اما مریم بی‌حوصله بود.نمی‌توانست با بقیه بخندد، فکرش مغشوش بود. تصاویری مبهم ازجلو چشمش می‌گذشتند.

«مجلسی زنانه توی خانه‌ی خودمان. بابا رفته بود سفر یا نرفته بود؟ یادم نیست. سفره‌ی شب پنجم ماه، مامانی مثل همیشه همه را دعوَت کرده بودند. از دو روز قبل همه در تدارک مهمانی بودند. ننه و اسکندر، حتا خودِ من و مامانی. دیگِ شله‌زرد و کاچی و شیرینی و نقل و مخده‌هایی که دورتا دور پنج‌دری چیده بودیم و آن سفره‌ی بزرگ. روز مهمانی همه آمده بودند. اسکندر را راهی کردیم برود؛ چون نمی‌توانست قاتی آن همه زن بنشیند؛ به جای او بی‌بی را آورده بودیم که پای سـماور بنشـیند و چای بریزد. چند نفری به مامانی اعتراض کردند که چرا بی‌بی را پای سـماور نشانده؟ گفتند انگار باران آمده و ترک‌ها خودشان را هم کشـیده‌اند. نبود از این بی‌بی خوش سابقه‌تر؟ کی این حرف را زده بود؟ انگار زن شازده بود. مادر قاجار، همان پیش آهنگ که هم‌درس علی است. او که همیشه به ملای دعانویس پول می‌دهد تا شر اجنه را از خانه‌شان کم کند. می‌گویند تازه‌گی‌ها چادرش را در آورده و لچک انداخته...»
مریم به خود آمد. متوجه شد که بدون این که بفهمد و چیزی بخواند، با بچه‌ها لب می‌زده است. مسیو وارطان هم فهمیده بود، اما به روی خودش نمی‌آورد.

ضَحِكَتِ الطَّالِبَاتُ وَضَحِكَ المُعَلِّمُ الأَرْمَنِيُّ العَجُوزُ أَيْضًا، لَكِنَّ مَرْيَمَ كَانَتْ شَارِدَةَ الذِّهْنِ. لَمْ تَسْتَطِعْ أَنْ تَضْحَكَ مَعَ البَقِيَّةِ؛ كَانَ فِكْرُهَا مُشَوَّشًا وَتَمُرُّ صُوَرٌ مُبْهَمَةٌ مِنْ أَمَامِ عَيْنَيْهَا:

«مَجْلِسٌ نِسَائِيٌّ فِي بَيْتِنَا. هَلْ كَانَ أَبِي قَدْ سَافَرَ أَمْ لَا؟ لَسْتُ أَذْكُرُ. سُفْرَةُ اللَّيْلَةِ الخَامِسَةِ مِنَ الشَّهْرِ، وَكَانَتْ أُمِّي قَدْ دَعَتِ الجَمِيعَ كَالمُعْتَادِ. مُنْذُ يَوْمَيْنِ وَالجَمِيعُ يُحَضِّرُونَ لِلضِّيَافَةِ. الخَادِمَةُ وَإِسْكَنْدَرُ، وَحَتَّى أَنَا وَأُمِّي. قِدْرُ الشُّعْلَةِ الصَّفْرَاءِ وَالكَاجِي، وَالحَلَوِيَّاتُ وَالنُّقْلُ، وَالوَسَائِدُ الَّتِي صَفَفْنَاهَا حَوْلَ الغُرْفَةِ ذَاتِ الأَبْوَابِ الخَمْسَةِ وَتِلْكَ السُّفْرَةُ الكَبِيرَةُ.
يَوْمَ الحَفْلِ حَضَرَ الجَمِيعُ. طَلَبْنَا مِنْ إِسْكَنْدَرَ أَنْ يَذْهَبَ؛ لِأَنَّهُ لَا يَسْتَطِيعُ أَنْ يَجْلِسَ وَسَطَ كُلِّ هَؤُلَاءِ النِّسَاءِ. أَحْضَرْنَا 'بِي بِي' بَدَلًا مِنْهُ لِتَجْلِسَ عِنْدَ السَّمَاوَرِ وَتَصُبَّ الشَّايَ. اِعْتَرَضَتْ بِضْعُ نِسَاءٍ عَلَى أُمِّي: «لِمَاذَا أَجْلَسْتِ 'بِي بِي' عِنْدَ السَّمَاوَرِ؟» قُلْنَ: «كَأَنَّ السَّمَاءَ أَمْطَرَتْ تُرْكًا! أَلَمْ يَكُنْ هُنَاكَ مَنْ هِيَ أَحْسَنُ سُمْعَةً مِنْ 'بِي بِي' هَذِهِ؟
مَنْ قَالَ هَذَا؟ كَأَنَّهَا زَوْجَةُ (الأَمِير). أُمُّ قَاجَار، تِلْكَ الَّتِي فِي الكَشَّافَةِ وَهِيَ زَمِيلَةُ عَلِيٍّ فِي الدِّرَاسَةِ. هِيَ الَّتِي تُعْطِي دَائِمًا المَالَ لِلْمُلَّا كَاتِبِ الأَدْعِيَةِ لِيُبْعِدَ شَرَّ الجِنِّ عَنْ بَيْتِهِمْ. يَقُولُونَ إِنَّهَا خَلَعَتْ شَادِرَهَا مُؤَخَّرًا وَوَضَعَتْ مِنْدِيلًا عَلَى رَأْسِهَا...»

عَادَتْ مَرْيَمُ إِلَى وَعْيِهَا. اِنْتَبَهَتْ أَنَّهَا كَانَتْ تُحَرِّكُ شَفَتَيْهَا مَعَ الطَّالِبَاتِ، دُونَ أَنْ تَفْهَمَ أَوْ تَقْرَأَ شَيْئًا. وَقَدْ لَاحَظَ المُعَلِّمُ مِسْيُو وَارْطَانُ ذَلِكَ أَيْضًا، لَكِنَّهُ تَظَاهَرَ بِعَدَمِ الاهْتِمَامِ.


♦️♦️♦️♦️♦️♦️♦️♦️♦️♦️
ادامه دارد....
#آموزش_عربی
#الأناه
#الفصل_الخامس
https://t.me/taaribedastani
  • 👍 3
  • ❤ 2
  • 👏 1
More from @taaribedastani
  1. Sep 27, 2026#من_او #فصل_پنجم #قسمت_سی_و_سوم 🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺 تا وقتی که بچه‌ها از مدرسه برگشتند، م…
  2. Sep 25, 2026#من_او #فصل_پنجم #قسمت_سی_و_دوم 🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺 درویش خواست برود، اما کریم با دل‌خوری…
  3. Sep 23, 2026#من_او #فصل_پنجم #قسمت_سی_و_یکم 🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺 مجتبا، کریم را آرام کرد و گفت: - خب،…
  4. Sep 13, 2026#من_او #فصل_پنجم #قسمت_سی‌ام 🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺 عاقبت زنگ تعطیلی خورد. همه از مدرسه بیرو…
  5. Sep 8, 2026#من_او #فصل_پنجم #قسمت_بیست‌ونهم 🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺 علی در ساعت‌های بعدی حواسش به درس نب…
  6. Sep 1, 2026#من_او #فصل_پنجم #قسمت_بیست‌وهشتم 🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺 علی با این که بیش‌تر از خنده‌ی بچه‌ها…
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →