TGViewer
آموزش زبان عربی با متون داستانی آموزش زبان عربی با متون داستانی @taaribedastani · 3.13K subscribers
Post #785 266
#من_او
#فصل_پنجم
#قسمت_سی_و_دوم
🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺
درویش خواست برود، اما کریم با دل‌خوری گفت:

برو بابا دلت خوشه!

درویش دوباره برگشت. به کریم خیره شد، اما هیچ نگفت. کریم تازه به خاطرش رسید که درویش از کجا می‌دانسته او بی‌ادبی کرده. یادِ صبح افتاد که شاطر علی‌محمد هم انگار تعدادِ نان‌ها را می‌دانست. با خود گفت: «امروز همه یک‌جوری شده‌اند!» دوباره به درویش مصطفا نگاه کرد. درویش مصطفا هم شبیهِ شاطر بود. درویش مصطفا از آن‌ها دور شده بود.

بچه‌ها کریم را تا خانه‌اش رساندند. کریم، علی را کنار کشید و آرام به او گفت و گفت:

- از جن می‌ترسه… گفتی ننه باباش هم عصر نیستند…
- گفتم! چه‌طور؟
- خره! به قاعده‌ی الاغ نمی‌فهمی! من دمِ غروب می‌آیم دنبالت. منتظر باش…

با مجتبا هم خداحافظی کرد:

- بی‌خود و بی‌جهت راهت را دور کردی و آمدی توی گود. نمی‌آمدی هم من برمی‌گشتم…

مجتبا خندید و با علی از سربالاییِ گود بالا رفتند. در راه، مجتبا علی را نصیحت کرد که کریم را آرام کند. سرِ کوچه‌ی مسجد قندی از هم خداحافظی کردند. علی و مریم با هم به خانه رسیدند.

أَرَادَ الدَّرْوِيشُ أَنْ يُوَاصِلَ سَيْرَهُ، لَكِنَّ كَرِيمًا قَالَ لَهُ بِامْتِعَاضٍ:

— اذْهَبْ يَا رَجُلُ! مَا أَوْسَعَ بَالَكَ!

الْتَفَتَ الدَّرْوِيشُ مَرَّةً أُخْرَى وَأَطَالَ النَّظَرَ فِي عَيْنَيْ كَرِيمٍ وَلَمْ يَقُلْ شَيْئًا. فَخَطَرَ بِبَالِ كَرِيمٍ فَجْأَةً: مِنْ أَيْنَ عَرَفَ الدَّرْوِيشُ أَنَّهُ كَانَ قَلِيلَ الْأَدَبِ؟ ثُمَّ تَذَكَّرَ شَاطِرَ عَلِي‌مُحَمَّدَ الَّذِي عَرَفَ عَدَدَ أَقْرَاصِ الرَّغِيفِ مِنْ تِلْقَاءِ نَفْسِهِ. وَقَالَ فِي نَفْسِهِ: «الْجَمِيعُ الْيَوْمَ صَارُوا عَلَى نَحْوٍ غَرِيبٍ!» ثُمَّ أَلْقَى نَظْرَةً عَلَى الدَّرْوِيشِ مُصْطَفَى؛ فَإِذَا الدَّرْوِيشُ مُصْطَفَى أَيْضًا مِنْ هَذَا الطِّرَازِ، تَمَامًا كَالشَّاطِرِ. وَكَانَ الدَّرْوِيشُ مُصْطَفَى قَدِ ابْتَعَدَ عَنْهُمْ.

رَافَقَ مُجْتَبَى وَعَلِيٌّ كَرِيمًا حَتَّى بَيْتِهِ، فَأَخَذَ كَرِيمٌ عَلِيًّا إِلَى جَانِبٍ، وَقَالَ لَهُ بِصَوْتٍ خَافِتٍ:

— قُلْتَ إِنَّهُ يَخَافُ مِنَ الْجِنِّ… وَقُلْتَ إِنَّ أَبَاهُ وَأُمَّهُ لَيْسَا فِي الْبَيْتِ عَصْرَ الْيَوْمِ…

— نَعَمْ قُلْتُ، وَمَاذَا فِي الْأَمْرِ؟

— يَا حِمَارُ! أَلَا تَفْهَمُ وَلَوْ بِمُسْتَوَى الْحِمَارِ؟ سَآتِيكَ عِنْدَ الْغُرُوبِ، فَانْتَظِرْنِي…

ثُمَّ وَدَّعَ مُجْتَبَى قَائِلًا لَهُ:

— عَبَثًا وَبِلَا طَائِلٍ أَبْعَدْتَ طَرِيقَكَ وَجِئْتَ إِلَى الْحَفْرَةِ. حَتَّى لَوْ لَمْ تَأْتِ لَكُنْتُ رَجَعْتُ وَحْدِي…

فَضَحِكَ مُجْتَبَى، وَصَعِدَ مَعَ عَلِيٍّ مُنْحَدَرَ الْحُفْرَةِ إِلَى أَعْلَاهَا. وَفِي الطَّرِيقِ، أَخَذَ مُجْتَبَى يَنْصَحُ عَلِيًّا بِأَنْ يُهَدِّئَ كَرِيمًا.


وَعِنْدَ زُقَاقِ مَسْجِدِ قَنْدِي، تَوَدَّعَ عَلِيٌّ وَمُجْتَبَى. ثُمَّ وَصَلَ عَلِيٌّ وَمَرْيَمُ مَعًا إِلَى الْبَيْتِ.
🌳🌳🌳🌳🌳🌳🌳🌳
ادامه دارد...
#الأناه
#الفصل_الخامس
#آموزش_عربی
https://t.me/taaribedastani
  • ❤ 1
  • 🎄 1
More from @taaribedastani
  1. Sep 27, 2026#من_او #فصل_پنجم #قسمت_سی_و_سوم 🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺 تا وقتی که بچه‌ها از مدرسه برگشتند، م…
  2. Sep 23, 2026#من_او #فصل_پنجم #قسمت_سی_و_یکم 🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺 مجتبا، کریم را آرام کرد و گفت: - خب،…
  3. Sep 13, 2026#من_او #فصل_پنجم #قسمت_سی‌ام 🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺 عاقبت زنگ تعطیلی خورد. همه از مدرسه بیرو…
  4. Sep 8, 2026#من_او #فصل_پنجم #قسمت_بیست‌ونهم 🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺 علی در ساعت‌های بعدی حواسش به درس نب…
  5. Sep 1, 2026#من_او #فصل_پنجم #قسمت_بیست‌وهشتم 🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺 علی با این که بیش‌تر از خنده‌ی بچه‌ها…
  6. Aug 26, 2026#من_او #فصل_پنجم #قسمت_بیست‌وهفتم 🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺 با قیافه‌ای مظلوم از قاجار پرسید: - و…
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →