TGViewer
آموزش زبان عربی با متون داستانی آموزش زبان عربی با متون داستانی @taaribedastani · 3.12K subscribers
Post #732 2.47K
#من_او
#فصل_پنجم
#قسمت_بیستم
🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺

- آی خانم فاتاح! خارج می‌خوانی جانم! حاواس نداری!
مریم به خود آمد. پیرمرد با احساس آواز می‌خوانده، که متوجه می‌شود مریم خارج می‌خواند. مریم دستش را به نشانه‌ی معذرت بالا آورد و لب‌خند زد.  بچه‌ها هم‌چنان داشتند داد و فریاد می‌کردند. پیرمرد سری تکان داد و گفت:  
- عیب نداره بعض اوقات حاواس نمی‌مانه.

«اما کی بود؟ چرا من به یادش افتادم؟ قاجار که هفت‌قلم آرایش کرده بود، پیر بود. مادرِ حاج محتشم! نه آن‌قدر پیر نبود... همه چادرها را در آورده بودند الا او ....»

- يا آنِسَة فَتّاح! أَنتِ تُغَنّينَ بِنَشاز (خارِجَ المَقام)، أَينَ حَواسُّكِ يا عَزيزَتي؟!

عادَت مَريَم إِلى نَفسِها. كانَ الرَّجُلُ العَجوزُ يُغَنّي بِإِحساسٍ حينَ انتَبَهَ أَنَّ مَريَم تَخرُجُ عَنِ اللَّحن. رَفَعَت مَريَم يَدَها عَلامَةً لِلاِعتِذارِ واِبتَسَمَت. كانَ الأَطفالُ لا يَزالونَ يُحدِثونَ ضَجيجاً. هَزَّ العَجوزُ رَأسَهُ وقال:

- لا بَأس، أَحياناً يَشْرُدُ الذِّهن.

«وَلَكِن مَن كانَت؟ لِماذا تَذَكَّرتُها؟ قاجار الَّتي كانَت تَضَعُ مِكياجاً كامِلاً صارِخاً (سَبعَةَ أَلوان)، كانَت عَجوزاً. والِدَةُ الحاج “مُحتَشَم؟ لا، لَم تَكُن بِذاكَ القِدَم… الكُلُّ خَلَعنَ العَباءاتِ إِلّا هِيَ…»

♦️♦️♦️♦️♦️♦️♦️♦️♦️
مریم ناگهان از جا پرید. بعد به خود آمد و آرام نشست. دوباره به پیرمردِ ارمنی لب‌خند زد. این بار خوش‌حال از این که معمایش کشف شده است!

«فهمیدم! مادرِ این عزب‌اوغلی آژان! بود تقصیر باب‌جونه، همه را دعوت می‌کند؛ زن مباشر و میرزا و اهل و عیال دریانی و آبجی موسا ضعیف‌کش و … حساب نمی‌کند این‌ها را آدم چه جوری جلوِ خانواده‌ی آمیز ابراهیم کوره‌پز و اهل بیت حاج‌آقای پیش‌نماز و حتا جلوِ همین زنکه - قاجار - در بیاورد! می‌گفت این‌ها توی این شهر غریب‌اند. پیرزن هم به جز این پسرِ عزب‌اوغلی کسی را ندارد. برای همین دعوتش کردم! پیرزن ندید پدید، با چشم‌های لوچش همه را خورد. هی دستش را باز می‌کرد و بین انگشت شست و سبابه‌اش را گاز می‌گرفت. یعنی: خدایا توبه! آخر مجلس هم رفت کنار قاجار که با کلی زلم‌زیمبو و هفت‌قلم سرخاب و سفیداب تنها نشسته بود! شاید می‌خواست نصیحتش کند، اما هر چه بود، به هم می‌آمدند. یکی از آن طرفِ بام افتاده بود، یکی از این طرف. قدرتی خدا، صحبت‌شان هم گل انداخت. باید سرِکتاب باز کنم، پسرم عزب مانده. بعله، ملای دعانویس مجربه. دعاهاش کارسازه و معتبر، ما هم توی خانه جن داریم! مرده‌شورِ جفت‌شان را ببرند…»

فَجْأَةً قَفَزَتْ مَرْيَمُ مِنْ مَكَانِهَا، ثُمَّ اسْتَوْعَبَتْ مَا حَوْلَهَا فَجَلَسَتْ بِهُدُوءٍ، وَتَبَسَّمَتْ ثَانِيَةً لِلشَّيْخِ الْأَرْمَنِيِّ. لَقَدْ أَدْرَكَتْ فِي تِلْكَ اللَّحْظَةِ هُوِيَّةَ الْمَرْأَةِ الَّتِي أَبَتْ أَنْ تَخْلَعَ عَبَاءَتَهَا.

«الْآنَ فَهِمْتُ، إِنَّهَا أُمُّ الشُّرْطِيِّ الْأَعْزَبِ. الذَّنْبُ ذَنْبُ جَدِّي الَّذِي يَدْعُو كُلَّ مَنْ هَبَّ وَدَبَّ: نِسَاءَ عَائِلَةِ الْمُدِيرِ وَالْمِيرْزَا وَأُخْتَ مُوسَى الْجَزَّارِ، دُونَ أَنْ يَأْخُذَ فِي حِسَابِهِ حُضُورَ نِسَاءٍ مِنْ هَذِهِ الْعَوَائِلِ إِلَى جِوَارِ عَائِلَةِ السَّيِّدِ إِبْرَاهِيمَ صَاحِبِ مَعْمَلِ الطُّوبِ وَعَائِلَةِ إِمَامِ الْمَسْجِدِ، وَحَتَّى الْمَرْأَةِ الْقَاجَارِيَّةِ.
كان يقول إنهم غرباء في هذه المدينة.

حَدَّقَتْ أُمُّ الشُّرْطِيِّ الْأَعْزَبِ فِي وُجُوهِ الْحَاضِرِينَ وَكَأَنَّهَا تَنْوِي افْتِرَاسَهُمْ بِنَظَرَاتِهَا. كَانَتْ تَفْتَحُ كَفَّهَا بَيْنَ الْحِينِ وَالْآخَرِ وَتَعَضُّ عَلَى اللَّحْمِ بَيْنَ إِبْهَامِهَا وَسَبَّابَتِهَا، مُعَبِّرَةً عَنِ اسْتِغْفَارِهَا مِنْ مَنْظَرِ النِّسَاءِ الْمُزَيَّنَاتِ، أَيْ إِنَّهَا كَانَتْ تُردِّدُ فِي نَفْسِهَا: إِلَهِي، أَتُوبُ إِلَيْكَ…
وَفِي نِهَايَةِ الْمَجْلِسِ، ذَهَبَتْ وَجَلَسَتْ إِلَى جَانِبِ الْمَرْأَةِ الْقَاجَارِيَّةِ الَّتِي أَثْقَلَتْ وَجْهَهَا بِمَكْيَاجٍ مُتَنَوِّعِ الْأَلْوَانِ، وَكَانَتْ تَجْلِسُ مُنْفَرِدَةً. لَعَلَّهَا أَرَادَتْ أَنْ تَنْصَحَهَا، لَكِنْ رَغْمَ الِاخْتِلَافِ الظَّاهِرِ بَيْنَ هَيْئَتَيْهِمَا، فَقَدْ تَشَابَهَتَا مِنْ وَجْهٍ آخَرَ: الْأُولَى مُفْرِطَةٌ فِي تَبَرُّجِهَا، وَالثَّانِيَةُ مُفْرِطَةٌ فِي تَعَصُّبِهَا. وَالْعَجِيبُ أَنَّهُمَا أَخَذَتَا تَتَجَاذَبَانِ الْحَدِيثَ بِأُلْفَةٍ.

قَالَتِ الْمَرْأَةُ: «مَا زَالَ ابْنِي أَعْزَبًا، وَقَدْ طَلَبْتُ مِنَ الْعَرَّافِ أَنْ يَكْتُبَ لَهُ تَعْوِيذَةً».
فَأَجَابَتِ الْمَرْأَةُ الْقَاجَارِيَّةُ: «فِي بَيْتِنَا جِنٌّ، وَأَتَمَنَّى الْمَوْتَ لِلْجِنِّ وَلِلْعَرَّافِ مَعًا، فَمَا نَفَعَتْ تَعَاوِيذُهُ قَطُّ».

🌳🌳🌳🌳🌳🌳🌳🌳
ادامه دارد...
#الأناه
#الفصل_الخامس
#آموزش_عربی
https://t.me/taaribedastani
  • ❤ 9
  • 👍 2
  • 👏 1
More from @taaribedastani
  1. Sep 29, 2026🍀💐🍁 این کانال‌ها دلنشین‌ترین‌ کانال‌های تلگرام‌اند 🏃🏻‍♂️ لاغری پایدار با CT @coretran…
  2. Sep 27, 2026#من_او #فصل_پنجم #قسمت_سی_و_سوم 🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺 تا وقتی که بچه‌ها از مدرسه برگشتند، م…
  3. Sep 25, 2026#من_او #فصل_پنجم #قسمت_سی_و_دوم 🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺 درویش خواست برود، اما کریم با دل‌خوری…
  4. Sep 23, 2026#من_او #فصل_پنجم #قسمت_سی_و_یکم 🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺 مجتبا، کریم را آرام کرد و گفت: - خب،…
  5. Sep 13, 2026#من_او #فصل_پنجم #قسمت_سی‌ام 🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺 عاقبت زنگ تعطیلی خورد. همه از مدرسه بیرو…
  6. Sep 8, 2026#من_او #فصل_پنجم #قسمت_بیست‌ونهم 🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺 علی در ساعت‌های بعدی حواسش به درس نب…
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →