#من_او
#فصل_پنجم
#قسمت_بیستوچهارم
🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺
علی هم تندتند به هر کدام جوابی میداد. عاقبت با ده دقیقه تأخیر به مدرسهی حکیم نظامی رسیدند. پیشآهنگها سرود را خوانده بودند و بچهها، صف به صف به کلاسها میرفتند. کریم و علی دویدند و تهِ صفِ ششمیها ایستادند. کریم زانوهایش را خم کرده بود که ناظم نبیندش. علی قدش کوتاهتر بود. از کنارِ سرسرای ورودی که میگذشتند، ناظم با آن سبیلِ چخماقی، به سمتِ کریم و علی آمد. حسابی ترسیدند. ترکهاش را چند بار به دستش زد. رو کرد به علی و گفت:
- پس امروز لباسِ پیشآهنگی نپوشیدی. اول خیال کردم دیر آمدهای!
علی نمیخواست دروغ بگوید. چیزی نگفت. نه تصدیق کرد و نه تکذیب، اما کریم خیلی زود گفت:
- لباسش لک برداشته بود، شسته؛ وگرنه ما که اصلاً دیر نیامدیم.
ناظم توجهی نکرد. اشاره کرد که زودتر سرِ کلاس بروند. علی با خوشحالی رفت و تهِ کلاس بینِ کریم و مجتبا نشست. وقتی همه در کلاس نشستند و همهمهها فروکش کرد، قاجار متوجه شد که تنها نشسته است. برگشت و به علی نگاهی کرد و گفت:
- علی! جای تو که اینجاست.
به جای علی، کریم جواب داد:
- اگر پیشآهنگ بود بله! کند همجنس با همجنس پرواز (با دست به خودشان سه تا اشاره کرد) کبوتر با کبوتر، (با دست نیمکتِ خالیِ قاجار را نشان داد) غاز بی غاز!
- چی گفتی؟ غاز؟!
- دور از جانِ غاز! فیل!
وَكَانَ عَلِيٌّ يُجِيبُ كُلَّ وَاحِدٍ مِنْهُمْ بِسُرْعَةٍ. وَأَخِيرًا وَصَلَ كَرِيمٌ وَعَلِيٌّ إِلَى مَدْرَسَةِ الْحَكِيمِ نِظَامِي مُتَأَخِّرَيْنِ عَشْرَ دَقَائِقَ.
كَانَ الْكَشَّافَةُ قَدْ أَنْشَدُوا النَّشِيدَ، وَكَانَ التَّلَامِيذُ يَسِيرُونَ فِي طَوَابِيرَ مُنْتَظِمَةٍ نَحْوَ فُصُولِهِمْ. رَكَضَ كَرِيمٌ وَعَلِيٌّ لِيَلْتَحِقَا بِنِهَايَةِ طَابُورِ طُلَّابِ الصَّفِّ السَّادِسِ. ثَنَى كَرِيمٌ رُكْبَتَيْهِ لِيَبْدُوَ أَقْصَرَ كَيْلَا يَرَاهُ الْمُعَاوِنُ، وَكَانَ عَلِيٌّ أَقْصَرَ مِنْهُ أَصْلًا. حِينَ مَرَّا أَمَامَ بَابِ الْقَاعَةِ، أَقْبَلَ عَلَيْهِمَا الْمُعَاوِنُ بِشَوَارِبِهِ الْمَفْتُولَةِ. خَافَا خَوْفًا شَدِيدًا. ضَرَبَ الْمُعَاوِنُ عَصَاهُ عَلَى كَفِّهِ مِرَارًا، ثُمَّ الْتَفَتَ إِلَى عَلِيٍّ وَقَالَ:
ـ لَمْ تَرْتَدِ بَدْلَةَ الْكَشَّافَةِ الْيَوْمَ! كُنْتُ فِي بَادِئِ الْأَمْرِ أَظُنُّكَ قَدْ تَأَخَّرْتَ!
لَمْ يُرِدْ عَلِيٌّ أَنْ يَكْذِبَ، فَلَمْ يَقُلْ شَيْئًا؛ لَمْ يُصَدِّقْ وَلَمْ يُكَذِّبْ. غَيْرَ أَنَّ كَرِيمًا سَارَعَ وَقَالَ:
ـ أَصَابَتْ بَدْلَتَهُ لُطْخَةٌ فَاضْطُرَّ إِلَى غَسْلِهَا، وَإِلَّا فَنَحْنُ لَمْ نَتَأَخَّرْ أَصْلًا.
لَمْ يُرِدْ عَلِيٌّ أَنْ يَكْذِبَ، فَلَمْ يَقُلْ شَيْئًا؛ لَمْ يُصَدِّقْ وَلَمْ يُكَذِّبْ. غَيْرَ أَنَّ كَرِيمًا سَارَعَ وَقَالَ:
ـ أَصَابَتْ بَدْلَتَهُ لُطْخَةٌ فَاضْطُرَّ إِلَى غَسْلِهَا، وَإِلَّا فَنَحْنُ لَمْ نَتَأَخَّرْ أَصْلًا.
لَمْ يَعْبَأِ الْمُعَاوِنُ بِكَلَامِ كَرِيمٍ، وَأَشَارَ إِلَيْهِمَا أَنْ يُسْرِعَا إِلَى الْفَصْلِ. ذَهَبَ عَلِيٌّ مَسْرُورًا وَجَلَسَ فِي نِهَايَةِ الْفَصْلِ بَيْنَ كَرِيمٍ وَمُجْتَبَى. حِينَ جَلَسَ جَمِيعُ الطُّلَّابِ وَخَفَتَ الضَّجِيجُ، لَاحَظَ قَاجَارُ أَنَّهُ يَجْلِسُ وَحْدَهُ، فَالْتَفَتَ إِلَى عَلِيٍّ وَقَالَ:
ـ عَلِيُّ! مَكَانُكَ هُنَا إِلَى جَانِبِي.
فَأَجَابَهُ كَرِيمٌ نِيَابَةً عَنْ عَلِيٍّ:
- نَعَمْ، يَكُونُ مَكانُهُ هُنا لَوْ كانَ ما زالَ فِي فِرْقَةِ الْكِشَّافَةِ. لَكِنِ الطُّيُورُ عَلَى أَشْكالِها تَقَعُ.
ثُمَّ أشارَ بِأَصابِعِهِ الثَّلاثَةِ إِلى نَفْسِهِ وَإِلَى عَلِيٍّ وَمُجْتَبَى، وَقالَ:
- وَالْغِرْبانُ أَيْضًا عَلَى أَشْكالِها تَقَعُ
وَأشارَ بِيَدِهِ إِلى مِقْعَدِ قاجارَ الْخَالِي.
قالَ قاجارُ مُسْتَنْكِرًا:
-ماذا قُلْتَ، غِرْبانٌ؟!
فَقالَ كَرِيمٌ:
- حاشا لِلْغِرْبانِ! بَلْ أَقْصِدُ الفِيلَةَ!
🌳🌳🌳🌳🌳🌳🌳🌳
ادامه دارد...
#الأناه
#الفصل_الخامس
#آموزش_عربی
https://t.me/taaribedastani
Post #755
793
- ❤ 1
- 👍 1
- 🙏 1