#من_او
#فصل_پنجم
#قسمت_بیستودوم
🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺
علی که از شرّ شلوارکِ سورمهای و کلاهِ نقابدار خلاص شده بود، با کریم از درِ چوبیِ خانه بیرون زدند. کریم نگاهی به موهای خیسِ علی کرد.
- خره! انگاری مغزِ خر خوردهای و پاچهی مادیان! چرا پریدی توی حوض؟
-برای این که پهلوی قاجار ننشینم… حالا دیگر پیشآهنگ نیستم!
کریم سری تکان داد و «آهان»ی گفت. از کنارِ مغازهی دریانی که میگذشتند، به اصرارِ کریم، مثلِ دیروز یک پاکتِ دوسریِ راحتالحلقوم خریدند.
- کریم! سیرایی نداری. هنوز نترکیدهای! چهطوری میخوری این همه چیز را؟
کریم گفت: «اینجوری» و یک مشت از راحتالحلقومها را داخل دهانش ریخت. در راهِ مدرسه، از کنارِ طباخیِ اسیسبیل که میگذشتند، کریم ایستاد و به علی گفت زود برمیگردد. درِ مغازه را باز کرد و داخل شد. از اسیسبیل که داشت ظرفهای کثیف را جمع میکرد، یک لقمهی دیگرِ زبان به حسابِ حاج فتاح گرفت.
صدای اسی سبیل از میان بخار کله پزی بیرون زد.
- بعد سیری، لقمهی پنجسیری! کریم طور که لقمه را میبلعید، میدوید تا به علی برسد و گفت:
- زبان که دوست نداری؟ یعنی دوست نداشتی!
مِنَ الْبَابِ الْخَشَبِيِّ لِلْبَيْتِ، خَرَجَ عَلِيٌّ الَّذِي تَخَلَّصَ مِنَ السَّرَاوِيلِ الْقَصِيرَةِ الْكُحْلِيَّةِ اللَّوْنِ وَالْقُبَّعَةِ ذَاتِ الْحَافَّةِ، بِرُفْقَةِ كَرِيمٍ. أَلْقَى كَرِيمٌ نَظْرَةً عَلَى شَعْرِ عَلِيٍّ الْمُبْتَلِّ وَقَالَ:
ـ أَيُّهَا الْحِمَارُ! يَبْدُو كَأَنَّكَ أَكَلْتَ مُخَّ الْحِمَارِ وَكَوَارِعَ الْفَرَسِ! لِمَاذَا أَلْقَيْتَ نَفْسَكَ فِي الْحَوْضِ؟
ـ لِكَيْ لَا أَجْلِسَ بِجَانِبِ قَاجَارَ… لَمْ أَعُدِ الْآنَ مِنْ فِرْقَةِ الْكَشَّافَةِ!
هَزَّ كَرِيمٌ رَأْسَهُ عَلَامَةَ الْفَهْمِ وَقَالَ: «آهْ». حِينَمَا مَرَّا مِنْ أَمَامِ مَحَلِّ دَرْيَانِي، وَافَقَ عَلِيٌّ عَلَى شِرَاءِ كِيسٍ مِنَ الرَّاحَةِ اسْتِجَابَةً لِإِلْحَاحِ كَرِيمٍ، كَمَا فَعَلَا بِالْأَمْسِ. قَالَ لَهُ عَلِيٌّ:
ـ يَا كَرِيمُ! لَا تَشْبَعُ أَبَدًا. أَلَمْ تَنْفَجِرْ بَعْدُ! كَيْفَ تَأْكُلُ كُلَّ هَذَا؟
قَالَ كَرِيمٌ «هَكَذَا» وَحَشَا فَمَهُ بِحَفْنَةٍ مِنَ الرَّاحَةِ.
فِي طَرِيقِهِمَا إِلَى الْمَدْرَسَةِ، حِينَ مَرَّا مِنْ أَمَامِ مَطْعَمِ الْبَاجِجِي إِسْمَاعِيلَ أَبِي الشَّوَارِبِ، تَوَقَّفَ كَرِيمٌ وَأَخْبَرَ عَلِيًّا بِأَنَّهُ سَيَلْحَقُ بِهِ سَرِيعًا، فَدَخَلَ الْمَطْعَمَ. كَانَ إِسْمَاعِيلُ أَبُو الشَّوَارِبِ مَشْغُولًا بِجَمْعِ الْأَوَانِي الْمُتَّسِخَةِ، فَطَلَبَ مِنْهُ كَرِيمٌ قِطْعَةً مِنْ لِسَانِ الْخَرُوفِ عَلَى حِسَابِ الْحَاجِّ فَتَّاحٍ. صَاحَ إِسْمَاعِيلُ مِنْ بَيْنِ بُخَارِ الطَّبْخِ:
ـ بَعْدَ وَجْبَةٍ دَسِمَةٍ، لُقْمَةٌ أَدْسَمُ!
أَسْرَعَ كَرِيمٌ خُطَاهُ وَهُوَ يَبْتَلِعُ اللُّقْمَةَ لِيَلْحَقَ بِعَلِيٍّ، وَقَالَ:
ـ أَنْتَ لَا تُحِبُّ لَحْمَةَ اللِّسَانِ؟ أَعْنِي أَنَّكَ لَمْ تَكُنْ تُحِبُّهَا!
🌳🌳🌳🌳🌳🌳🌳🌳
ادامه دارد...
#الأناه
#الفصل_الخامس
#آموزش_عربی
https://t.me/taaribedastani
Post #750
892
- ❤ 2
- 👏 1