#من_او
#فصل_پنجم
#قسمت_سی_و_چهارم
🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱
آنوقت خانم فخرالتجار یا دخترِ آمیز ابراهیم یا والدهی آقا پرویزِ مهندس میگفت که مریم یک جلسه، معلمِ نقاشیِ دخترِ کوچکه یا نوهی تهتغاری بوده و تهتغاری وقتی به خانه برگشته تعریف کرده که چه حوریای پای تخته ایستاده بوده و دختر کوچکه به جای توضیحِ اضافی، زیباترین نقاشیِ عمرش را که همانا دو ابروی پیوسته و یک لپِ گلی بوده کشیده و گفته است شکلِ این…
مامانی صحبتِشان را قطع میکرد.
ـ اولاً پدرشان سفر هستند. ثانیا جخ ایشان هم بیایند، ما قصد نداریم مریم را بفرستیم خانهی بخت…
ـ خب وقتش همین الآنه دیگر. الآن غنچهگیِ مریم جان است، پس فردا دیر میشود…
ـ عرض کردم خدمتِتان، ما قصد نداریم مریم را بفرستیم خانهی بخت…
بعد هم روی خانمِ فخرالتجار یا دخترِ آمیز ابراهیم یا والدهی آقا پرویزِ مهندس را میبوسیده و با شگفتی کلونِ در را میانداخته است!
حِينَذَاكَ تَقُولُ السَّيِّدَةُ فَخْرُ التُّجَّارِ، أَوِ ابْنَةُ الْمِيرْزَا إِبْرَاهِيمَ، أَوْ وَالِدَةُ الْمُهَنْدِسِ پَرْوِيزَ: إِنَّ مَرْيَمَ كَانَتْ لِفَتْرَةٍ مُعَلِّمَةَ الرَّسْمِ لِبِنْتِهَا الصَّغِيرَةِ — أَوْ حَفِيدَتِهَا ثَمَرَةِ الْفُؤَادِ — وَحِينَ عَادَتِ الصَّغِيرَةُ إِلَى الْبَيْتِ أَطْنَبَتْ فِي وَصْفِ تِلْكَ الْحُورِيَّةِ الَّتِي كَانَتْ تَقِفُ أَمَامَ السَّبُّورَةِ، وَبَدَلًا مِنْ كُلِّ كَلَامٍ رَسَمَتْ أَجْمَلَ رَسْمَةٍ فِي حَيَاتِهَا — حَاجِبَانِ مُتَّصِلَانِ وَخَدٌّ وَرْدِيٌّ — وَقَالَتْ: عَلَى هَذَا الشَّكْلِ…
فَكَانَتْ أُمِّي تَقْطَعُ كَلَامَهَا:
ـ أَوَّلًا، وَالِدُ مَرْيَمَ لَمْ يَعُدْ مِنَ السَّفَرِ بَعْدُ. وَثَانِيًا، حَتَّى حِينَ يَعُودُ فَنَحْنُ لَا نَنْوِي تَزْوِيجَ مَرْيَمَ.
ـ الْآنَ هُوَ أَوَانُهَا يَا سَيِّدَتِي، الْآنَ فِي رَيْعَانِ شَبَابِهَا، وَغَدًا سَوْفَ يَفُوتُ الْأَوَانُ…
ـ كَمَا قُلْتُ لَكُمْ، نَحْنُ لَا نَنْوِي تَزْوِيجَ مَرْيَمَ.
ثُمَّ كَانَتْ أُمِّي تُقَبِّلُ خَدَّ السَّيِّدَةِ فَخْرِ التُّجَّارِ — أَوِ ابْنَةِ الْمِيرْزَا إِبْرَاهِيمَ، أَوْ وَالِدَةِ الْمُهَنْدِسِ پَرْوِيزَ — وَتَرْتُدُّ إِلَى الدَّاخِلِ مَذْهُولَةً، فَتُوقِعُ الْمِزْلَاجَ فِي دَهْشَةٍ!
🌳🌳🌳🌳🌳🌳🌳🌳
ادامه دارد...
#الأناه
#الفصل_الخامس
#آموزش_عربی
https://t.me/taaribedastani
Post #790
292
- 🙏 2