#من_او
#فصل_پنجم
#قسمت_بیستویکم
🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺
مریم به خود آمد. بیبی توی حیاط با چکش به ورقهی آهنی میکوبید. بچهها از کلاس بیرون ریختند، بدون رعایت حال مسیو وارطان، که مزغانش را جمع کرده بود و با احتیاط میخواست خارج شود.
«حالا فهمیدم چرا یاد مهمانی افتادهام... تقصیر سرکار عزتی عزباوغلی بود، صبحمان را خراب کرد... به حق چیزهای نشنیده! کل اگر طبیب بودی، سر خود دوا نمودی! با آن مادر ندید پدیدش، امریه گرفته بیاید نوهی حاج فتاح را نصیحت کند که باید امروزی شد؟! غلطهای زیادی! به قول خودش، واقعیت، باید برود تنهاش را درست کند...»
از این که همهی معماهایش حل شده بودند، خوشحال و راضی بود. یادش آمد که مثل دیروز مجبور است ساعت سوم، سر اولیها برود. برای خودش یکپا معلم نقاشی شده بود. خوشحال بود از این که ساعت سوم دوباره آن آبشار موهای بلند قهوهای را میبیند، نمیدانست چرا هر بار که بهمهتاب فکر میکرد، یاد علی میافتاد؛ شاید به خاطر نقاشی دفعهی پیش مهتاب. از این فکر خندهاش گرفت. دوباره به روشویی معلمها رفت و آبی به صورتش زد…
عادتْ مريمُ إلى وَعْيِها. كانتِ السَّيِّدةُ «بي بي» في ساحةِ البيتِ، تَضرِبُ بالمِطرقةِ على صفيحةٍ مِن الحديدِ. خرجَ التلاميذُ من الصَّفِّ مُسرِعين، من غيرِ مُراعاةٍ لِحالِ المُسيو وارطان، الَّذي كانَ يَجمعُ أمتعتَهُ ويَهمُّ بالخروجِ بِحَذَرٍ.
«الآنَ فَهِمتُ لماذا تَذَكَّرتُ تلكَ الحفلةَ… إنَّهُ تَقصيرُ الشُّرطيِّ عِزَّتي الأعزب؛ لقد أفسدَ علينا صباحَنا… يا لَلعَجَب! كَلٌّ إذا كانَ طبيبًا، داوى نفسَهُ أوَّلًا! بهذهِ الأُمِّ الَّتي لا تُرى ولا تُرى، يَصدُرُ لها أَمرٌ رسميٌّ بأن تأتيَ لِتَنصَحَ حفيدةَ الحاجِّ فَتَّاحٍ بأنَّهُ يجبُ أن تكونَ عَصريَّةً؟! ما أَكثرَ هذهِ السَّخافاتِ! وبِحَسَبِ قولِهِ هو نفسِهِ، فإنَّ «الواقعَ» يجبُ أن يذهبَ لِيُصَلِّحَ نفسَهُ…»
كانتْ مريمُ مَسرورةً راضيةً؛ لأنَّ جميعَ أَلغازِها قد حُلَّتْ. وتَذَكَّرتْ أنَّها، كما في الأمسِ، مُجبَرةٌ في الحِصَّةِ الثالثةِ أن تذهبَ إلى صَفِّ الأَوائلِ. لقد أَصبَحتْ، من أجلِهم، مُعلِّمَةَ رَسمٍ كاملةً. وكانتْ سعيدةً لأنَّها في الحِصَّةِ الثالثةِ سترى مرَّةً أُخرى ذلكَ الشَّلَّالَ مِنَ الشَّعرِ البُنِّيِّ الطَّويلِ، ولم تَكُنْ تدري لماذا، كُلَّما تَذَكَّرَتْ مهتابَ، تَذَكَّرَتْ عَلِيًّا أيضًا؛ ربَّما بسببِ رَسمَةِ مهتابَ في المرَّةِ الماضيةِ. ضَحِكَتْ مِن هذا الخاطرِ، ثمَّ عادتْ إلى مَغسلةِ المُعلِّماتِ وغَسَلَتْ وجهَها بالماءِ مرَّةً أُخرى…
🌳🌳🌳🌳🌳🌳🌳🌳
ادامه دارد...
#الأناه
#الفصل_الخامس
#آموزش_عربی
https://t.me/taaribedastani
Post #745
1.09K
- ❤ 6
- 🤩 2
- 👌 1