#من_او
#فصل_پنجم
#قسمت_نوزدهم
♦️♦️♦️♦️♦️♦️♦️♦️♦️♦️♦️♦️
حالا چرا یاد مهمانی افتادهام؟! زنها با چادر میآمدند توی اتاق زاویه چادرهاشان را در میآوردند پیچه و روبنده را هم کنار میزدند روبه روی آینه قدی، برای آخرین بار خود را برانداز میکردند. بعضیها هم مجری کوچکشان را را از داخل کیف در میآوردند و با سرمه و سرخاب و مداد، پنهانی تند تند آرایش میکردند. موهایشان را مرتب میکردند آدم حسابیها، فامیل ها و زن و بچهی رفقای بابا و بابجون که از جماعت بقال و قصاب نبودند. دستمالهای گریهشان را از داخل کیفهای زردوز در میآوردند و وارد پنج دری می شدند.
همان ابتدا با یک نگاه که مثلاً داشت دنبال جای خالی میگشت بقیه را می پاییدند و نظرشان را نسبت به پیراهن آهارداری که تازه از سفر آورده بودند، میفهمیدند... یک پیرزن هم بود...اصلاً حرف نزد.در ودهاتی بود. با چادر گل گلی آمده بود. از همان چادرهایی که ما نماز قضا هم با آنها نمیخواندیم. روبندهاش را کنار زده بود و آدمها را می پایید بین آن همه آدم که با چادر مشکی آمده بودند توی چشم میزد. صدبار به مامانی گفته بودم مهمانها باید یک دست باشند...آمد. توی پنجدری کنار در نشست. به کسی هم سلام نکرد. بِر وبِر زنها را نگاه میکرد. انگار تا حالا زن بیچادر ندیده بود.آدم ندیده!
«لِمَ تَذَكَّرتُ تِلكَ العَزيمَةَ الآن؟! كانَتِ النِّسوةُ يَدخُلنَ الغُرفَةَ الجانِبِيَّةَ مُلتَحِفاتٍ بِعَباءاتِهِنَّ (الشادور)، وهُناكَ كُنَّ يَخلَعنَها ويُزِحنَ النِّقابَ والبِيشَةَ أَيضاً، ثُمَّ يَقِفنَ أَمامَ المِرآةِ الطَّويلَةِ لِيَتَفَحَّصنَ هِندامَهُنَّ لِلمَرَّةِ الأَخيرَة. والبَعضُ مِنهُنَّ كُنَّ يُخرِجنَ صُندوقَ زينَتِهِنَّ الصَّغيرَ مِن حَقائِبِهِنَّ، ويَضَعنَ الكُحلَ وأَحمَرَ الخُدودِ والقَلَمَ خُلسَةً وعَلى عَجَل، ويُرتِّبنَ شُعورَهُنَّ. نِساءٌ مِنَ الذَّواتِ والمُحتَرَمات؛ أَقارِبُ، وزَوجاتُ وبَناتُ أَصدِقاءِ أَبِي وَجَدِّي، مِمَّن لَم يَكُنَّ مِن جَماعَةِ البَقّالينَ والقَصّابين. كُنَّ يُخرِجنَ مَناديلَ البُكاءِ مِن حَقائِبِهِنَّ المُطَرَّزَةِ بِالذَّهَبِ ثُمَّ يَدخُلنَ غُرفَةَ الخَمسَةِ أَبواب.
وَمُنذُ البِدايَةِ، بِنَظرَةٍ تَدَّعي البَحثَ عَن مَكانٍ خالٍ، كُنَّ يَرْصُدنَ البَقِيَّةَ لِيَعرِفنَ رَأيَهُنَّ في فَساتينِهِنَّ المُنَشَّاةِ الَّتي جَلَبنَها حَديثاً مِنَ السَّفَر…
كانَت هُناكَ امرَأَةٌ عَجوزٌ أَيضاً… لَم تَنبِس بِبِنتِ شَفَة. كانَت قَرَوِيَّةً تَرتَدي عَباءَةً مُزَركَشَةً بِالوُرود؛ مِن تِلكَ العَباءاتِ الَّتي لا نَرتَديها نَحنُ حَتَّى لِصَلاةِ القَضاء. كانَت قَد أَزاحَت نِقابَها وتُحَدِّقُ في وُجوهِ النّاس. كانَ مَنظَرُها نافِراً بَينَ كُلِّ أُولئِكَ النِّسوَةِ المُتَشِحّاتِ بِالسَّواد. كُنتُ قَد قُلتُ لِأُمّي مِئاتِ المَرّاتِ أَنَّ الضُّيوفَ يَجِبُ أَن يَكونوا مُتَجانِسين (مِن طَبَقَةٍ واحِدَة)…
جاءَت وجَلَسَت في صَدرِ الغُرفَةِ قُربَ الباب. لَم تُلقِ السَّلامَ عَلى أَحَد. كانَت تَنظُرُ إِلى النِّساءِ بِلَهادَة ، وكَأَنَّها لَم تَرَ امرَأَةً سافِرَةً (بِلا عَباءَة) قَط. يالَها مِن هَمَجِيَّة (لَم تَرَ بَشَراً)!
♦️♦️♦️♦️♦️♦️♦️♦️♦️♦️♦️♦️
من که میخواستم سینی چای را به ننه بدهم تنهام به تنهاش خورد. بد جایی نشسته بود. نگاهش کردم.معذرتی خواستم. دستم را به طرفش دراز کردم و گفتم:
-چادرتان را در بیاورید نامحرم که نیست من میگذارمش توی اتاق بغلی...
«یکدفعه داد کشید که نه! خودش را عقب کشید ته دلم گفتم به درک اسفل السافلین! امل که میگویند شماهایید!همین کارها را میکنید که روی امثال قاجار را باز میکنید تا متلکبارتان کنند! زنک کی بود؟ نه فامیل بود نه آشنا. خدایا کی بود؟»
حينَ أَرَدتُ أَن أُناوِلَ “نَنِه” (الخادِمَة) صينِيَّةَ الشّاي، اِصطَدَمَ جِسمي بِجِسمِها. كانَت تَجلِسُ في مَكانٍ غَيرِ مُناسِب. نَظَرتُ إِلَيها، تَمَتمَتُ بِاعتِذار، وَمَدَدتُ يَدِي نَحوَها قائِلَة:
- اِخلَعي عَباءَتَكِ، لا يوجَدُ رَجُلٌ غَريبٌ (أَجنَبِيّ)هُنا، سَأَضَعُها في الغُرفَةِ المُجاوِرَة…
فَجأَةً صَرَخَت: «لا!». وَسَحَبَت نَفسَها إِلى الوَراء. قُلتُ في سِرِّي: إِلى الجَحيمِ وَبِئسَ المَصير!
أَنتُنَّ المَقصوداتُ بِالرَّجعِيّات (أُمُّل)! بِتَصَرُّفاتِكُنَّ هَذِهِ تُجَرِّئنَ أَمثالَ قاجار عَلَيكُنَّ لِتُسمِعَكُنَّ كَلاماً لاذِعاً!
مَن كانَت تِلكَ المَرأَةُ؟ لَم تَكُن قَريبَةً ولا مَعارِف. يا إِلهي مَن كانَت؟
🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱
ادامه دارد...
#الأناه
#الفصل_الخامس
#آموزش_عربی
https://t.me/taaribedastani
Post #723
2.37K
- ❤ 2
- 👌 1