قاصدکِ خوش خبر اکنون زمزمه ام تو تنها میشنوی… صدای نشنیده هایم را به خاطر بسپار، هیچ جز تو راز پنهان نمیداند… از دستانم که رها شدی به رقص در باد تکیه کن، باران را گذر کن… بالاتر از ابرها که رسیدی، خورشید روشنگر راهت باشد… به سویش روانه شو، نا امید نباش… گرمای طاقت فرسای خورشید به جان بخر سخت است و ناشدنی این پر پیج راه، بال و پر از آتش خورشید بسوزان… به سمت خورشید پیش برو، قاصدک نا امید نشو نزدیک تر… زمانش در همین حوالی فرا میرسد، جایی میرسی که دیگر جز نور هیچ نخواهی دید… چه خوش سختی که به نور ابدی منتهی شد رنج راه و سوختن و ساختنت، چشمانت را غرق نور کرد… در کالبد خورشید منتظرت هستم، خوش خبر هایت از من را به من برسان… قاصدکِ من ، نورِ من هدیه زندگانی ات
باز باران با غم و اندوه بارید راه دل پیدا نکرد و لاجرم انبوه بارید این غمی کز جان من سودای بی پروا کند یار من هم بر نتابد، جان دهم رسوا کند خواهشی من نا به جا از کس ندارم زین زمان ور ندارم خواهشی پس جان ستان از من همان در دو روزی کو به چشمم دیده ای هم تر نکرد تا کجا خود را برنجانم چه ها با من نکرد ناز شستت خوش نشاندی این ترک بر قلب من وای بر من کز همه جانم شد این سوغات من شب دراز و غم نثار این تن بی تن نشان تا بلندای جهان من دوستت دارم بدان ماه بر جان زمین و شد زمینی ماه من بارها چشمت نبستی و شدی همراه من غوطه ور در موج گیسوهای ناپیدای تو «لا اتذکّر الا صوتک» شدست آوای تو من نمیدانم نمیدانم چه بر سر آمدت کز همه عالم مرا چیدی و خشکی عایدت نای گفتار کلام عاشقم دیگر برفت یار پاییزی باران دوستم، اینک که رفت ؟
طاقتم از سر برید و جانم از تیغت گذشت یار بی پیمان ، هیچی غیر من دورت نگشت من که جانم سوخت از بهر فراق و این زمان آسمان هم گوشه چشمش سیل و طوفانی بگشت ما ز دوری شما هم جان و تن مرده ایم نیست گشتیم و به هجرت خاطراتت برده ایم هر کجا یادم کنی چشمت به آنی تر شود نام من از کنج لب هایت بِران ما رفته ایم وای ، از این عالم ویرانی پیکر خسته ام زان مه و خورشید و افلاک خیالی خسته ام عقل در خواب و خیالم خوش بخوابید و ندید از سر قلبم پُرم کز هرچه گوید خسته ام شوق دیدارت تمام شعر را آتش زنم قامتت گر خم ببینم من جهان بر هم زنم تا به عمرم هست در دنیای بی عشق و وصال من کنارم دارمت در قلب و رختت تن زنم
خوش آمدی پاییز جان است خاک نم خورده ات… زود تر از انتظار صدایم شنیدی، حضورت در سیاهی شب روشن باد… پاییز، چقدر شوق دیدنت داشتم بی وقفه باریدی… شنیدی چقدر صدایت زدم غرش رعد هایت آسمان را درید… دانستی چقدر ماندم و بارانت چشم هایم را شست اکنون با لباس گرم فصلت، مرا در آغوش بکش… چشم هایم به بارانت گره خورد، با صدای رگبار پریشانت که بر وجود نا آرامم میچکد تسکین میابم نوبتت رسید پاییز جان ببار…
صدای خش خش برگ هاست، بوی خاک نم خورده میدهد… گویی مسافری بازگشته، صباحی چند تا حضورش نمانده… پاییز، اگر بدانی چقدر شوق دیدنت دارم بی وقفه میباری… اگر بشنوی چقدر صدایت زدم غرش رعد هایت آسمان را می درد… نمیدانی و گر بدانی چقدر ماندم که بارانت چشم هایم را بشوید با لباس گرم فصلت، مرا در آغوش میکشی… چشم هایم آرام گرم میشود، با صدای قطره ناودان که بر خاطراتم میچکد نوبت توست پاییز جان ببار…
جانم به لبت آمد و این جان ابدی گشت… از عطر گریبان تو عمرم به تو بگذشت ای شانهی مغرور نگاه تو پناهم این جان که ستاندی غم آغوش تو کشتش… در هر نفسی لرزش نامت به صدایم من میشنوم نام من از یاد تو برگشت… ابری شوم و گر تو بگریی ببارم تا هیچ نبینند اگر چشم تو تر گشت… من سقف شوم روی نگاه تو که خورشید یک بوسه حرامش شود ار سمت تو برگشت… سدی شوم و بگذرم از راه نسیمی تا هیچ نگیرد تو در آغوش چو سردش دیگر گله ای نیست اگر تشنهی جانی این تن که بها نیست وجودم به تو برگشت…
باران آهسته نمیبارد گوش ناودان را پر میکند، ناودان بر زمین سیلی میزند امشب آهسته بارید… ناودان محکم تر سیلی زد، زمین از باران نالید بارانی دیگر نبارید، ناودان دگر بار… زمین ناودان را صدا زد دگر بار سیلی خورد.. دوستش داشت زمین ناودان را سایه سرش میدید سیلی باران را نخورده بود ناودان دگر بار… زمینم.
خیال میبافم با دستانت… برای خودم نوازش موهایم را و برای تو بافتنی زمستانی ام را سبز مثل نفس کشیدنم… از طبیعت و سرخ، مثل شرابی که ننوشیدم چند صباحیست انتظار میکشم آرزوی نفس کشیدنم در آغوشت… و رویای نزدیک ترین فاصله چشمانمان تا مستی در آغوش لبانت جرعت شنیدنش را دارم و کلمات هستند که جرعتی ندارند، برای نوشیدن جرعهای عشق زبانم لال… نکند گمان کنی دیوانهات نباشم چشمانم نبیند… اگر جز تو دگر بار نام کسی را به خود آلوده کنم درخشش امشبم را تو ستاره بودی و از من باریدی… چه به موقع بارانی که انتظارش کشیدم همانقدر میخواهمت که بوی حضورت را شعر کنم…
بیدارم کن به خوابت رفته ام… گرد زمین میچرخم و پیدا نمیکنم حرفی که باید به چشمانت بفهمانم… کاش بدانم یک دقیقه بیشتر از من نمانده، آنگاه کلماتم در آغوش میگیرنت… آن لحظه را به عمرم میخرم ریشه دواندی در بند بندِ من، همچو سروی سیصد ساله… در قلب معشوقه اش زمین، کفر اگر نباشد خالق زیبا ترین نگاه، تورا مینامم… همان بارانی که به موقع میباری، آفتاب صبحی هستی که تاب انتظارت شمار نفس هایم را به گوشم میرساند… نظم جهان را به هم میریزم خورشید خاموش باشد، تو همان ستاره ای که بر ماه روشنی بخشید… بیدارت نمیکنم، بگذار در خوابت بمانم چشمانت را بستی و بی هوا آرام گرفتی… غرق میشوم در بیصدا ترین امواج زیبای مویت دوستت دارم.
میتوانم همصدا با هر سکوتت، فراموش کنم قد عمری پلک زدنم را… میان لبخندمان راهآهن بکشم، مبدأ مقصودم تبعید مقصدم باشد به جزیرهی میان کنج لبانت… از ایستگاه نگاهت تا ابد هم کوپه باشیم، همنفس با صدای نزاع ریل و قطار بی محابا تن پوش هم شویم، ماهتاب که مسیرش بر پنجره کوپهمان خورد برای آفتاب از زیبایی وصال مینویسد و فردایمان، گردش جهان هستی را قربانی عشق میکنیم… میسوزد ماه و میخشکد خورشید کور میشود ناشنوا و نمیشنود نابینا… زمین به هر زحمتی شده غبار جا پایمان را به خاطرش میسپارد، زیرا که چنین زیبایی هرگز ندیده بود، در آغوشم بگیر و دنیا را رها کن…
خواب ممنوعهی دیدار منِ ناسیراب با زیباترین فاصلهی چانه تا زیر بینی ات تعبیر شد… قانون برایت حبس ابد حکم کرد، آغوشت زندانی ام شد در سلول به سلول شریان های حیاتی ام و ماه رخ ات دربند شد در سیاهچالهی مردم چشمم… کاش بخشوده نشوی صد سال گرفتار شوی… سوگند خوردم گر آزادی نبینی هزار و یک تازیانهی جرم هم آغوشیمان را تنها بر بدنم مهر کنم… جرمت به جان خریدم فکرم تن پوش تو و برهنه تن بر زانو در انفرادی ام چشم انتظار جلاد بودم تو آمدی، هزار و یک بوسهی شلاق…
امروز میهمانت باشم ؟ سفره ی دلم را با شیرینی گوشه چشمت رنگین کنی سیراب نت به نت آواز خندیدنت باشم گرمای آرامشت را هدیه به شمع نگاهم کنی چه میهمانی با شکوهی تو باشی دل باشد و دلدیدهی دلدارِ دل آشوب، مَن. ابر ها را به صف میکشم به زیر قدم گاهت به خورشید فرمان سایه میدهم تا مبادا گونه ات به جز دیدن من سرخ شود آفتابا روزی گر اندوهش را دیدی یا زبانم لال اگر دیدی در کنجی شبنم گوشه چشمش گلبرگ گونه اش را در آغوش کشید آنقدر بسوزانم که راهش گیرم تا نیافتمش دست از من بر ندار دردش را درمانم جانم است
کاش خاک گذرگهت مزار باشدم چه دست یافتنی آرزوی محالی که، نگین انگشترت سنگ مقبر باشدم زهر دمادم اشکین نفسِ ندیدنیت… عجب دلربایانه شهاب بارانیست در بزم اولین گذران عمر در شب آشنایی با گودالم… سرد میخشکم گرمایم از آنت ز سنگ میرستم هر آنگه بیادت، می نرویم ازت ریشه در خاک مگر با پلک عشقت برم زدن… مرا بکش، بکشم، بکش مرا مرا بمیران، بمیرانم، بمیران مرا جانت در بدن ندارم، نمیشناسد فکرم تن گون افکارم را… به گوشم به گوشه شنیدن گامهایت مرا به پهلو هدیه به گودال کن گوشم به خاکت به گوش باشد بگذر بشنومت، بگذار بشنومت…
میشود گاهی به ماه هم خیره نشد ؟ ماهی که شب در آغوشش کشیده و تدارک ستارگان برایش دیده… ماهی که ابرها به زیر گام هایش پهناور میشوند و تاریکی به نور چشمانش روشن… خفاشان به دورش طواف میکنند و پلنگان به دنبالهی درخشش بی همتایش کفن پوش به قعر دره میشتابند… نمیشود به ماه خیره نشد حتی به فاصلهی پلک زدنی… هدر دادن عمر است لحظهای غفلت و چشم پوشیدن از ماه امشب کهکشان ابریست عمر به هدر رفت… موجود زمینی چشمانش بسته شد ماه را ندید زمین غرق شد تاریکی…
دستانم بوی تورا میدهد… از چشمانم نمیافتی خاطراتم تنها نیست، یادت هست، دستانت هست، آغوشت… هست چیزهایی که زنده نگهم دارد نرسیدن، نه، رسیدن… شاید رسیدن به تو نبودنت باشد و بودنت تنها ترین رسیدن تاریخ… اما هیچکدام را نمیخواهم نبودنت، نه، بودنت… میخواهم بدون فکر نگاهم کنی بدون بال در آغوشت پرواز کنم بی هراس بر لبانت نقش زنم و گوشه چشمی اگر تر شد خودت باشی که پاکش کنی…
از چه کویی رفته ای خاکش به صد زر می خرم، گیسوانت را ندیده بهر جانم می برم، لحظهی لبخند روح انگیز مرواریدی ات من هزاران بار ازین مسکین جهان جان می برم، آفتاب از تابش چشمان تو شرمش گرفت، ماهتاب از رامش چشمانت آرامش گرفت، در جهانم جانی ای جانم جهانت جان من بر چه آسانی دلم در بندرت پهلو گرفت…
زندگی ام را به پایانت دهم پایش بیوفتد، میپرم من از لب بام نگاهت تا لبانت چشم در چشمان مستت، گر گناهم باشد این عشق از تو بخشش گر بجویم، لاجرم من بی گناهم… از بشر هرگز ندیدم این چنین مستانه چشمی بند آمد من زبانم آدمیزاد آخرش دیوانه گشتی…
ماهِ پاییز ! سمت چشمت آشنایی رد نشد ؟ یک دو چای ما، به سان بادهی بهمان نشد ؟ خندهات، معشوقهی شیرین زبانیمان نشد ؟ راه هموار دلم، بیراههی آنان نشد ؟ دست هایم، تیغ امن سرد آغوشت نشد ؟ با تمام زخم هایم، مرهمت بودم تورا درمان نشد ؟ عقل را بعد تو کشتم، قلبمان شیدا نشد ؟… هر چه طعم ماندنت فعلش مرا دائم نشد، آن طناب گیسوانت… جوخهی اعدام شد.
مینویسی میروی؟ میخوانمش قدری بمان تا به لبخندت دچارم سرخوشم، قدری بمان من صدایت میزنم پاسخ شنیدم امرتان؟ من خوانمش جانم اگر روزی رسد کو در کنارم با دلش با قلب و چشم خوشگلش لب های خوشرنگش گشاید ناگهان گوید که جانم میرود جانم… که آن روز آخرش میگویمت، اینک بهارم در خزان با تو هوشیاری چه خواهم قصهی مستی بخوان شاید، در آن حالم بگویم دیگر از این می ننوشم تیره مستم عاشقم غرق گریبانت شوم…
How can I read @payaorg3 without a Telegram account?
TGViewer shows the public web preview Telegram publishes for PAYA mousavi: recent posts, photos, videos and the subscriber count, with no app, login or account.
How many subscribers does PAYA mousavi have?
PAYA mousavi (@payaorg3) has 46 subscribers on Telegram, refreshed roughly every 30 minutes.
Does PAYA mousavi know I viewed it here?
No. Public channel previews carry no viewer identity, and TGViewer has no accounts or tracking of what you look up.