طاقتم از سر برید و جانم از تیغت گذشت
یار بی پیمان ، هیچی غیر من دورت نگشت
من که جانم سوخت از بهر فراق و این زمان
آسمان هم گوشه چشمش سیل و طوفانی بگشت
ما ز دوری شما هم جان و تن مرده ایم
نیست گشتیم و به هجرت خاطراتت برده ایم
هر کجا یادم کنی چشمت به آنی تر شود
نام من از کنج لب هایت بِران ما رفته ایم
وای ، از این عالم ویرانی پیکر خسته ام
زان مه و خورشید و افلاک خیالی خسته ام
عقل در خواب و خیالم خوش بخوابید و ندید
از سر قلبم پُرم کز هرچه گوید خسته ام
شوق دیدارت تمام شعر را آتش زنم
قامتت گر خم ببینم من جهان بر هم زنم
تا به عمرم هست در دنیای بی عشق و وصال
من کنارم دارمت در قلب و رختت تن زنم
- پایا موسوی
Post #38
49