باز باران با غم و اندوه بارید
راه دل پیدا نکرد و لاجرم انبوه بارید
این غمی کز جان من سودای بی پروا کند
یار من هم بر نتابد، جان دهم رسوا کند
خواهشی من نا به جا از کس ندارم زین زمان
ور ندارم خواهشی پس جان ستان از من همان
در دو روزی کو به چشمم دیده ای هم تر نکرد
تا کجا خود را برنجانم چه ها با من نکرد
ناز شستت خوش نشاندی این ترک بر قلب من
وای بر من کز همه جانم شد این سوغات من
شب دراز و غم نثار این تن بی تن نشان
تا بلندای جهان من دوستت دارم بدان
ماه بر جان زمین و شد زمینی ماه من
بارها چشمت نبستی و شدی همراه من
غوطه ور در موج گیسوهای ناپیدای تو
«لا اتذکّر الا صوتک» شدست آوای تو
من نمیدانم نمیدانم چه بر سر آمدت
کز همه عالم مرا چیدی و خشکی عایدت
نای گفتار کلام عاشقم دیگر برفت
یار پاییزی باران دوستم، اینک که رفت ؟
- پایا موسوی
Post #39
53