قاصدکِ خوش خبر
اکنون زمزمه ام تو تنها میشنوی…
صدای نشنیده هایم را به خاطر بسپار،
هیچ جز تو راز پنهان نمیداند…
از دستانم که رها شدی
به رقص در باد تکیه کن،
باران را گذر کن…
بالاتر از ابرها که رسیدی،
خورشید روشنگر راهت باشد…
به سویش روانه شو،
نا امید نباش…
گرمای طاقت فرسای خورشید به جان بخر
سخت است و ناشدنی این پر پیج راه،
بال و پر از آتش خورشید بسوزان…
به سمت خورشید پیش برو،
قاصدک نا امید نشو
نزدیک تر…
زمانش در همین حوالی فرا میرسد،
جایی میرسی که دیگر
جز نور هیچ نخواهی دید…
چه خوش سختی که به نور ابدی منتهی شد
رنج راه و سوختن و ساختنت،
چشمانت را غرق نور کرد…
در کالبد خورشید منتظرت هستم،
خوش خبر هایت از من را به من برسان…
قاصدکِ من ، نورِ من هدیه زندگانی ات
- پایا موسوی
Post #40
20