خوش آمدی پاییز
جان است خاک نم خورده ات…
زود تر از انتظار صدایم شنیدی،
حضورت در سیاهی شب روشن باد…
پاییز،
چقدر شوق دیدنت داشتم
بی وقفه باریدی…
شنیدی چقدر صدایت زدم
غرش رعد هایت آسمان را درید…
دانستی چقدر ماندم
و بارانت چشم هایم را شست
اکنون با لباس گرم فصلت،
مرا در آغوش بکش…
چشم هایم به بارانت گره خورد،
با صدای رگبار پریشانت
که بر وجود نا آرامم میچکد
تسکین میابم
نوبتت رسید پاییز جان
ببار…
-پایا موسوی
Post #37
47