میتوانم همصدا با هر سکوتت،
فراموش کنم
قد عمری پلک زدنم را…
میان لبخندمان راهآهن بکشم،
مبدأ مقصودم تبعید مقصدم باشد
به جزیرهی میان کنج لبانت…
از ایستگاه نگاهت
تا ابد هم کوپه باشیم،
همنفس با صدای نزاع ریل و قطار
بی محابا تن پوش هم شویم،
ماهتاب که مسیرش بر پنجره کوپهمان خورد
برای آفتاب از زیبایی وصال مینویسد
و فردایمان،
گردش جهان هستی را
قربانی عشق میکنیم…
میسوزد ماه و میخشکد خورشید
کور میشود ناشنوا و نمیشنود نابینا…
زمین به هر زحمتی شده
غبار جا پایمان را به خاطرش میسپارد،
زیرا که چنین زیبایی
هرگز ندیده بود،
در آغوشم بگیر و دنیا را رها کن…
- پایا موسوی
Post #30
689