گمان میبردم شبی نتوانم بی تو صبح کنم
درست همان لحظه،
که در گمان دیگران
به تصاحب حضورت اجازه گذر دادی…
خواستی که در آسمان صاف چشمانت
رهگذری، غریبه ای،
یا شاید هم درنده ای اهلی پوش…
سوسوی ستارگان بدزدد
حال، شبم بی تو…
نوای سپیده دمش به گوشم میرساند
سیاهرگت را به تکه ذغالی فروختی…
سرخرگت را هدیه به خونِ دل کردی
جانش را فدایت میکرد،
همان رهگذرِ سکوت…
که جز ضربان روحت،
هیچ به گوشش آشنا نبود…
درست همان لحظه،
به پایان دهندگان عمرش
اجازه ستاندن جانش دادی…
آواز صبح میشنوم
با همگان تنها ماندی…
شبم بی تو،
صبح شد…
- پایا موسوی
Post #41
13