خواب ممنوعهی دیدار منِ ناسیراب
با زیباترین فاصلهی چانه تا زیر بینی ات
تعبیر شد…
قانون برایت حبس ابد حکم کرد،
آغوشت زندانی ام شد
در سلول به سلول شریان های حیاتی ام
و ماه رخ ات دربند شد
در سیاهچالهی مردم چشمم…
کاش بخشوده نشوی
صد سال گرفتار شوی…
سوگند خوردم گر آزادی نبینی
هزار و یک تازیانهی جرم هم آغوشیمان را
تنها بر بدنم مهر کنم…
جرمت به جان خریدم
فکرم تن پوش تو و برهنه تن بر زانو
در انفرادی ام چشم انتظار جلاد بودم
تو آمدی،
هزار و یک بوسهی شلاق…
- پایا موسوی
Post #28
534