امروز میهمانت باشم ؟
سفره ی دلم را
با شیرینی گوشه چشمت رنگین کنی
سیراب نت به نت آواز خندیدنت باشم
گرمای آرامشت را
هدیه به شمع نگاهم کنی
چه میهمانی با شکوهی
تو باشی
دل باشد و دلدیدهی دلدارِ دل آشوب،
مَن.
ابر ها را به صف میکشم
به زیر قدم گاهت
به خورشید فرمان سایه میدهم
تا مبادا گونه ات به جز دیدن من
سرخ شود
آفتابا
روزی گر اندوهش را دیدی
یا زبانم لال اگر دیدی در کنجی
شبنم گوشه چشمش
گلبرگ گونه اش را در آغوش کشید
آنقدر بسوزانم که راهش گیرم
تا نیافتمش دست از من بر ندار
دردش را درمانم
جانم است
- پایا موسوی
Post #27
878