بیدارم کن
به خوابت رفته ام…
گرد زمین میچرخم و پیدا نمیکنم
حرفی که باید به چشمانت بفهمانم…
کاش بدانم
یک دقیقه بیشتر از من نمانده،
آنگاه کلماتم در آغوش میگیرنت…
آن لحظه را به عمرم میخرم
ریشه دواندی در بند بندِ من،
همچو سروی سیصد ساله…
در قلب معشوقه اش زمین،
کفر اگر نباشد
خالق زیبا ترین نگاه،
تورا مینامم…
همان بارانی که به موقع میباری،
آفتاب صبحی هستی
که تاب انتظارت شمار نفس هایم را
به گوشم میرساند…
نظم جهان را به هم میریزم
خورشید خاموش باشد،
تو همان ستاره ای
که بر ماه روشنی بخشید…
بیدارت نمیکنم،
بگذار در خوابت بمانم
چشمانت را بستی و بی هوا آرام گرفتی…
غرق میشوم
در بیصدا ترین امواج زیبای مویت
دوستت دارم.
- پایا موسوی
Post #31
620